۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

اورسن ولز,گارفیلد و چند داستان دیگر

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

1.همیشه حس بدی نسبت به سی دی های MP3 دارم ! فکر این که حاصل یه عمر کار هنری یه خواننده – حالا با هر کیفیتی – رو بتونی رو یه سی دی دویست تومانی رایت کنی و خیلی راحت  اون رو صاحب بشی حس بدی بهم میده ! نه این که بخوام یه مشت شعار نخ نما درباره رعایت حقوق مولف بدم . اصلا اگه کپی رایت تو این مملکت وجود داشت شاید آرشیو محصولات خارجی هنری ام نصف الان بود اما این حس تلخ همیشه منو اذیت می کنه .
2. فرض کنید دو تا دوست خیلی عزیز از شما بخوان که یه تعدادی فیلم براشون بیاری . یکی از اون ها کارگردان سینماست و عشق کارهای کلاسیکه و با دید فنی به سینما نگاه می کنه , یکیشون هم شاه رخ  که توی وبلاگش داره با نگاه هنری سینما رو بررسی می کنه . پس می تونید حدس بزنید چه فیلم های محشر و خدائی سفارش دادن از "اورسن ولز" و "گدار" و "بونوئل" و "هیچکاک"بگیر تا "آنگلوپولوس" و "هاینکه"و"وندرس" . یه سری فیلم های طلائی که هرکدوم متعلق به یه دوره خاص از تاریخ سینماهستن و در طول تاریخ سینما جایگاه ویژه ای دارن و خدا می دونه چند نفر رو عاشق سینما کردن !
تمام این حجم سینمائی ارزشمند و بزرگ توی یه دست من بود . اونم توی چی ؟ یه نایلون کوچیک دسته دار که روش عکسی از انیمیشن "گارفیلد" بود و نشان از درک بالای اون ساقی فیلمه از سینما داشت !! با این وجود سنگینی که از این بسته کوچیک احساس می کردم به قدری بود که مجبور شدم مسیر کوتاهم تا خونه رو با تاکسی برم ! حس می کردم دارم یه دوره طلائی از تاریخ سینما رو حمل می کنم و باید مثل یه سرباز وظیفه شناس مراقبش باشم ! نایلون رو هم بالاترین جای کتاب خونه گذاشتم . وقتی هم می خواستم بهش دست بزنم انگار که بخوام به یه کتاب خطی دوره تیموری که پر از مینیاتورهای "رضا عباسی " یه  و با کوچیک ترین لمسی ممکنه نابود بشه دست بزنم , احتیاط می کردم !وایسید ! قضیه جالب تر هم شد . شبش هم خواب دیدم که "اورسن ولز" با همون تیپ و لباس "همشهری کین"  با همون نگاه نافذش درحالیه دست هاشو پشتش قلاب کرده بود داشت درباره کارهای بزرگی که واسه سینما کرده صحبت می کرد و کلی شاکی بود از این که اونو با یه سری کارگردان کوچیک توی یه جا قرار دادم !!
میگن آه مرده ها خطرناکه و بیش تر می گیره ! خیلی می ترسم !
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

شب ها و سیگارهای روشن

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه


می خوام توی این پست خودم رو از یه عذاب وجدان قدیمی خلاص کنم و فیلمی رو معرفی کنم که علی رغم این که باهاش زندگی کردم , علی رغم این که تو حین تماشاش  عین چی از اطرافم دود سیگار خوردم , علی رغم این که اونقدر منو دیوونه ی خودش کرده بود که تا مدت ها از طرز خاص تاکسی گرفتن نقش اولش تقلید می کردم , علی رغم این که یه جنگ سرد بین دوستام به راه انداخته بود که که کی میتونه اسم کتاب های بیش تری از کتابخونه ی نقش اول فیلم رو – با دقیق شدن در نصاویر Pause شده فیلم – بفهمه و اون ها رو گیر بیاره و علی رغم این که فیلم بسیار مهجوریه, تا الان دست به معر فی اش نزده بودم ! ارادتم به فیلم در حدیه که توی این چند سال دانشجوئی, آخرین اکران هر ترم کانون دانشگاهمون این فیلم بود اما هر بار که نگاش می کردم توی اون صحنه ای که قهرمان فیلم کتابخونه اش رو می فروشه , بیش تر از آسمون اون صحنه گریه می کردم ! ترم آخر هم با کلی سگ دو زدن موفق شدیم کارگردانش رو دعوت کنیم و با کلی اصرار از زیر زبونش اسم خیابون  لوکیشن اصلی شب فیلم رو بکشیم بیرون !
من و خیلی از هم سن هام به فیلم "شب های روشن" مدیونیم . "فرزاد موتمن" با جان دادن به کاراکتری که فقط پیش کتاب فروشی حساب دفتری داشت و اونقدر دیوانه ی ادبیات بود که وقتی ازش زمان رو می پرسیدند جواب می داد " یه شعر مونده به ساعت یازده " جاش رو اونقدر توی حافظه سینمائیم محکم کرده که وقتی پریروز تبلیغ فیلم تازه اش – پوپک و مش ماشاءالله با بازی حیائی و مهناز افشار – رو دیدم خم به ابرو نیارم ! برام تعریف کرده که تنها عشق و درآمدش این سینمای کم رمقه و گاهی مجبوره از این جور فیلما هم بسازه . " سعید عقیقی" جادو کرده و از رمان کم رمق "شب های روشن" داستایوفسکی  - که امیدوارم شاه رخ عزیزم منو ببخشه ! – فضائی ایرانیزه شده و ملموس رو برای مخاطب ایرانی خلق کرده . کاش این نوشته رو می خوند تا می فهمید ما تا آخر کاراکتر روشنفکرش رو که نشون داد لزوما نباید سیگار بکشه یا در حالیکه داره قهوه فرانسوی اش رو مزه مزه  می کنه , حرف های فلسفی دهن پرکن بزنه , می پرستیم  ! ما به این فیلم مدیونیم از این نظر که برامون آدم هائی رو روی این پرده نقره ای خلق کرد که به تلخی و طی تجر به های نا کام فهمیدیم که امکان تحقق افکار و آرمان هاشون توی این جامعه ای که زندگی می کنیم وجود نداره ! شاید خود "عقیقی" هم این نکته رو می دونست که برای استاد – با بازی مهدی احمدی – اسم نذاشت و اسم معشوقه اش رو هم "رویا" گذاشته بود !
حالا بی آن که کتابش رو خونده باشم می فهمم  "راسکلنیکف" چه زجری کشیده با این عذاب وجدان لعنتی و چه آرامشی داره اعتراف کردن و خلاصی ازش !حالا که اعتراف کردم بذارین راحت بخوابم . شاید خواب دختری رو دیدم که تو یکی از سربالائی های "زعفرانیه" زیر نور ماه,  بعد یه سال ,به قولش وفا کرده و منتظر عشقشه! هیسس ! گوش کنید , می شنوید "پیمان یزدانیان" داره چه سحری با ویولونش می کنه ؟
"شب های روشن
کارگردان : فرزاد موتمن
نویسنده فیلنامه : سعید عقیقی(با برداشتی آزاد از کتاب "شب های روشن" اثر داستایوفسکی)
بازیگران :مهدی احمدی – هانیه توسلی – محسن شاه ابراهیمی
موسیقی : پیمان یزدانیان
طراح صحنه و لباس : محسن شاه ابراهیمی
محصول 1381- 102 دقیقه"
پ.ن : به قول شاه رخ , اینقدر با انبردست از این فیلم نکته درآوردیم که حد نداره ! می خوام اونا رو بنویسم اما باور کنین اشک امونم نمیده !
پ.ن 2 : این پست رو در نهایت افتخار تقدیم می کنم به هدایت و سیحون ; که تو این جامعه شب رنگ خواب زده , هشیارترین خوابگردهایند.
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

سنگینی تحمل ناپذیر کوله بار هستی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

شغلی رو تصور کنید که به خاطرش بیش از سیصد روز در سال , در حال مسافرت هوائی به شهرهای مختلف هستید و تمام زندگیتون وابسته به چند تا کارت اعتباریه و مجبور هستین طوری وسیله های زندگیتون رو انتخاب کنید که توی یه چمدون چرخ دار جا بشه و از گمرگ فرودگاههای مختلف اضافه بار نخوره ! وایسید ! جالب تر هم میشه ! شغلتون هم این باشه که به شعبه های شرکتتون در کل کشور برید و کارمندهائی رو که برای اقتصادی تر کردن شرکت باید اخراج بشن رو به طور رو در رو اخراج کنید ! طوری که اون ها افسرده , نا امید و عصبی نشن و دست به شکایت هم نزنن !یعنی یه شغل روان شناسانانه حساس و خیلی سخت .
در کنار این ها یه سری کنفرانس های روان شناسی با این تز جالب برگزار کنه : آدما در طول زندگی یه "کوله پشتی" رو حمل می کنن . اکثرشون هم به واسطه روابط دنباله دار و عادت کردن به افراد و چیزهائی که دوستشون دارن , این کوله پشتی رو سنگین و سنگین تر می کنن و مثله احمق ها اون رو به همه جا حمل می کنن ! "جرج کلونی" در فیلم "Up In The Air"نقش هم چین آدم جالبی رو بازی می کنه . مردی که تقریبا همه سال رو در هتل های زنجیره ای "هیلتون" و فرست کلاس های Air Line های معروف آمریکا سپری می کنه و خودش رو از هیچ لذت و دوستی و س. ک .س محروم نمی کنه مشروط به این که کوله پشتی اش رو سنگین تر نکنه !
اما این ایده بکر و جذاب رو متاسفانه "هالیوود" – مثل اکثر مواقع – با چند تا داستان فرعی لوس و یه تحول نصفه و نیمه در پایان به گند کشیده ! این فیلم بدون بزک دوزک های هالیوودی اش یه برش عرضی و غم انگیز از جامعه حال حاضر آمریکاس و اهمیت و نقش شغل رو روی زندگی افراد بیان می کنه . حتی  شغل خود " جرج کلونی " هم اونقدر براش مهمه که تمام زندگیش در ارتباط با اون معنا پیدا می کنه !
این فیلم به یک فاجعه درست و حسابی در پایان نیاز داشت تا جاودانه بشه . اما بازهم این هالیوود لعنتی یه ایده خوب رو خراب کرد ! ولی با این حال به یک بار دیده شدن می ارزه .
Up In The Air
کارگردان : جیسون ریتمن
فیلنامه نویسان : جیسون ریتمن – شلدون تورنر ( بر اساس رمانی از والتر کرن )
بازیگران : جورج کلونی – ورا فارمیگا
108دقیقه
محصول 2009
پ.ن : در باب حماقت هالیوود فقط این نکته رو می تونم بگم که چند سال پیش مراسمی برگزار شد برای معرفی خوش فرم ترین اجزای چهره بازیگران هالیوود و طی اون مراسم چانه ی "جورج کلونی" به عنوان "خوش فرم ترین چانه هالیوود" انتخاب شد !  

.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

کورها عشق را بهتر می فهمند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه
عینک نمره 2.5 ات رو -واسه تعویض شیشه- چند روز ازت بگیرن و بعدش هم با یه دوست عزیزی قرار داشته باشی, همین میشه دیگه ; تو می مونی و ده ها نقطه سیاهی که تو محل همیشگی قرارتون به طرفت میان و فقط یکی از اون ها باعث میشه آدرنالین خونت بالا بره و لبخند بزنی و واسه چند ساعت تلخی زندگی رو فراموش کنی ! اما کدوم یکی ؟!حالا که چهره ها روخوب نمی بینی مجبور میشی سعی کنی کلی چیزای به ظاهر بی اهمیت رو که تا حالا بهش توجه نکردی  رو به یاد بیاری .این که قدم هاش تند بود یا آهسته ؟این که وقتی راه میرفت دستاشو اطراف بدنش تکون می داد ؟ هرچند وقت یه بار با موهاش ور می رفت ؟رو شونه اش, بند چپ کوله اش رو با دست می گرفت یا بند راستش رو  ؟ کفش هاش موقع راه رفتن صدا می داد ؟ اغلب دوس داشت از سمت راست این خیابون بیاد یا از سمت چپ ؟مجبوری حدس بزنی امروز کدوم مانتوش رو می پوشه . با کدوم شالش اون رو ست می کنه و آخر سر کلافه شی و چشماتو ببندی و وقتی حس کردی جهان خوش بوتر شده و بوی رایحه همیشگی اش رو میده , چشماتو باز کنی و بگی سلام !
پ.ن: حفره ای در پل / اسب آن را به خاطر دارد / در مه شامگاهی ( هایکوئی از یوسا بوسون)
پ.ن2: به یاد بیارین اون صحنه محشر فیلم "بوی خوش زن" رو . اون جائی که "آل پاچینو" که نقش یه آدم کور رو بازی می کنه ,پائین تنه یه زن رو واسه اون پسره توصیف می کنه.
.

میم

از این به بعد "میم" ; دوست خوب من هم توی این وبلاگ می نویسه . قرار شده که تا می تونه برامون در باره سینما , ادبیات و به خصوص گروه های موسیقی خوبی که میشناسه صحبت کنه . اما فعلا که پست هاشو با خشونت و بمب گذاری و وحشت شروع کرده ! برای "میم" عزیز روزهای بهتر و کم استرس تری رو آرزو داریم و همه منتظر پست های خوبش می مونیم .
.

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

There will be blood

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

دوازده روز قبل.

جاده بین شهری.

پژو و پرایدی به صورت کاملا صمیمی همدیگر را در آغوش گرفته اند. طوری که از تفکیک آنها از یکدیگر مشکل است. چند نفر هم آن اطراف ولو هستند. پک و پوزشان خونی است. بعد مردم که بالای سر یکی از همین ولو شده ها ایستاده اند، کتی را روی سر ولوشده مذکور می اندازند و بعد هم سکه و اسکناس بارانش می کنند. بعد هم که آقایی سفیدپوش آمد و گفت : "این که زنده س! کمک کنید ببریم تو آمبولانس. " اما مردم با موبایل ها مشغول فیلمسازی بودند. بعد بعضی ها می گویند هنرمند نداریم!

ده روز قبل ، داخل شهر.

صدای انفجار مهیبی شهر را به جنب و جوش هرچه بیشتر وا می دارد. در داخل زندان شهر بمب کار گذاشته اند. در این عملیات چریکی! بمب گذاران موفق می شوند زندانی مورد نظرشان را که قرار بود اعدام شود ، فراری بدهند. دو زندانی دیگر هم از موقعیت استفاده کرده و از زندان می گریزند. چندین نفر زخمی و به بیمارستان انتقال داده می شوند.

عامل بمب گذاری زنی چادر به سر که بمب را در یک سبد جاسازی کرده بود ، اعلام شد.

یک هفته قبل

نصفه شب صدای تیراندازی شهر را از خواب غفلت بیدار کرد. نیروی انتظامی در یک عملیات انتحاری انفجاری! توانست زندانی اعدامی را به همراه همدستانش دستگیر کند. نحوه ی اجرای عملیات: نیروی انتظامی بدون هیچ هشدار قبلی از فاصله پانصدمتری خانه ی فراری را به گلوله بست . فراری هم به همراه خواهر و یک نفر دیگر در خانه در جواب شروع به تیراندازی کردند. بعد از مقاومت فراری و همدستان ، نیروی انتظامی مادر فراری را به آنجا آورد و از او خواستند این جملات را در بلندگو بگوید (نقل به مضون): "پسرم اگه نیای بیرون اینا چندتا آرپی چی آوردن ، گفتن اینجا رو منفجر می کنن. " و واقعا هم قصد چنین کاری را داشتند. عملیات با موفقیت انجام شد.

امروز صبح (31 فروردین 1389)

دوباره صدای انفجار شهر را لرزاند. یک ماشین در حال حرکت که خیابان فردوسی به سمت میدان امام میرفت، منفجر شد و هر چهار سرنشین آن با عجله به دیار باقی شتافتند. ابتدا شایعه شد که بمب گذاری بوده است. اما ماموران زحمتکش انتظامی اعلام گردند که کپسول جی.ال.پی (یا همچین چیزی!) ماشین ترکیده و باعث این حادثه شده است. البته کپسول معمولا در عقب ماشین قرار دارد اما افراد حاضر در صحنه می گویند ماشین از وسط رو به ملکوت رفته است(یعنی که بدانید و آگاه باشید که خبرایی هست!). در این انفجار به چند مغازه اطراف محل حادثه آسیب جدی وارد شد. همچنین رفت و آمد ماشین ها ازمیدان 22 بهمن به میدان امام برای چند ساعت ممنوع بود. (تا همین لحظه برای همه ب.م.ب گذاری قطعی شده!)


پی نوشت: مرسی از این همه هیجان!

نامه اي به داريوش مهرجويي


سلام آقاي مهرجويي !
ديروز اپيزود "طهران" شما را در فيلم "طهران تهران" – هرچند هنوز هم از اطلاق عنوان "فيلم" به آن چه شما و همكارتان ساخته ايد مطمئن نيستم – را ديدم . احساس تاسف و بي احترامي عميقي كه به من دست داد مرا بر آن داشت تا اين نامه را بنويسم كه مطمئنم هرگز به دست شما نمي رسد و آن را نمي خوانيد !
اگر كسي بودم كه سينماي خاص و دوست داشتني تان را تعقيب نمي كرد و نوشته هاي شما را چه در حوزه تاليف و چه در حوزه ترجمه را دوست نمي داشت بعد از ديدن فيلم تان – مانند تمام فيلم هايي ضعيفي كه در اين چند وقت ديده ام – فقط با تاسف سري تكان مي دادم و به سرعت سالن سينما را ترك مي كردم اما تعصبي كه به سينماي شما دارم – يا بهتر است بگويم داشتم – مانع از آن شد كه نسبت به اين مخلوق فرانكشتايني شما بي تفاوت باشم ! اگر شما نقش و جايگاه خود را در سينماي كم رمق ما از ياد برده ايد اجازه دهيد من برايتان آن را يادآوري كنم . "حميد هامون" – گل سرسبد كاراكترهايي كه خلق كرده ايد .بعد از 21 سال هنوز هم كه هنوز است در بين اهالي سينما ناميرا و محبوب است. نظرسنجي مجله" فيلم" به مناسبت انتشار 300 شماره اش را كه در آن اهالي سينما فيلم هاي محبوب شان را انتخاب كرده اند را خوانده ايد ؟ مي دانيد فيلم "هامون" شما چه رتبه اي را كسب كرد ؟
فيلم "گاو" شما – كه با كمي ارفاق هنوز هم از نمونه هاي موفق سينماي اقتباسي ماست – نويد يك سينماگر جوان و تحصيل كرده را مي داد كه با وجود دوري از وطن و تحصيلش در آمريكا نبض جامعه آن زمان ايران را خوب مي دانست . ما مردم قدر شناسي هستيم و از ياد نبرده ايم اين فيلم سينماي ما را به جهان معرفي كرد . شما براي ما عشاق سينما مهرجويي فيلسوف و تيزبين "پستچي " "دايره مينا " "اجاره نشين ها " "پري" "ليلا"و"درحت گلابي " هستيد نه كارگردان به آخر خط رسيده و كم رمق  فيلم هاي "ميكس " "بماني ""سنتوري " و "طهران " !
شما را چه شده است كه فيلمي ساخته ايد كه در آن به زشت ترين و آشكارترين شيوه ممكن به مخاطبتان شعار مي دهيد ؟ يكبار حاصل نهايي كارتان را بعد از تدوين ديده ايد ؟ معمار و تاريخ ساخت بناهاي قديمي تهران و سرعت آسانسور برج ميلاد را كه با چند كليك ساده در اينترنت مي توان فهميد! پس نگاه متفاوت شما به عنوان يك هنرمند كجا رفته است ؟! احترام به فرهنگ و سنت غني اين مرز و بوم يا دلجويي از پدران و مادران پيرمان را كه آنقدر مسخره و خنده دار شعار مي داديد كه اگر براي ديدن اپيزود "كرم پور" كنجكاو نبودم همان لحظه سينما را ترك مي كردم كه اي كاش همان لحظه اين كار را مي كردم چرا كه آن اپيزود هم فاجعه اي بود كه كار شما را به خوبي تكميل كرد !
آقاي مهرجويي مي گويند در دنياي جديد ديگر محتواي تازه اي براي بيان كردن وجود ندارد و بايد با فرم هايي جديد محتواهاي قديمي را بيان كرد . نمي دانم فيلم هايي اپيزوديكي را كه براي "پاريس" و "نيويورك " ساخته اند را ديده ايد ؟ اگر مي خواهيد پايتخت دوست داشتني مان را اين گونه به جهان معرفي كنيد  بهتر بود كه اين كار را انجام نمي دايد! اين سينماي نيمه جان ما نيز آنقدر صرفه اقتصادي ندارد كه خودمان را گول بزنيم كه شما براي گيشه فيلم تان را ساخته ايد ! بايد اعتراف كنم  بازي هاي فاجعه و اغراق شده  و موسيقي خنده دار و ناهماهنگ از فيلم تان خاطره سينمايي بدي را برايم به جاي گذاشت !
آقاي كارگردان ! "مسعود كيمايي" از سال 83 با ساختن فيلم "حكم" براي ما نسل جديد سينما دوست مرده است !! آقاي مهرجوئي شما را به خدا زنده بمانيد!!گر نمي توانيد باز هم شاهكار بسازيد  اجازه دهيد خاطره فيلم هاي خوبتان برايمان باقي بماند !

از طرف مردي كه آرزو داشت "حميد هامون" شما باشد    
.

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

بار دیگر شهری که دوست نمی داشتیم

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

دارم چند روز واسه کارای پایان نامه ام بر می گردم "همدان ". شهری که از تک تک خیابوناش خاطره دارم . آرامگاه دوست داشتنی پورسینا – شاهکار معماری استاد سیحون ,اجراهای زنده موسیقی سنتی صبح های جمعه تو باباطاهر و کتاب فروشی ایران زمین ;تنها جایی که پیشش حساب دفتری داشتیم ! اما بعضی خاطرات بدی هم که از این شهر و آدماش دارم منو بدجور اذیت می کنه ! بدی خاطرات همینه : فقط میشه مرورشون کرد و دیگه قابل تغییر نیستن ! واقعا در ک نمی کنم که چه جوری بعضی از آدما جرئت می کنن و خاطرات هرروزشون رو می نویسن !
کاش می شد یه راس می رفتم مطب "دکتر میرزویک " توی فیلم " آفتاب ابدی یک ذهن پاک" و بهش می گفتم : می خوام این خاطرات رو برام پاک کنید ,جوری که انگار اصلا وجود نداشتن ؟! و اون یقه کراواتش رو یه کم شل کنه و خیلی خونسرد لبخند بزنه و بگه : چرا که نه ! ما برای همین کار اینجائیم !
اصلا کاش زندگی مثله همین وبلاگ بود . کارایی که قبلا کردی و ثبت شده رو می تونستی Edit کنی  , کم و زیاد کنی و اگه هم نخواستی حذفشون کنی وبه سادگی فشردن یه دگمه اونا به درک بفرستی !
یاد اون سکانس تلخ فیلم محبوبم "پیش از طلوع " می افتم .اون جایی که "جسی"  تو آخرای فیلم – در حالیکه داره با موهای بلوند "کلین" بازی می کنه و می دونه که کم کم باید از هم جدا بشن – براش یه شعری از "دیلن توماس " می خونه :
تمام ساعت های شهر / با سر و صداشون میگن / نزارید زمان شمارو فریب بده / نمی تونید بر زمان غلبه کنید / در ناراحتی ها و مشکلات / کم کم زندگی تموم میشه / و زمان کار خودش رو می کنه / دیر یا زود !

پ.ن : تو اتوبوس Player  ام رو روشن می کنم و با نامجو زمزمه می کنم " خاطره خود کلانتر جان است / بر سرت هوار شود / همچو زندان ژان والژان است ! " و در حالیکه بغض گلوم رو گرفته زل می زنم به تصویر فیلم کمدی که داره پخش میشه !

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

این غذا را سرد تر سرو کنید

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

1.درتمام دوران حکومت ملکه ویکتوریا – محبوب ترین ملکه بریتانیا- مردم لندن تنها دو بار راهپیمائی اعتراض آمیز بر پا کردند . فکر می کنید یکی از اون ها به چه دلیلی بود ؟ تورم ؟ تقلب در انتخابات ؟ سهمیه بندی بنزین ؟ نه ! اصلا نمی تونید حدس بزنید ! یکی از این تجمعات در اعتراض به "آرتور کانن دویل" –خالق کارآگاه محبوب انگلیسی ها , "شرلوک هلمز" -بود که "شرلوک" رو تو داستانش  و به بهانه سقوط از آبشار "رایشن باخ " کشته بود تا بره سراغ یه داستان دیگه , و راهپیمایان از ملکه خواستند "کانن دویل" رو راضی کنه تا از این کار صرف نظر کنه و کاراگاه محبوبشون بازم براشون معما حل کنه .بعد این تجمع اونقدر نویسنده بیچاره از کل دنیا نامه اعتراض آمیز دریافت کرد که مجبور شد هشت سال بعد , "هلمز" رو دوباره برگردونه . "کانن دویل" تا آخر عمر از این که مغلوب کاراگاهی که خودش ساخته بود , شده بود دلخور بود .
2.عشاق سینه چاک "هری پاتر" هم که بو برده بودن که "رولینگ" قراره که یه شوک اساسی به خواننده هاش در "هری پاتر 5" وارد کنه و یکی از شخصیت های کلیدی داستان رو بکشه , اونقدر کولی بازی درآوردن که "رولینگ" مجبور شد بی خیال کشتن "هری" بشه و "دامبلدور" دوست داشتنی رو قربانی کنه!
3.وقتی "اونوره دوبالزاک" در بستر مرگ بود , اسم یه پزشکی رو میاره و  از اطرافیانش می خواد که اونو به بالینش بیارن اما در تمام پاریس , پزشکی به این اسم وجود نداشت ! پیرمرد , نام پزشک ماهری که در داستان هاش خلق کرده بود رو آورده بود و فکر می کنم همه موافقیم که پیرمرد در حال مردن حوصله ی شوخی نداشته !!
4.وقتی از "داستایوفسکی" پرسیدند که چرا این قدر "دیمیتری کارامازوف" رو بیچاره خلق کردی , پیشا نی اش رو نشون داده و گفته : من خلقش نکردم ! او این جا آنقدر بهم فشار آورد که مجبور شدم رو کاغذ بنویسمش !!!
5.این هم از پیش بینی وحشتناک "برادران واچوفسکی" از آینده در فیلم "ماتریکس 2" :
نئو {خطاب به پیرمرد} : آیا حقیقت داره که ماشین ها بر انسان حکومت می کنند ؟
پیرمرد : بله !
نئو : چطور ممکنه ؟ ما هر وقت که بخوایم می تونیم ماشین هارو خاموش کنیم
پیرمرد : ما هیچ وقت این کار رو انجام نمی دیم , چون با این کار خودمون از بین می ریم !!
چرا ما همیشه مغلوب اون چیزائی میشیم که خودمون خلق کردیم  ؟؟ این یه جور انتقامه از ما ؟؟ ماهائی که خودمون تونستیم بر خالقمون غلبه کنیم ؟؟؟ می ترسم ! خیلی می ترسم !!

پ.ن : اون جک رو یادتونه که "هلمز" و "واتسون" متوجه میشن که  تو صحرا چادرشون رو دزدیدن ؟ این جک محبوب ترین جک سال 2008 بریتانیا انتخاب شد !
پ.ن2: "رولینگ " تنها نویسنده ای تو دنیاس که یه سیاره توی منظومه شمسی به اسمشه !
پ.ن3:اگه می خواین بیش تر بترسین فیلم "عجیب تر از خیال Stranger Than Fiction " اثر "مارک فورستر" و کتاب "دل سگ " اثر "بولگاکف " رو هم امتحان کنید .
پ. ن 4 : عنوان پست جمله ایه که اول فیلم "کیل بیل 1 " میاد : انتقام , غذایی است که بهتر است سرد سرو شود !
.

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

اگر هنوز ازدواج نکرده اید این پست را بخوانید

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

یادمه که هیچ وقت از کتاب های موفقیت خوشم نیومده ! کتاب هایی که ادعا می کنن شما را می تونن شاد کنند , تو تجارت موفقتون کنن یا شما رو در عشق و  دوست یابی و ازدواج و این جور مزخرفات کمک می کنن ! دلیلیش هم این بوده که  این کتاب ها – که اکثرا ترجمه هستند - فرمول هایی ارائه میدن که – در خوشبینانه ترین حالت – به درد جوامع خودشون می خوره و واسه جامعه ما با شرایط خاص و گندی که داره قابل اجرا نیست .
تصویری که از "اکتاویو پاز" داریم , تصویر یه شاعر خوب از آمریکای لاتینه که همیشه سیاست هم جزء ثابت زندگی اش بوده . حالا این آقای "پاز" کتابی نوشته به اسم "دیالکتیک تنهایی " که در اون در مورد جنبه های تازه  و در عین حال وحشتناکی از تنهایی , عشق و ازدواج صحبت کرده . فکر کنم شاعرها تنهایی و عشق رو بهتر می فهمن چون تعاریفی که از این ها در طول کتاب می خونید تکان دهنده اس !  فضای اجتماعی مکزیک هم به فضای ایران خودمون نزدیکه به همین دلیل مطمئنم  به همون اندازه که کتاب بر مخاطب مکزیکی زبان تاثیر میذاره – که به طرز عجیبی گذاشت . چون زمان چاپ این مقاله 1950 بوده – رو ماها ایرانی ها هم میذاره .
صفحات کم کتاب و ترجمه خوب "خشایار دیهیمی" عزیز باعث شده که بتونید کتاب رو تا آخر یه نفس خوند .

"انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است ... آن گاه که انسان از خویشتن آگاه می شود , از نبود آن دیگری یعنی از تنهایی اش هم آگاه می شود "

"در دنیای ما عشق تجربه ای  تقریبا دست نیافتنی است . همه چیز علیه عشق است : اخلاقیات , طبقات , قوانین , نژادها و حتی خود عشاق !...زن هرگز زنانگی اش را بروز نمی دهد زیرا همواره تصویری را از خود نشان می دهد که خانواده اش , طبقه اش , مدرسه اش , دوستانش , مذهبش و عاشقش به او تحمیل کرده اند ! "

تفاوت قابل ستایش این کتاب با کارهای مشابه اش اینه سعی کرده  علت این معضل رو در مردان هم پیدا کنه و فقط زن ها رو مظلوم و مجبور ندونسته :

"{مرد نیز از انتخاب آزاد عشق بازداشته می شود } او زمانی که بچه است , زنانگی را در مادر یا خواهرانش کشف می کند و پس از آن عشق با مناهی یکی می شود . وحشت و جاذبه زنای با محارم , عشق جسمانی ما را مشروط می کند . هم چنین زندگی نوین ,خواهش های نفسانی ما را به افراط نزدیک می کند و در همان حال {این} خواهش ها را با انواع منع ها عقیم می گذارد : منع های اخلاقی , اجتماعی و حتی بهداشتی ! ما {مردان} باید عمیق ترین محبت هایمان را با تصویری که رده اجتماعی ما در زن می پسندد , منطبق کنیم و چون از انتخاب آزاد بازداشته می شویم زنی را از میان آنها {طبقه اجتماعی خود}مناسب است به همسرس انتخاب می کنیم ! هرگز هم اقرار نمی کنیم که با زنی ازدواج کرده ایم که عاشقش نیستیم !! "

"جامعه عشق را با ازدواج یکی می کند . هر گونه عدول از این قاعده مجازات دارد و شدت مجازات بستگی به {شرایط} زمان و مکان دارد...جامعه باید بپذیرد که ازدواج تحقق والای عشق نیست بلکه شکلی حقوقی , اجتماعی و اقتصادی است که اهداف آن با اهداف عشق متغیر است ... و عشق به همین دلیل عملی ضد اجتماعی تلقی می شود "

دیالکتیک تنهایی
نوشته : اوکتاویو پاز
ترجمه : خشایار دیهیمی
نشر : لوح فکر
50 صفحه قطع جیبی

پ.ن 1 : "آنتونی رابینز " – معروف ترین نویسنده کتاب های موفقیت و ازدواج – تا الان دو بار تجربه طلاق داره !!
پ.ن 2 :جمله کلیدی رمان "عشق سال های وبا " مارکز رو به خاطر دارید ؟ اون جایی که "فلورنتینو آریزا " میگه که : " یک نفر می تواند در آن واحد عاشق چند نفر باشد , همان غم و اندوه را با تک تک شان احساس بکند و به هیچ یک از آن ها خیانت و بی وفایی نکند " جغرافیتون هم که خوبه ؟ آرژانتین و مکزیک  هم خیلی دور نیستن از هم !
پ.ن 3 : بعد خوندن کتاب خیلی ناراحت و دپرس نشید ! فقط شما این حس رو ندارید !!
.

این پست بوی هنر نمی دهد


1.       { سه شنبه- ساعت 8 شب } به طور اتفاقی قسمتی از مستندی که درباره "زیدان"  از برنامه "مستند 4" پخش میشد رو دیدم . اگه یادتون باشه توی جام ملت های اروپای قبلی زیدان توی جریان بازی – یادم نیست کدوم بازی -  با زدن یه پنالتی  حساس  اونم به صورت چیپ ," فرانسه "رو به مرحله بعدی بازی ها رسوند . روز بعدش سر میز صبحانه به "زیدان" میگن که یه نفر پشته خطه و می خواد باهاش صحبت کنه .  فکر می کنید اون فرد کی بود ؟ شرط می بندم هیچ کدوم حدس نزدین که رئیس جمهور وقت فرانسه "ژاک شیراک" پشت خط بود و از "زیدان "به خاطر این که به "مردم" فرانسه "شادی "و "عزت" و "غرور" داده , در کمال ادب تشکر کرد !
2.       { همون سه شنبه- 10 و نیم شب } احمدی نژاد در یک برنامه مثلا زنده – که  مطمئنم سوالای مجری از 3 روز قبل هماهنگ شده بود – در کمال پرروئی انگار که مملکت گل و بلبله , جوونای تو زندان مونده ,فقر , تورم , بحران اشتغال , تحریم های جهانی ,نبود فضاهای آموزشی و فرهنگی و بهداشتی کافی و هزار کوفت و زهرمار دیگه رو که همین حالاشم واسه 70 میلیون فعلی وجود داره رو  نادیده گرفته و ملت رو به "بچه دار شدن" دعوت می کرد !! فکرشو بکن !!
3.       {همون سه شنبه –11 و نیم شب } داغون و دپرس خزیدم توی غار همیشگی ام – دیوان حضرت . حضرت جواب داد :
دور فلک یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که "ظالم "نبرد راه به منزل
.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

برای مردی که روحش را به قدرت نفروخت

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

" {گاری روی گاریچی افتاده بود و کسی نمی توانست آن را بردارد } او به طرف گاری آمد...چقدر خوش لباس بود. لبخند هم میزد . تمام مردم فرانسه او را می شناختند : ژان والژان ! او به جای بلند کردن گاری شروع کرد به صحبت کردن ! ژان والژان : مردم غیور و همیشه در صحنه فرانسه ! ما باید گفت و گو کنیم . من مخالفت صریح خود را با هرگونه فشار اعلام میدارم. این فشارها آزادی را می گیرد ... مثل فشاری که این گاری به گاری چی آورده است ... من لازم می دانم از طرف خودم , ویکتور هوگو , دولت فرانسه و تمام مردم پاریس احساس تاسف و تاثر خودم را نسبت به این عمل نادرست اعلام کنم "
تعجب کردید ؟ حق هم دارید ! این سطر عجیب و غریب از کتابیه به نام "دو قطعه عکس 4*6 ". بررسی روند اوج گیری جریان اصلاحات و چالش هایی که به اون وارد کردن و تلفیقش با  رمان معروف "بینوایان " و در قالب یه طنز تلخ از چه کسی ساخته است جز "ابراهیم رها " ؟ این طنزنویس سیاسی محبوب توی این کتاب سنگ تموم گذاشته و با معرفی ژان والژان به عنوان سید محمد خاتمی عزیز , کوزت به عنوان نماد نسل جوان ,حوادث مهم دوران پرشکوه اصلاحات رو در ایران مرور کرده . فکر می کنم نیاز نباشه که بگم بازرس ژاور نماد کیه ؟!!
"ابراهیم رها " توی این کتاب هم لبخندی رو به لبتون میاره و هم تو لحظاتی ناخودآگاه شما رو به گریه می اندازه ! فکر می کنم بهترین توضیح آوردن نمونه هایی از این کتابه :
"{کوزت داشت می رفت که در چاهی دوردست برای "تناردیه" آب بیاورد که در تلویزیون یک مغازه صوتی تصویری ژان والژان را حین سخنرانی می بینید } آزادی , دموکراسی. این ها حرف های من هستند .آقا این رسمش نیست . هی میگن هرکی ماهواره داشت باید گرفت ! پس فردا با اینترنت می خواین چکار کنین . مردم که نمی رن فقط کانال های صحنه دار تماشا کنن . ان شاءالله هم فقط شبکه "الجزیره" رو می بینن ! ...جوانان اجازه ندارند حتی تحت نظارت والدین و حفظ شئونات با کسی که به لحاظ جنسیت یک مقادیر جزئی با خوش تفاوت دارد قدم بزنن ! کوزت تمام آرزوهایش را در چهره "ژان والژان" می دید که هر چند وقت در حین صحبت انگشتانش را دو طرف لبش می کشید ! "
"{بعد از حوادث قتل های زنجیره ای }قاتل را گرفتند . اسم قاتل طبعا یک اسم خارجی و فرانسوی بود(SAEED) . او رفت زندان و آن جا یک عده بلایی سرش آوردند که اعتراف کرد ترور ناصرالدین شاه هم کار او بوده ! اما سعید" ژاور "اینا دست به کار غریبی زد . او به مسئول زندان گفت : من کار واجبی دارم اما این را اشتباه گفته بود و درستش این بود : من با واجبی کار دارم !! "
"قرار بود برای شورای شهر هفتم مردم پاریس ,انتخابات برگزار کنند . تمام شورای شهر ششم که از بروبچ "والژان" اینا بودن برای شرکت در انتخابات مشکل پیدا کردن . به یکی گفتن تو بچگی هات با سنگ شیشه خونه ی همسایه تون رو شکستی ! به اون یکی گفتن ده بار پشت سرهم بگو (خواجه تو چه تجارت می کنی به تو چه که من چه تجارت می کنم ) اگه نتونی بگی تو هم رد میشی ... و این جوری همه رو رد کردن ! "
امیدوارم  شما رو قانع کرده باشم که این کتاب رو به لیست خرید نمایشگاه امسالتون اضافه کنید .

دو قطعه عکس 4*6
ابراهیم رها
نشرروزنه
پ.ن : قسمت دوم کتاب برداشتی مدرن از "شهر قصه" بیژن مفیده . اما اگه نخونیدش چیز خاصی رو از دست نمیدین!
.

"آلمادوار" گسسته شده !




همه چیز نشون می داد که باید منتطر یه کار خوب دیگه از "پدرو آلمادوار" باشیم .  کارگردانی که با "باهاش حرف بزن " و "بازگشت" ثابت کرده بود که قراره حالا حالاها برامون شاهکار بسازه .سه سال از تاریخ ساخت فیلم  "بازگشت " می گذشت و" آلمادوار "فرصت کافی برای ریکاوری و نوشتن یه فیلنامه درست و حسابی داشت . خیالمون هم راحت بود که  لوکیشن کار بازم "اسپانیا س" که "پدرو" نشون داده استاد فیلم ساختن تو این فضاست  . مثه همیشه هم نقش اول فیلمش رو به "پنه لوپه کروز" داده بود که داره کم کم همون نقشی رو براش ایفا می کنه که  "اسکارلت جانسون" برای "وودی آلن "!. مثه همیشه فیلم پر از رنگ بود  و چند تا حرکت دوربین قوی داشت اما امیدوارم با من هم عقیده باشین که فیلم دل چسبی نبود ! نیستین ؟! پس ادامه پست رو بخونید :
توی فیلنامه این کار دیگه خبری از اون نگاه متفاوت به مقوله"زن" و  " عشق" نبود . فیلنامه ای که اوج هنرش رمزگشائی از محتویات کشوی "هری کین" بود , اونم با استفاده از یه شیوه روایی ساده و نخ نما شده- که شخصیت اصلی روی صحنه نریشن می خونه و بعد یه خاطره رو با یه فلاش بک روایت می کنه- سطح کار رو بدجور پائین آورده بود. تقریبا همه انتظار این رو داشتن که "آلمادوار" نشون بده که تک تک وسایل داخل کشوی "هری" یه نقشی تو گذشته اش داشتن یا این که "هری" حتما با" X-RAY" در پایان فیلم تماس می گیره ! تکیه و اغراق بیش از حد روی توانایی های جنسی "پنه لوپه کروز "– حتی اگه بپذیریم که تعمدی و برای نشان دادن زن به عنوان کالا بوده– توی ذوق می زد . ظاهر های متفاوت و رنگ به رنگ "کروز" گاهی در حد فیلم هایی بود که توی گریندهاوس ها نمایش می دن ! مگه تو فیلم های قبلی "آلمادوار "از همین توانایی ها در خدمت هدف فیلم استفاده نشده بود ؟
بر عکس فیلم های قبلی آلمادوار که رنگ از عناصر اصلی بود که حس صحنه رو بیان می کرد, این بار رنگ هایی که استفاده شده بود فقط جنبه زیبائی داشتند و نسبت به کارهای قبلی آلمادوار تکراری بودن . به عنوان مثال عادت کردیم که رنگ لباس بازیگرهای "آلمادوار" – چه هدفمند و چه غیر هدفمند - در تضاد با رنگ دیوارهای لوکیشن باشه . از طرفی تلاش مذبوحانه" آلمادوار" برای خلق چند نمای کارت پستالی از لوکیشن های مختلف , چند حرکت خوبی که با دوربین انجام داده بود رو محو کرده بود به عنوان مثال دقت کنید به حرکت زیبای دوربین تو اول فیلم  وقتی که "هری کین"و اون دختره رو کاناپه با هم هم خوابه میشن که دیگه در ادامه فیلم تکرار نشد .
همون طور که به خاطر زدن یه گل چیب زیبا ,یه تیم " 5 به 1 بازنده " رو برنده اعلا م نمی کنن ,نمی تونم خودم رو گول بزنم که "آغوش های گسسته شده"  با همه عناصر زیباش ,فیلم خوبی بوده باشه!
پ.ن : از داریوش مهرجویی پرسیدند ,چرا وقتی که دانشجوها داشتند تو جلسه نقد فیلم "پری" صحبت می کردن تند تند داشت یادداشت بر می داشتی ؟ جواب داده بود آخه نکات قشنگی درباره فیلمم می گفتن !! اگه از طرفدارای پروپاقرص آلمادوار هستین و دوس دارین که این فیلم رو شاهکار بدونید , مطمئنم دوست خوبم شاه رخ توی این پست وبلاگش می تونه شما رو متقاعد کنه که اشتباه نکردین ! اطمینان دارم  روح آلمادور از نکاتی که شاه رخ  از فیلم استنباط کرده هم خبر نداره ! خیلی محشر میشه که توی این پست می تونین در دفاع از فیلم ,یه جمله ناب از "سیمون دوبوار"  رو بخونید ! این پسر معرکه اس
.

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

راهنمای" بی وتن "خوانی در هفت گام

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

گام اول: سعی کنید براتون مهم نباشه که "صفار هرندی" -وزیر ارشاد وقت – واسه رسیدن این کتاب به نمایشگاه , دستور مستقیم بررسی خارج از نوبت رو  داده !
گام دوم:فراموش کنید که موضوع کتاب "داستان سیستان" این نویسنده چیه ! اگه هم که تا الان نمیدونستید, کنجکاوی تون روتا بعد از خوندن کتاب کنترل کنید !
نکته مهم : اگر شما هم از کسانی هستید که اعتقاد دارید سیاست جزئی از دیانته ! و  در جنبش پس دادن کتاب "کافه پیانو" به نشر چشمه , به علت نظریات سیاسی "فرهاد جعفری" شرکت کردید , تو همین گام بی خیال ادامه دادن این پست بشین !!
گام سوم : به شما تبریک می گم ! شما گام مهمی رو پشت سر گذاشتید ! اما  در این گام  از دادن گیرهای سه پیچ به روند منطقی داستان – که منم قبول دارم یه جاهائیش می لنگه – شدیدا خودداری کنید !
قرارداد :  این که (چرا  "ارمیا "–راوی- با این همه تعصب وطنش رو ول کرده و صاف اومده لاس وگاس ) این که (این که ارمیا تازه وارد چه طوری این همه با جزئیات از جغرافیای شهرهای آمریکا و آدرس های خیابان های نیویورک صحبت می کنه ) این که (چرا ارمیا – جبهه رفته ی متعصب - حاضر شده با زنی که روابط آزاد داره ازدواج کنه) و این که ( چرا ارمیا تمام کلوب ها و دنسینگ های شهر رو امتحان می کنه و حتی از درصد ترکیبات فلان مشروب حرف می زنه ) نباید شما رو متعجب کنه !! ( به من اعتماد کنید ! )
گام چهارم : حین خواندن کتاب این دو سطر رو فراموش کنید , انگار که اصلا وجود ندارن :
1."آخر بچه ی کربلای پنج را چه به فیفث اوینیو ؟ خدایا ! من ارمیا معمر , جمعی گردان 24 لشگر 10 سید الشهدا , توی خیابان پنجم نیویورک چه کار می کنم ؟وسط کربلای پنج و میان آن همه دود و دم هیچ کس حتی فکرش حتا به خیابان پل پنجم اهواز هم نمی رسید چه برسد به خیابان پنجم نیویورک "
2. "خمینی به ما یاد دادکه وسط جنگ , هر روز صبح بلند شویم و بگوئیم یا علی ... بگونیم یا خدا ... بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح می گفتیم یا دولت ... اما توی آمریکا صبح به صبح می گویند یا خودم ! من فکر کردم یا خودم به تر باشد از یا دولت ! یا خودم را یک جورهایی می شود تبدیلش کرد به یا علی اما یا دولت را با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی "
(می دونم سخته انا فراموش نکنین شما که تونستین از پس گام دوم بر بیاید . این گام که چیزی نیست ! )
گام پنجم : حداقل برای این کتاب بی خیال این جمله معروف نقد ادبی بشین که میگه " وظیفه نویسنده واژه آفرینی است نه واژه شکنی " . فصل اول رو رد کردین به رسم الخط نویسنه عادت می کنین !
گام پنجم: از بازی های هوشمندانه زبانی که نویسنده از اسم کتاب شروع کرده و در تمام کتاب از اون به عنوان  ابزاری که در خدمت هدفشه استفاده کرده لذت ببرین . به این نمونه ها دقت کنین :
"خشی : قلب قرآن سوره یاسین است . سوره ای که از حروف مقطعه یاء و سین تشکیل شده است که بر طبق هرمنوتیک مدرن در عربی اول کلمه های عبارت یونایتد استایت است "
"جیسن : خود خدا توی قرآن می گوید : کل من علیها فان . یعنی هر "من" برایش "فانی" است : برای هر "انسانی" , " تفریحی "گذاشته ایم! "
گام ششم : از همه مهم تر کتاب  رو به دید یه سفرنامه به روز و انصافا منصف , از آمریکای قبل از 11 سپتامبر بخونید . رضا امیرخانی برای نوشتنش  13 ماه کل آمریکا رو با یه ماشینه شخصی زیر پا گذاشت .  و به نظر من تصویری دقیق از  دل مشغو لی های اشخاص و  جزئیات اماکن آمریکای حال حاضر به خواننده اش میده  .درون مایه اصلی کتاب تقابل بین اسلام مدرن ( با معرفی خشی : مدیر ایرانی یه مرکز تطبیقی مطالعات اسلامی ) و اسلام سنتیه ( با معرفی ارمیا معمر : مهندس جوان و جبهه رفته ) که به نظرم نویسنده خوب از پسش دراومده . نکته مهم کتاب اینه که " ارمیا" تو کل کتاب منفعله و هیچ وقت" امیر خانی" نخواسته جوابی قاطع به بدمن های کتابش بده و  با دادن شعار , خواننده رو به سمت دلخواهش ببره ( قرار بود" گام چهار" رو فراموش کنید ها !! ) که این مهم ترین انتقاد خواننده های سنتی و قدیمی امیرخانی از این کتابه .
گام هفتم : این سطر کتاب رو ک خیلی دوس دارم . گفتم شاید واسه خوندن, در شما رغبت ایجاد کنه :
 " خشی : ازدواج پیوند ژنتیکی نیست ...ازدواج خاطرات مشترک هم نیست ...ازدواج یعنی دونفری کار کردن و از آن طرف save کردن پول به خاطر مسائل مشترک , روشن کردن dish washer  نه با سه چهارم capacity که به صورت پر ! یعنی گرفتن toothpaste بزرگ با سی درصد off طوری که از expire شدنش هم نترسی ! یعنی خرید دو دستمال توالت by one , get one free  "
.          

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز