۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

He’s Our You

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

این وبلاگ دو نویسنده داره. باور کنید! میم و زکریا. کاملا مستقل از هم می نویسند و گاهی هم ممکنه علیه هم بنویسند!! میم که من باشم، معمولا دچار سندروم ایجاز مُخِل و اطناب مُمِل است اما زکریا معمولا به تناسب می نویسه و البته همیشه هم پر سوز و گداز! (دسترسی به یک جعبه دستمال کاغذی ِ نرم در حین خواندن نوشت هاش، واجب عینی است!) و اینکه وقتی دو نفر از دیازپام برای یک وبلاگ دیگه کامنت میذارن، سوء تفاهم ها شروع میشه... پس بدانید و آگاه باشید که ما دو نفریم... در دو بدن و کلا هستیم دیگه...

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

33,663

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه
چند سال پیش که باز هم موج انتقادات گسترده از "علی دائی" مد شده بود , برنامه "90" میزبان او بود . وقتی که "فردوسی پور" در پایان برنامه از "دائی" خواست که برای انتخاب برندگان از فلان عدد تا فلان عدد , چند تا را انتخاب کند "دائی" در کمال خونسردی این عدد را انتخاب کرد : سی و سه هزار و ششصد و شصت و سه !به تعداد "س" هائی که هنگام گفتن این عدد شنیده می شود و مشکل گفتاری "دائی" در تلفظ حرف "س" که دقت کنید  راز ماندگاری و موفقیت دائی را می فهمید : جسارت .
حالا حکایت "مارتین اسکورسیزی" است ! هر کس دیگری که جای او می بود و فیلم های "گاوخشمگین" , "راننده تاکسی" , "آخرین وسوسه مسیح " و "دارودسته نیویورکی " را در تاریخ سینما جاودانه می کرد , سعی می کرد تا جائی که می تواند این خاطره های خوب را برای طرفدارانش حفظ کند و از ریسک کردن و تجربه ژانرهای جدید خودداری کند! آن هم چه ژانری ؟ ژانر ترسناک : که از فرط تکرار و کلیشه خیلی مورد پسند کارگردان های تراز اول قرار نمی گیرد .اما او نشان داد که اهل ریسک  است و هنوز هم در سینما به تکرار نرسیده است .
    "اخطار:خطر لو رفتن داستان"       
در نیمه اول فیلم از دیدن فلاش بک های توهمی , بچه های مرده , خون , راهروهای تاریک , چراغ هائی که تا سوژه به زیر آن می رسد شروع می کنند به قطع و وصل شدن و  نماهای کلوزآپی که ناگهان با حمله چیزی یا کسی به بازیگر نقش اول قرار است شما را بترساند ناامید نشوید ! برای همه این ها در پایان دلیل منطقی گنجانده شده است .نگران نباشید !جنس ترسی که در این فیلم تجربه می کنیم چیزی فراتر از کلیشه های این ژانر است .هرچند شروع فیلم من را به یاد "بی خوابی " – فیلم تحسین شده "کرستوفر نولان " – انداخت اما به تدریج می فهمیم که آن چیزی که باید از آن بترسیم خود شخصیت اول فیلم – لئو دی کاپریو- است ! این موضوع شما را به یاد فیلم خاصی نمی اندازد ؟ آفرین . فیلم "دیگران " ! اما تفاوت مهم فیلم استاد با آن در این است که ما در "دیگران" ناگهان و در یک سکانس می فهمیم که ماجرا از چه قرار است اما در این فیلم ما به تدریج و کم کم این ماجرا را کشف می کنیم ! حتی در پایان فیلم نیز مطمئن نیستیم که تمام این شخصیت ها و داستان ها زاده ناخودآگاه "تدی دنیل" است چون نتوانسته است که تلخی جنایت هائی که خودش آنها را مرتکب شده را تحمل کند .
Shutter Island جزیره شاتر  
کارگردان : مارتین اسکورسیزی
بازیگران : لئوناردو دی کاپریو – بن کینگزلی – مارک رافالو
138 دقیقه – محصول 2010
فیلمIMDB لینک
پ . ن : شخصا عاشق فیلم های ترسناکی هستم که درباره ی بیماری های خاص روانی است . اگر شما هم این حس را دارید این فیلم را نیز از دست ندهید : هویت به کارگردانی جیمز منگولد.
.

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

هزارتوی غم

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه
همیشه مردد بودم از این که در مورد رشته دانشگاهی ام پست بنویسم . حس می کردم شاید آن عشق و هیجانی که مباحث آن رشته به من منتقل می کند برای سایرین خسته کننده و بی معنی باشد . مثلا فرض کنید "میم" درباره نحوه ترجمه متون مطبوعاتی زبان انگلیسی مطلب بنویسد ! یا "شاهرخ "درباره تاثیر فلان میکروچیب بر کارکرد دستگاه سی تی اسکن یا "سیاوش" درباره تاثیر ذرات فوتو بر فلان چیز ! من یکی که این جور مطالب را نمی خوانم !!
اما حساب معماری با سایر رشته های دانشگاهی جداست . چون رشته ای است که همه ی مردم با آن سر و کار دارند و آن را درک می کنند هرچند شاید لزوما قادر به خلق آن نباشند . ما در فضاهای معماری متولد می شویم , بزرگ می شویم , عاشق می شویم و پیر می شویم . چه کسی هنوز خاطره محل زندگی بچگی اش را فراموش کرده است ؟ خوابگاه دانشگاهیتان را چه طور ؟ محلی که همیشه با عشقتان در آن قرار می گذاشتید را چه ؟چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم فضاهای معماری بخش زیادی از نوستالژی ها و خاطراتمان را به خود اختصاص داده است . پس از این به بعد برایتان هرازچندگاهی از معماری می نویسم.
یکی از مهم ترین دغدغه های معماری معاصر خلق فضائی است که غیر قابل پیش بینی باشد و بیننده را به حرکت وجست و جو مجبور کند و او را هر لحظه غافلگیر کند . علاوه بر آن باید بتواند محتوا و موضوعی که بنا برای آن ساخته می شود را به خوبی به مخاطب انتقال دهد . کار سختی است . نه ؟
یکی از بهترین پروژه هائی که به خوبی از پس این موضوع برآمده است , یادمان "یهودیان کشته شده اروپا " است اثر معمار صاحب سبک "پیتر آیزنمن"  . این یادمان که در شهر برلین قرار دارد ایده ای ساده اما تکان دهنده دارد ! 2600 قصعه مکعب بتنی در اندازه ها و ارتفاع های گوناگون در زمینی به مساحت 19 هزار متر مربع طوری چیده شده اند که راهروهائی باریک , طولانی و ترسناکی را ایجاد کرده اند . راهروهایی که شما را مجبور می کند که به تنهائی از یادمان دیدن کنید و حس ترس از گم شدن , تنهائی , وحشت و غم یهودیان را به خوبی درک کنید. کف شیب دار مجموعه هم در انتقال هر چه بیش تر حس بسیار مفید عمل می کند . اگر در این یادمان گام بر می دارید از سوال پسرکی که از شما امتیازتان را می پرسد شگفت زده نشوید ! او فقط به دنبال جایزه بزرگ مسابقه است: یک تانک واقعی !


 
 
The Memorial of murdered jews of europe"
Architect : peter Eisenman
Location : berlin"

پ.ن : اگر به موضوع علاقه مند شدید این بنا را نیز از دست ندهید : موزه یهودیان اثر دانیل لیبسکیند .
پ.ن 2 : عکس های مفصل این یادمان را می توانید از این جا نگاه کنید .

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

ما به خرداد پر از بغض ! عادت داریم

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه
یک. "آوریل بی رحم ترین ماه هاست ... " این سطر اول بزرگ ترین منظومه شعری بشر در قرن گذشته است . احتمالا اگر "تی. اس . الیوت" ایرانی بود کتاب "سرزمین بی حاصل" ش را این گونه شروع می کرد : خرداد پر حادثه ترین ماه هاست ! نگاهی به تقویم خود بیاندازید : 2 خرداد : پیروزی محمد خاتمی در انتخابات سال 76 / 3 خرداد : فتح خرمشهر /  18 خرداد :پیروزی مجدد خاتمی در انتخابات در سال 80  / 29 خرداد : وفات دکتر شریعتی و خرداد سال قبل ...
دو.{سوم خرداد سال 1376 } خاتمی از 29 میلیون و 76 هزار و 70 رای توانست 20 میلیون و 78 هزار و 187 رای را به خود اختصاص دهد یعنی حدود 70 درصد آرا . این دو عدد را از هم کم کنید , هنوز هم باور نکردنی است !
سه.{چهار سال بعد} کارشکنی و بحران آفرینی عده ای از یک سو و عجول بودن و پر توقع بودن ما جوان هائی که می خواستیم چهرساله لذت تحول "می 68 "فرانسه را تجربه کنیم از سوئی دیگر , عرصه را به خاتمی تنگ کرده بود . اما او در سالن وزارت کشور خطاب به مردم جمله ای تاریخی گفت : " سرمایه اندکی دارم و آن سرمایه آبروی من است " و این گونه او باز هم ادامه داد تا در 18 خرداد 1380 تنها رئیس جمهور تاریخ سیاسی ایران شود که تعداد آرایش در نوبت دوم پیروزی بیش تر از نوبت اول باشد.
چهار. {سال 1385 .جشن شب چله مجله چهل چراغ } "امیر مهدی ژوله " به نیابت از همه ما جوان ها روی سن خطاب به "خاتمی" می گوید : سال هاست آرزو دارم که شما را بغل کنم ! امیدوارم وقتی از سن پائین می آیم این آرزو برآورده شود ! وقتی "ژوله" در آغوش خاتمی آرام گرفت , مگر میشد باز هم بغضمان را کنترل کنیم ؟ !
پنج.{سال 1387 } " وقتی می خواستم با آقای خاتمی در دفترش مصاحبه کنم به یک رومیزی برای میزی که در باغ ایشان گذاشته بودیم نیاز داشتیم . چیزی مانند ترمه . وقتی زنگ مجتمع رو به رو را زدیم و ماجرا را بیان کردیم خانم صاحب خانه تا نام خاتمی را شنید, بدون دریافت هیچ کارت شناسائی یک قالیچه تمام ابریشم را به اصرار به ما داد " خاطرات حجت سپهوند . عکاس و خبرنگار
شش. {سال 1388 } هنوز خیلی ها در انتخاب "کروبی" و "میر حسین" مردد بودند . نقاط تاریک و ابهام آمیز کارنامه سیاسی میرحسین خیلی ها را به شک انداخته بود اما تا خاتمی موضع خودش را در مورد حمایت از میرحسین اعلام کرد , کار تمام شد . دنیای همه ما از آن به بعد یک رنگ داشت : سبز .
هفت.وقتی به "فیدل کاسترو" گفتند می خواهیم 60 سالگی ات را جشن بگیریم و روز تولدت را روز ملی کوبا نام گذاری کنیم , پیرمرد قبول نکرد . او نمی خواست به تاریخ ملحق شود . کاسترو اجازه نداد که خیابانی را به نام او کنند یا عکسش را روی اسکناس چاپ کنند یا حتی از او مجسمه بسازند . او دستور داد که فعلا تا می توانند عکس های "چه گوارا " را چاپ کنند تا فعلا تاریخ با او کاری نداشته باشد . همه سیاستمدارها از قضاوتی که بعد از گذشت زمان در موردشان می شود وحشت دارند . تاریخ با هیچ کس شوخی ندارد !
هشت. حالا مقایسه کنید محبوبیت مردی که 13 سال پیش خودش را در تاریخ سیاسی ایران جاودانه کرد و هم چنان با آن سرمایه گران بها و کمیابش محبوب است و محبوب می ماند .
" سید محمد خاتمی" تنها فرد تاریخ سیاسی ایران است که برای رنگ عبایش هم ترانه خوانده اند .
پ.ن : عکس جاودانه "حجت سپهوند" را برای این عکس این پست انتخاب کرده ام .
پ.ن 2 : ترانه " مردی با عبای شکلاتی " را شنیده اید ؟ همان ترانه ای که چهل چراغی ها برای خاتمی اجرا کردند ؟
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

That Will Be Fine

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه
به صرافت افتادم...
آه تو را چه می شود؟!
در انبوهه...
خوب فارِسی ش کردم... جسد مُرده!...
این امر بر من مشتبه شده بود...
خانم پیر خانه ی روبرویی را تماشا کرد که انگار با یک جور کنجکاوی که از او هم دور می نمود به ک. خیره مانده بود.

عباراتی که خواندید نمونه ای از ترجمه ی دانشجویان ترم سه رشته ی مترجمی نیست، بلکه جملاتی از ترجمه های (بترتیب) احمد گلشیری، بهمن فرزانه، سروش حبیبی، نجف دریابندری، پژمان سمی و امیر جلال الدین اعلم (لعنت الله علیه) است. نمونه هایی از این قبیل را به وفور می توانید در آثار مترجمان مشاهده کنید؛ گاهی ترجمه ها تا حدی تغییر یافته اند که می شود آنها را تالیف نامید!

برای لذت بردن از یک کتاب به زبانی بیگانه، یا باید به زبان اصلی کتاب مسلط باشید یا اینکه به یک ترجمه مناسب دسترسی داشته باشید. گزینه ی اول تقریبا برای بیشتر خوانندگان ادبیات ممکن نیست (از لحاظ پی بردن به ظرافت ها و بازی های زبانی و...) گزینه ی دوم هم به خاطر افزایش رو به رشد دانشجویان لیسانس زبان گرفته فارغ التحصیل از دانشگاه های پربار کشور در زمینه های غیرعلمی، تقریبا سخت دست یافتنی است. البته این مسئله کاملا نسبی است! و همچنان می توان به مترجمان نسل اول و میانه و حتی بعضی از نسل سومی ها در ترجمه آثار ادبی امیدوار بود.
و اما ... کتاب "این یازه تا" مجموعه پراکنده ای از داستان های درجه یک، متوسط و ضعیف ویلیام فاکنر است که توسط احمد اخوت ترجمه شده است و مدت ها پیش توسط نشر دوست داشتنی ماهی وارد بازار نشر شده است. کتاب علاوه بر یازده داستان، شامل دو مقاله و یک بیوگرافی هم هست. مقاله دوست داشتنی سیاره ی فاکنر، این شک را که شما هم در ممفیس و در همسایگی فاکنر زندگی کرده اید، به یقین تبدیل می کند. روایت روان و با جزئیات مترجم از محل زندگی ، دوستان و آشنایان فاکنر، آنقدر جذاب است که مطمئنا بهترین مقدمه برای ورود به دنیای عجیب و غریب فاکنر است.
توضیحات کوتاهی که با عنوان "یادداشت مترجم" در آغاز هر داستان آمده است، جسارتا بسیار مفید فایده! (بقول خود اخوت) هستند و کمک زیادی به خواننده در فهم هر چه بهتر داستان ها می کند. برای نمونه، تا قبل از چاپ این یازده تا، فاکنر در ایران کتابی با عنوان زیبا و بی ربط "برخیز ای موسی" داشت، اما در مقدمه یکی از داستان ها متوجه یک نکته بامزه می شوید: عنوان اصلی کتاب/داستان با یک چرخش 180 درجه ای "موسی نازل شو / فرود آی" است! (دلیل و منطق احمد اخوت و صالح حسینی رو برای انتخاب این عناوین در ابتدای این داستان ها می توانید مشاهده و مقایسه کنید. حسینی "بود" رو هم از فاکنر ترجمه کرده، مقایسه کنید!) نمونه ی دیگر، جانور عجیب و غریبی به نام پوسوم است که توی بیشتر آثاری که از امریکای لاتین خوانده اید، اینگونه معرفی شده: "جانور پستاندار کوچکی است در آمریکای جنوبی که روی درخت زندگی می کند " اخوت این جانور را (در فرهنگ معین) پیدا کرده است: ساریگ. یک نمونه بد؛ خواندن داستان دکتر مارتینو اصلا توصیه نمی شود. هم داستان مزخرفی است و هم اخوت خوب ترجمه نکرده.
به انتخاب بیشتر این افرادی که این کتاب را از من امانت گرفته اند، بهترین داستان (و البته بهترین ترجمه) این مجموعه "آن هم خوب است" است که راوی آن یک بچه هفت ساله است. اگر متن اصلی این داستان را بخوانید متوجه توانایی و دقت اخوت در ترجمه می شوید. داستان های بود، تندیس برنجی، آن خورشید دم غروب، مسابقه ی بامدادی، گذرگاه هل کریک داستان های درجه یک این مجموعه هستند.
در داستان "بود" یک سوم شخص عجیب (به او توجه کنید) در داستان حضور دارد که اخوت این مرموز بودن را تا آخر داستان به خوبی حفظ کرده است. داستان تندیس برنجی را بخوانید و بعد سریع دنبال کتاب "ضد یاد" مسعود بهنود بگردید، دوباره توی این کتاب دنبال داستان "آن زن" بگردید... حالا متوجه میشوید که دو نویسنده با دو رویکرد کاملا متفاوت و از دو نسل متفاوت داستان نویسی و از دو کشور کاملا بی ربط، یک داستان با روایت هایی مشابه، برایتان نقل کرده اند!
بخش پایانی کتاب با اینکه مشابه های آن را در کتاب های زیادی دیده اید، اما پر است از نکته های جالب دباره ی ترجمه آثار فاکنر. مهمترین عنوانی که به چشم می آید، کتاب مستطاب (As I Lay Dying) که نجف دریابندری با اعتماد به نفس عجیبی "گور به گور" ترجمه کرده است: "گور به گور عنوانی است که من روی این رمان گذاشته ام (خب کار اشتباهی کرده اید!)، زیرا نتوانسته ام عنوان اصلی آن را به عبارتی که خود بپسندم به فارسی در آورم. «همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می مُردم»!! کوتاه ترین عبارتی است که به نظر من معنای عنوان اصلی را دقیقا بیان می کند." احمد اخوت عنوان «همانطور که می میرم» را برای این کتاب برگزیده ، اما متاسفانه هنوز آن را منتشر نکرده است. اگر از ترجمه این یازده تا بیشتر از خود داستان ها لذت بردید، اصلا تعجب نکنید!

یکی از دیالوگ های شاهکار کتاب:
با اشاره به مرد سیاه پوست... «این بابا چه طور؟ وقتی گلای سر و صورتشو بشوره ، بازم سفید نمی شه.» مرد چند لحظه به دوردست خیره شد و فکر کرد. بعد به بون نگاه کرد و گفت: پسرم قاطرای من هردو کور رنگن!

پ.ن1: " قحبگی مسالمت آمیز" عنوان اولیه این نوشته بود! کتاب رو بخونید متوجه این اصطلاح میشید!
پ.ن2: چون هنوز کسی جواب کاملی به سوال خوزه آرکادیو بوئندیا نداده، مهلت مسابقه! تا آپدیت جدید تمدید شد!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

Gabriel José de la Concordia García Márquez

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه
نمی دونم این خارجی ها (بخصوص آمریکای لاتین و تا حدودی اعراب و...) چه اصراری دارند تمام فک و فامیل هاشون رو توی اسم بچه ای که به دنیا میاد، جا بدهند! تازه کلی هم جونیور و سینیور هم تهش اضافه می کنن! نه خداییش کدوم برزیلی ِ آدمی! اسم بچه شو میذاره "آدسون آرانتس دو ناسیمنتو" ، تازه بعدش هم ملقب به پله! هرچقدر هم عادل فردوسی پور، عاشق این اسامی طولانی باشه دلیلی نداره اینطوری حال بچه رو بگیریم! خب مامانه تا بخواد بچه رو پیدا کنه و بعد صداش بزنه ، بچه همه درونیات روحی و معدوی اش رو ریخته توی شلوارش! یا توی کلمبیا مادره بگه: گابریل خوزه دِلا کانکوردیا گارسیا مارکز جونیور جان میشه بری یک کیلو پیاز بیاری؟! مطمئنا اگه مادره پیاده میرفت زودتر از صدا زدن اسم بچه، به مقصد می رسید.
***
خودم یادم نیست اما مادرم تعریف می کرد که سر انتخاب اسم برای من ، جنگ های خونینی! - حتی خونین تر از جنگ های صلیبی!-با مرحوم پدرم داشته است؛. نمیدونم کدوم شیر پاک (یادت نره!) خورده ای به پدرم گفته بود که ستارخان اسم خفنی یه واسه بچه! پدر هم جو زده، این اسم رو برای من انتخاب کرد، اما تا شست مادرم خبردار شد، جلوی پدر در آمد که اَهه! مگه از روی جنازه من رد بشی که بزارم اسم ستار قصاب رو! روی بچه ی نازنینم بذاری (اونایی که چهره ی نورانی منو دیدن، کاملا متوجه حرف مادرم و نگرانیش میشن!)
بله اینطوری بود که قشون کشی شروع شد. پدر از حرفش کوتاه نمی اومد و مادر هم می گفت الا و بلا اسم پسرمون باید مهران (اسم دهات مادرم) باشه. سرتون رو درد نیارم، سرانجام یه آدم عاقل و باقلی (همون بالغ به کُردی!) میانجی گری کرد و منو از شر ستارالعیوب بودن و مهران شدن نجات داد.
و البته توی این چند صباحی که توی این دنیا بودم و در هرچه بیشتر سوراخ کردن لایه اوزون کوشیده ام، هرچی ستار نام دیده ام ، مردانی با سیبل های از بناگوش در رفته و معمولا چاقوساز، قهوه چی ، قصاب و راننده نیسان و... بوده اند. حالا خودتون تصور کنید یک آدم لاغر مردنی مثل من ، اسمش ستارخان باشه، چی میشه! مطمئنم اگر اسمم ستار بود روزی صدهزار مرتبه به خودم و پدر لعنت می فرستادم (هرچند الان هم به مناسبت های دیگه اینکارو میکنم!)
***
توی دهات ما شنیدن اسامی مانند : طلا، ماهی طلا ، نیم طلا ، نقره ، کشور ، دولت ، ناموس، ماهیچه (به معنای دارنده ی روی ماه مانند!) و حتی مهندز!(تحریف شده کلمه ی مهندس) اصلا جای تعجب نداره. پس لطف کنید اسمی برای بچه انتخاب کنید که اگر بیست سال بعد نویسنده ، خواننده ، بازیکن و روسپی و یا هرکاره ای که شد، بتونه سرش رو بالا بگیره! واقعا فکر می کنید "میرولی شکاک پشت کوهی زاده" اسم مناسبی برای بچه تون هست؟! یا مثلا چون باباهه عاشق جنیفر لوپزه! اسم پسر کاکل زری ش رو بزاره جنیفر محمد لوپز! یا مثلا مامانه عاشق کوهنوردی باشه ... خب بچه ی بیچاره وقتی توی کلاس صداش زدند: اورست بیا پای تخته! آب میشه میره توی زمین!
واقعا گاهی اوقات آدم از اینهمه حس زیبایی شناسی در انتخاب اسم، انگشت حیرت در دهان و چشمش فرو می کند. به این چند نمونه از دهات ما توجه کنید:

تعمیرگاه تلویزیون سازی!
سوپر میوه دلنوازان ِارزان فروش
بام گستران آزاد (آموزشگاه کامپیوتر)
امانت فروشی! برداران ... (سمساری)
ناظران جوش و بتن اندیشه (شرکت فنی و مهندسی)
ضایعات انقلاب (خرید و فروش آهن آلات و فلزات)
شرکت خدماتی گاز گل گهر یخ (واج آرایی رو حال می کنید!)
قله افتخار زاگرس نشینان (نمایندگی رسمی فیوز گازی در استان)
تعاونی توزیع گوشت سینه و ران مرغ بعثت / قائم (ارادت رو حال می کنید!)
شرکت آینده مهر پردیس (به علت ارتفاع بیش از حد تابلو، زمینه کاریش معلوم نبود)

پ.ن1: به علت ترس جان و مال از عکاسی از مکان های مذکور خودداری شد. اما در صورت تمایل میتونم آدرس این مکانها رو بهتون بدم!
پ.ن2: اگه شمام فکر می کنید خیلی خوب می تونید اسامی لاتین رو بدون قاطی کردن حفظ کنید، یکبار صد سال تنهایی مارکز رو بخونید (بدون تقلب و از روی نسخه بدون شجره نامه) و بگید که خوزه آرکادیو بوئندیا کیه؟! جواب درست پیش من یک جایزه داره.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

The White Stripes

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
اواسط سال X:
یه روز "زکریا "صاحب اصلی همین وبلاگ , یکی از شماره های مجله ی (به نظرم آشغال!) چلچراغ رو آورد و صفحه اولش رو نشونم داد و گفت این عکس رو می خوام . عکسی از "جیم جارموش" ؛ سیبی در دست و در یک پس زمینه قرمز رنگ. گفتم : تا ببینم چکار میشه کرد!
چندسال قبل:
مشغول دسته بندی آلبوم های هاردم هستم . به چند گروه برخوردم که تا حالا کارهاشون رو با حوصله و در خلوت گوش نداده ام. معمولا اولویت حذف در هنگام کمبود جا با نشنیده هاست ! با هارد 60 گیگ و بدون رایتر باید بعصی هارو قربانی کرد ... و اون آلبوم های بیچاره هم حذف شدند.
دقیقا اواخر سال X :
مشغول تورق "Rolling Stone" : معمولا این مجله، چند گروه جدید رو توی بخش 500 آلبوم و آهنگ و خواننده ی ماندگار معرفی می کنه ... باز هم خیلی از گروه ها رو بی خیال میشم . نکته جالب این که فقط دو یا سه گروه از قرن 21 توی ماندگارترین ها هستند (که اصلا جای تعجب نداره ) "White Stripes" یکی از همین گروه های ماندگاره. و یکی از همون گروه هایی که مجبور شدم از روی هارد حذفش کنم! (احساس می کنم تاحدودی حمله قلبی بهم دست داده.! )
کمی مانده به اواخر سال X :
عکس "جیم جارموش" رو که هیچ مشخصاتی (عکاس، سال، مکان و...) از اون توی چلچراغ چاپ نشده بود برای زاک گرفتم. عکس که نصفش رو کراپ کرده بودند، یک مدیوم شات دونفره از "جارموش" و "میشل گوندی" (کارگردان فیلم دوست داشتنی درخشش ابدی ذهن پاک <بی آلایش>) است.
و اما ... این عکس در واقع متعلق به لیبل آهنگ Blue Orchid گروهه که "گوندری" هم برای آهنگ Icky Thump و چندتا کار دیگه شون کلیپ ساخته.
....
گاهی بعضی حوادث بر طبق همون جبر دوست داشتنی! اتفاق میفته که ناخواسته باید در مسیرشون قرار گرفت. اگه "زکریا "هیچ وقت نمی خواست عکسی رو که چند بار دیده بودم برایش تهیه کنم , اگه "Rolling Stone "یک گروه دیگه رو انتخاب می کرد (خدا تا گروه دیگه توی دنیا هست!) , اگه هارد من 60 گیگ نبود و اگه جبری در کار نبود شاید هیچ وقت با این گروه آشنا نمی شدم .
...
اگه از پینک فلوید و نوآوری های صوتی شون خوشتون میاد , اگه از صدای –گاهی-رمانتیک دیوید گیلمور خوشتون میاد , اگه از متالیکا و کلا هوی متال با اون ریتم های سنگین و گاهی گوشخراش خوشتون میاد , اگه همیشه محسور ریف گیتارهای دیوانه کننده ی جیمی هندریکس هستین و اگه از گری مور ، بروس اسپرینگزتین و اریک کلپتون و ... خوشتون میاد و ( مهمتر از همه) اگه فکر می کنین که موسیقی راک مُرده! فعلا همه این ها رو فراموش کنید! چون ممکنه شما هم توی مسیری مشابه من قرار گرفته باشین .
گروه وایت استرایپز همراه با خیلی از ویژگی های همین نوازنده ها و خواننده های مذکور(و ذکور!) به اضافه ریتم های کاملا وایت استرایپزی در انتظار شماست.

اطلاعات خاله زنکی:

جک و مگ وایت (Jack & Mag White) گروه White Stripes رو از سال 99 راه انداختن و تقریبا از 2000 به این ور همیشه جزو گرو ه های تاپ قرار داشتند .(اینا اول زن شوهر بودند و بعد تصیمیم می گیرند که از هم جدا بشن و همین کارو هم توی سال 2000 می کنن. سعی میکنم زیاد وارد مسائل ناموسی شون نشم! ---- تازه این زن ذلیل فامیل زنش رو واسه فامیل خودش و گروه انتخاب کرده! بعدشم رفته تو مراسم ازداوج زنش شرکت کرده!!)

آلبوم اولشون " "White Stripes - که تازه دارن اون تم ها ی موسیقیایی شون رو پیدا می کنن- سال 99 وارد بازار شده . اگه آلبوم "De Stijl" شون(به معنای مُد... قابل توجه ایرن!) رو گوش کنید متوجه تلاش برای رسیدن به یک امضای موسیقیایی میشید. اوج کار وایت ها آلبوم "Elephant" فیل و "Get behind me satan" (پشت سرم قرار بگیر، شیطان!- شاید بعدا علت این نامگذاری رو توضیح دادم) که توی این دوتا آلبوم میتونید بهترین کاراشون رو بشنوید. رولینگ استون ،آلبوم های فیل و پشت سرم .... رو به عنوان دوتا شاهکار موسیقی راک انتخاب کرد!
خواننده اصلی گروه جک وایته (صداش زیرش توی اوج، شبیه جیغ زدن های جنیس جاپلین عزیزه!) و زنش مگی بیشتر همخوانی میکنه (فقط یکی دو تراک رو خونده که اتفاقا خوب هم خونده). درام نوازی های مگی توی بعضی کارا خیلی شاهکار میشه ؛ نمونه اش "good to me" یا "blue orchid" و ....
و اما ... سبک وایت ها؛ شامل راک ،ایندی راک، آلترنیتیو راک ، گاراج راک و پانک بلوزه. از موتیف های بشدت دوست داشتنی و غیر موسیقیایی وایت ها ، استفاده از رنگ های قرمز و سفید و سیاهه. توی تمام آلبوم ها و و تک تراک ها و اجراهای زنده و البته آکسسوار صحنه و سازها و لباس هاشون این ویژگی به چشم میاد! (الانه که شاه رخ یاد اون فیلم آکی کوریسماکی بیفته!!)

آهنگ های دوست داشتنی:

Blue orchid (از شعر توهمی ش و تنظم فوق العاده ش لذت ببرین!)

Seven Nation Army

In the cold, cold night (مگی خواننده آهنگه! و کلی هم واسه عشاق رومانتیک مناسبه! شعرش هم که تابلوئه!)

White moon

You've got her in your pocket (اینم فقط ازش لذت ببرین!)

Take , take , take

Good To ME (توی سوندتراک فیلم ویکر پارک + البوم فیل ، میتونین این آهنگ فوق العاده رو بشنوید)

I want to be the boy to warm your mother's heart

Ball and biscuit (این آهنگ میتونه یک رقیب سر سخت برای کارای هندریکس باشه!و حدس می زنم کمتر از 8/1 درصد از خواننده های وبلاگ از همچین آهنگی خوششون بیاد!)
Icky Thump (رولینگ استون در مورد این آهنگ نوشته : دلیل کمبود ریتم های قوی و شنیدنی راک پیدا شد؛ جمع شدن تمام ویژگی های یک شاهکار توی این آهنگ! البته خودم زیاد با این آهنگ حال نمی کنم!)

پ.ن1: آخرین کار وایت ها یه آلبوم اجرای زنده س. به علت اینکه اینترنت و ذغال خوب -برای سوخت اینترنت- دسترسی ندارم؛اگر کسی از دوستان این آلبوم (ویدئویی)رو با کیفیت خوب داره ، بده ما هم ببینیم. یک در دنیا و صد باز هم در این دنیا! دعاگو میشم!
پ.ن2: این که من باید درباره موسیقی بنویسم، اصرار زکریا بود و گناه خوب نبودن نوشته ها به گردن صاحب وبلاگه!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

"هيچ" براي هيچ

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

  1. 1.فيلم "مهمان مامان" اثر " مهرجوئي " : روايت زندگي فقيرانه چند خانواده در جنوب شهر كه علي رغم رگه هاي طنزي كه داشت فقري شرافتمندانه اما تلخ را به تصوير كشيد .
  2. 2.فيلم "بازگشت" اثر "آندري زوياگينتسف " : در پايان فيلم كه تصاوير عكاسي شده پسر را فريم به فريم ميبينيم اين احتمال تقويت مي شود كه نكند پدر وجود خارجي نداشته است چون در هيچ يك از عكس ها وجود ندارد .
  3. 3.فيلم "كنعان " اثر "ماني حقيقي " : مينا – با بازي ترانه عليدوستي – بعد از دعوا با خواهرش به خانه مي آيد و شوهرش مرتضي – محمدرضا فروتن – را صدا مي زند . مرتضي در اتاق خواب در حال استراحت است . مينا به نزد او مي رود و در تاريكي اتاق خواب او را صدا ميزند . در سياهي مطلق صداي مرتضي را مي شنويم كه به او دلداري مي دهد و مي فهميم كه او را در آغوش كشيده است .
  4. 4.فيلم "پس از طلوع" اثر " ريچارد "لينكليتر ": در پايان فيلم آن چيزي كه بغض ما را مي شكند ديدن جاهاي خالي است كه در طول فيلم ما و "جسي" و "سلين" با هم در آن جا بوده ايم .
تنها چيزي كه بعد از ديدن فيلم "هيچ" ساخته جديد "عبدالرضا كاهاني" در خاطر شما مي ماند بازي خوب و روان تيم بازيگري است به خصوص نقشي كه "پانته آ بهرام" – بازيگر محبوبم - و "مهران احمدي" بازي كرده اند اما فيلمي كه تنها نكته شاخصش بازي هايش باشد محكوم به فناست و بعد از گذشت چند سال فراموش مي شود! باز هم خانه اي قديمي و داراي حياط مركزي در جنوب شهر كه قرار است برايمان فقر را به تصوير بكشد و تاثير پول بر شخصيت افراد را نشان دهد . سو‍ژه اي كه از فرط تكرار در سينماي ايران نخ نما شده است و نمونه هاي خوب زياد دارد (شماره يك ) كاهاني براي متفاوت شدن فيلمش سعي كرده است تا جائي كه مي تواند از خط قرمزها عبور كند و بازيگرانش تا مي توانند به هم فحاشي كنند ! اما در همين سينماي پر از محدوديت هم مي توان از خط قرمزها عبور كرد و محترم ماند (شماره سه ) حربه كاهاني براي هر چه بيش تر رئال كردن فيلمش نتيجه عكس مي دهد و ما به جاي اين كه با كاراكترها همذات پنداري كنيم آن ها را انسان هائي لمپن و بي ادب مي بينيم و حتي ممكن است آن ها را سزاوار هم چينين وضعي بدانيم ! كاش "كاهاني" براي ثروت بادآورده "مهدي هاشمي" دليلي باور پذيرتر پيدا مي كرد . هرچند كه به شخصه دليل علاقه او را به بيماري هاي عجيب روحي يا جسمي نمي فهمم ! "پرويز پرستوئي" با وسواسي عجيب در فيلم "بيست" و "مهدي هاشمي" در اين فيلم با اختلال غده هيپوفيز و اين توانائي كه بدنش هرچند وقت يك بار كليه بسازد ! قصد ندارم مته به خشخاش بگذارم اما عكس هايي كه در فيلم نشان داده مي شود را با (شماره دو) و سكانس پاياني فيلم را با ( شماره چهار ) مقايسه كنيد تا بفهميد چرا "هيچ" فيلم ماندگاري نيست !
اگر بپذيريم كه تمام محتواهاي ممكن در هنر مطرح شده اند و اكنون فرم هاي تازه و بيان هاي جديد برنده اين ميدان هستند جائي براي دفاع از اين فيلم خوب نمي ماند .
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

این کلمه شش حرفی لعنتی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
بخش زیادی از عمر ما انسان ها به انتظار می گذرد . بچه که هستیم تمام سال کشدار تحصیلی را به انتظار بعدازظهرهای رنگی و طولانی تابستان تحمل می کنیم . جوان که می شویم و اولین چشمان سیاهی که داغمان می کند را تجربه می کنیم کارمان تمام است وباقی عمر , در تمام دوستی ها و روابط و ازدواج هایمان منتظریم که آن لحظه جادوئی نخستین تکرار شود که نمی شود!
 ا ن ت ظ ا ر . ا ن ت ظ ا ر
انتظاری که "حلاج" را آواره بیابان کرد و "سهروردی" را به زندان کشید و "عین القضات" را به میان بوریا و نفت و آتش . انتظار " حافظ " برای شاخ نباتش که بخاطرش آن همه شیرینی در کلام ریخته بود , انتظار " سعدی " برای کسی که به خاطرش در غزل هایش جادو ریخته بود, انتظار " مولانا " برای محبوبش شمس, انتظار " هدایت " برای آن زن اثیری , انتظار " شریعتی " برای پروفسور شاندلی که آن همه از او نقل قول کرده بود, انتظار مصریان باستان برای پیوستن به "کا ", انتظار بودائیان برای "نیروانا " ,انتظار مسیحیان برای ظهور "مسیح" , انتظار زرتشت برای "سوشیانت " , ,انتظار مسلمانان برای ظهور "مصلح" , انتظار "بکت " برای گودو ,انتظار "شهریار " برای معشوق بی وفایش , انتظار سیاوش و شاه رخ برای رهایی از زیستن در کله ی تباه شده یک اسب , انتظار "فروغ" وقتی غریبانه می سراید : من خواب دیده ام کسی می آید / کسی دیگر / کسی که مثل هیچ کس نیست .
اما از بین این همه انتظار بزرگ "جورج و لنی " فقط در زندگی یک انتظار دارند : دست کشیدن از خر حمال هایی که در مزارع دیگران انجام می دهند و داشتن پنج هکتار زمین با چند تا باغ و یه مزرعه یونجه و کلی خرگوش . کلی خرگوش که "لنی " تا دلش می خواد نازشون کنه و بهشون غذا بده . مزرعه ای که فقط مال خودشون باشه .فکر می کنید بهش میرسن ؟
" موش ها و آدم ها Of Mice & Men   
نوشته : جان اشتاین بک      John Stienbeck
ترجمه سروش حبیبی
142 صفحه جیبی – نشر ماهی "
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

چند مساله

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه


1.در تمام طول شب , گر چه در کنار B خوابیده است اما خواب C را می بینید . C در دورترین فاصله ممکن یا در نقطه اوج منحنی جاده خصوصی ماشین روی خانه ای ایستاده است . شاید خواب ,تصویری است از جاده ماشین رو خانه ای که زمانی با هم در آن زندگی می کرده اند . زن گرچه در چشم انداز کوچک به نظر می رسد اما سرزنده است و لباس سرخ گوجه ای تابستانی به تن دارد . زن با سری رو به عقب , دست  هائی روی باسن و پاهائی باز در حالتی از اطمینان ایستاده است , جلوه گری می کند , شاید می خندد . مرد مضطرب بیدار می شود. خواب B که در کنار اوست آشفته نمی شود. B در یقین خودش که A او را دوست دارد, باقی است . در واقع مرد C را به خاطر او ترک کرده بود . به خاطر این که ثابت کند او را دوست دارد .
مساله : مرد به چه کسی دارد عمیقا خیانت می کند . B یا C ؟
2. A به فاصله 7 بلوک از رختشویخانه مورد علاقه اش زندگی می کند, در 3.8 مایلی روان پزشک اش . متوسط زمان رفتن پیش روان پزشک , در اوج ترافیک بعد از ظهر , 22 دقیقه است . زمان معمولی هر جلسه معالجه کوتاه با احتساب وقت های قبل و بعد از آن 55 دقیقه است . زمان معمول یک نوبت شستن لباس در لباسشوئی هایی که از بالا در آن لباس می گذارند 33 دقیقه است . روانپزشک و لباسشوئی در یک راستا قرار دارند .
مساله : آیا A می تواند لباس چرک هایش را در ماشین لباسشوئی در مسیر رفتن پیش روانپزشک اش بگذارد و قبل از دزدیده شدن لباس های مرطوبش به رختشویخانه برگردد ؟
3. A چهار بچه دارد . دو تا از آنها در کالج و دوتای دیگر در مدرسه خصوصی درس می خوانند. هزینه سالیانه کالج بالغ بر 6300 دلار برای هر نفر می شود . همین هزینه برای مدرسه  خصوصی 4700 دلار است. درآمد سالیانه A عبارت است از n,که سه هفتم آن بابت مالیات های حکومتی پرداخت می شود . یک سوم آن به C که جاده ماشین رو را تعمیر می کند داده می شود . تمام مخارج تحصیلی عبارت است از پنج بیست و یکم (5/21) n . هزینه هفتگی هر یک جلسه روان درمانی 45 دلار و هر نوبت رختشویخانه 1.1 دلار است .
مساله : A تا کی می تواند با این وضع ادامه دهد ؟ جواب را با تقریب یک هفته رند کنید .
مسائلی برای نمره بیش تر : زمان را با فرض 6 بچه که 4 تای آن در کالج است محاسبه کنید .
داستانی از " جان آپدایک " با ترجمه " مصطفی مستور " .
پ. ن :عکسی که استفاده کردم, عکسی است  از " میترا تبریزیان "
به نام " فراسوی محدودیت ها "
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

کتابی که هرگز رهایتان نمی کند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه


ژاپنی ها مردمان عجیبی هستند ! فیلم های هالیوود را به طور همزمان در کشورشان اکران می کنند و هر سال یاد قربانیان اتمی خود را گرامی می دارند ! گروه های موسیقی راک و متال – در نهایت کیفیت – در این کشور کنسرت اجرا می کنند و از طرفی دولت به کسانی که از لباس سنتی ژاپن استفاده کنند, بلیط نیم بهای مترو و قطار می دهد ! این مردمان عجیب فقط کافی است اراده کنند که مخترع , کارگردان , نویسنده یا حتی میزبان جام جهانی فوتبال شوند . آن وقت دست در جیب جادوئی شان می کنند و با لبخندی بودآ وار همه را شگفت زده می کنند ! مثلا یکی از آن ها می تواند شش رمان بنویسد که از چهار بار نامزدی جایزه معتبر "بوکر" دو بار این جایزه را مال خود کند . جادوگری که در این پست می خواهم او را معرفی کنم " کازوئو ایشی گورو " است .
" اخطار : خطر لو رفتن داستان کتاب "
"لحظه ای که تصمیم گرفتیم به " نورفوک " برویم و دنبال نوار گمشده مان بگردیم , گوئی همه ابرهای آسمان به دست باد روئیده شده و جز خوشی و خنده چیزی انتظارمان را نمی کشید " معلوم نیست چگونه " کتی " – قهرمان اصلی رمان – می تواند درباره خوشی و خنده حرف بزند ؟! اصلا مگر خنده مختص آدم ها نیست ؟ آدم هائی که بطور طبیعی و از پدر و مادری حقیقی متولد شده باشند ؟ پس چطور " کتی " و دوستانش که در آزمایشگاه "هیلشم " به دنیا آمده اند و برای این زنده اند که در مواقع نیاز عضوهای بدنشان را اهدا کنند یا بچه دار شوند , چگونه حتی می توانند تصوری از خندیدن داشته باشند ؟
 مهم ترین ویژگی دنیائی که " ایشی گورو " برایمان خلق می کند این است که جوان های آزمایشگاه "هیلشم " از زندگی خود راضی هستند و درصدد شورش و تغییر نیستند و این تلخی رمان را دوچندان می کند !مگر کم خوانده ایم رمان هائی که برایمان ضد اتوپیاهای وحشتناک ترسیم کرده اند – که نمونه اعلای آن کتاب "دنیای قشنگ نو "  آلدوس هاکسلی است که در این پست به طور مفصل درباره اش صحبت کرده ام – پس چرا این کتاب را تا ابد به یاد داریم ؟  انسان های بی روح و احساسی که محتاج توجه و محبت هستند و با نگاه سردشان انگار می گویند : "هرگز رهایم مکن "
"هرگز رهایم مکن
نویسنده : کازوئو ایشی گورو
مترجم : سهیل سمّی
نشر ققنوس "
پ.ن : "هدف من نوشتن داستان پیروزی بشر نبود , بلکه ظرفیت بشر برای پذیرش سرنوشت بی رحمانه اش بود ! " قسمتی از مصاحبه " ایشی گورو " با روزنامه " گاردین " ترجمه : احسان لطفی
پ.ن 2 : نمی دونم چرا یاد رویانا – گوسفند شبیه سازی شده آزمایشگاه رویان – افتادم ! یعنی الان که مرده حالش بهتره ؟
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

شطرنج با خاطرات

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

حرکت اول : لطفا با دقت به نقاشی های بالا نگاه کنید . "پرتره " هایی را می بینید که ظاهرا در سبک های مختلف کشیده شده اند .
حرکت دوم : این بار نقاشی ها را با دقت در عدد زیرین شان که ببان گر سال کشیدن آن هاست نگاه کنید .
حرکت سوم :همه این پرتره ها از روی چهره "یک" نفر کشیده شده اند و همه را " یک" نفر کشیده است .
حرکت چهارم : نقاش همه این آثار "ویلیام آتر موهلن" است که پرتره هایش – در عالم نقاشی- به دقت در جزئیات سوژه معروفند. او همه این پرتره ها را از "خودش" کشیده است .
حرکت پنجم : چیزی در مورد بیماری "آلزایمر" می دانید ؟ بیماری مهلک و لاعلاجی که فقط به حافظه کوتاه مدت بیمار لطمه می زند ؟ شخص می تواند به راحتی اشخاص و خاطرات سی سال پیش خود را به یاد آورد اما اگر همان افراد در کنارش باشند آنها را نمی شناسد ! مبتلایان به این بیماری حتی ممکن است فراموش کنند که چند لحظه پیش غذا خورده اند و گاهی در روز شش بار غذا می خورند !
کیش : "ویلیام آتر موهلن " - نقاش هلندی - در سال 1995 به این بیماری مبتلا شد و تاثیر مخرب و وحشتناک این بیماری را می توان در "سلف پرتره" هایی که کشیده است دید ! ترس , عصبانیت ,تنهائی و غم به خوبی همراه این بیماری در فرد رشد کرده است . لطفا بار دیگر به نقاشی سال 2000 او دقت کنید .
مات :وحشتناک نیست که دیگر نتوانید یک فیلم سینمائی را تعقیب کنید , چون فراموش می کنید که چند لحظه پیش چه دیده اید ؟ وحشتناک نیست که دیگر نتوانید کتاب بخوانید چون فراموش می کنید که اسم کتابی که دارید می خوانید چیست ؟ وحشتناک نیست که با حسرت از خاطرات خوبی که با عشقتان داشته اید صحبت کنید و از این که او شما را بی دلیل ترک کرده است تاسف بخورید , در حالیکه ندانید کسی که در کنار شما دارد -با چشمانی گریان- حرفهایتان را می شنود همان عشقتان است ؟
پ.ن : به یاد بیاورید آن صحنه فیلم "ممنتو " – شاهکار کوچک کریستوفر نولان – آن جائی که لئونارد - در نقش مامور شرکت بیمه - به بیماری آلزایمر مشتری اش شک می کند تا آن جائی که این شک به همسر بیمار هم سرایت می کند و او چگونه در دوئلی عاشقانه با مرگ , چشمان شما را خیس می کند .
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

چهل و دو سالگی ات مبارک

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه


موسیقی کلاسیک ابتدای فیلم شما رو در جا میخکوب می کنه ! چند گوریل رو می بینید که با سر و صدای زیاد سعی در حفظ قلمروشون دارن , شب از صداهای ناآشنا بیرون می ترسن , با یک تکه استخوان سلاح درست می کنن و بعد چرخش اون استخوان در فضا با تدوین محشر "ری لاوجوی" تبدیل به یه سفینه فضائی در کهکشان میشه و ناگهان از فضای بدوی ابتدای فیلم پرت می شید به فضائی مدرن در یک سفینه فضائی ! بی آن که متوجه بشین ,بیست و پنج دقیقه از فیلم -بدون دیالوگ- سپری شده و شما از حیرت پلک هم نزدین ! بله ! شما در حال لذت بردن از شاهکار "استنلی کوبریک " هستید :
"2001: یک ادیسه فضائی"
چهل و دو سال از اکران این فیلم می گذره و هنوز هم این فیلم قابل اعتناست . با این که همیشه در  رده های بالای فهرست بهترین های تاریخ سینما بوده اما همون قدر که طرفدار سینه چاک داره , مخالف هم داره ! تا جائی که منتقد مشهوری مثله "آندرو ساریس" فیلم رو چیزی در حد عکس های کهکشانی مجله "Life" توصیف کرده ! اما همه روی یک این نکته توافق دارن که ادیسه فیلم "مهم"یه و اگه مهم نبود جا برای این همه بحث و جدل و دلیل آوردن نداشت .
"کوبریک" نشون داد چیزی که باعث ماندگاریه افسانه های علمی در سینما میشه , ترفندها کامپیوتری و جلوه های پر زرق و برق و احمقانه نیست بلکه خود داستان و کیفیت روایت اونه . به همین دلیل این فیلم بعد از این همه سال با وجود ضعف هائی که مخاطب امروزی -بعد از دیدن فیلم هائی مثل"آواتار"- در دکور و جلوه های ویژه اش حس می کنه , هنوز نفس می کشه و تونسته از پس بیان یه مسئله بزرگ بربیاد: تکامل بشر  و رابطه انسان با ماشین.تاثیر این فیلم فقط بر سینما و فلسفه و زیست شناسی نبود . دکورها و مبلمانی که در سفینه "دیسکاوری" به کار گرفته شده بود , تا سال ها منبع الهام طراحان داخلی و مد بود .
و حالا بعد از چهل و دو سال هنوز ما با حیرت بیت معروف مولانا "از جمادی مردم و نامی شدم / وز نما مردم به حیوانی شدم " رو زمزمه می کنیم و از خودمون می پرسیم "دیوید بومن" با این که در پایان فیلم به یکی از میمون ها تبدیل نشد اما آیا لزوما به چیزی کامل تر از "بومن" تبدیل شد؟
"2001: یک ادیسه فضائی 2001:A Space Odyssey 
کارگردان و تهیه کننده : استنلی کوبریک
نویسندگان : کوبریک و آرتور سی کلارک ( بر اساس رمان قراول نوشته سی کلارک )
139 دقیقه – محصول 1968 آمریکا
لینک IMDB فیلم "
پ.ن :" 2001 , فیلم محبوب دو دسته از افراد است : دوستداران حرف های بزرگ و گیج کننده و دوستداران شگفتی های دوربین و نور و ماکت . باید به هوش کوبریک آفرین گفت چرا که ممکن است اعضای این دو دسته وجه اشتراک های زیادی با هم نداشته باشند (کامبیز کاهه-مجله دنیای تصویر-شماره 74)
پ.ن 2: از قضیه این که روس ها اعتقاد دارند که سفر آمریکائی ها به ماه صحت نداره و همه اون تصاویر و عکس ها توی استودیو گرفته شده خبر دارید ؟ فکر می کنید اون ها کارگردان های این شوی آمریکائی رو کی می دونن ؟ درسته ! استنلی کوبریک و آرتور سی کلارک ! دلیلشون هم اینه که "ناسا" فقط واسه این فیلم بود که تجهیزات و لنزهای مخصوصش رو در اختیار سینما گذاشت .
پ.ن3:تا به حال چند بار این صحنه رو توی سینما دیدید که یهو یه سفینه با یه صدای مهیب منفجر میشه ؟!  در حالیکه می دونیم در فضا , صدا تولید نمی شه ! تا سال های سال فقط "کوبریک" تیزبین این اصل رو در سینما رعایت کرده بود .
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

این فیلم را دوباره ببینید

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه
خیلی ها رو می شناسم که برای این که از قافله هنری دوستاشون جا نمونن , خیلی از فیلم ها رو با سرعت 4X می بینن ! تا اگه جائی درباره این فیلم بحث شد یه سری تکون بدن و با لبخند به طرف بفهمونن که این رو فیلم رو دیدن ! اگه هم طرف گیر بده که یه کم درباره این فیلم صحبت کن , یه چند ثانیه به دوردست خیره میشن یا سعی می کنن چند قطره اشک به چشماشون بیارن یا اگه سیگاری هستن یه پک عمیق به سیگار بزنن و بگن نمی تونم هیچی درباره این فیلم بگم !!
خیلی ها با همین دید به فیلم "قهوه و سیگار " نگاه کردن .حق هم دارن ! توی جامعه مصرفی آمریکا و وجود غولی به نام "هالیوود " در سینما ,امثال "جیم جارموش" که مستقل فیلم میسازن , خیلی کمه و نمی خوان هیچ فیلمی از این کارگردان رو از دست بدن ولو با سرعت 4X ! اما این فیلم  سیاه و سفید و اپیزودیک  بر عکس ظاهر سرد و خسته کننده اس, حرف های زیادی واسه گفتن داره و اصلا درباره قهوه و سیگار نیست ! هرچند که تمام هنرپیشه ها حداقل چند جمله راجع به قهوه و سیگار حرف می زنن و مدام مشغول دود کردن سیگار و خوردن قهوه هستند!حتی با این که تقریبا تمام لوکیشن های اپیزودها توی کافه اتفاق می افته , موضوع فیلم درباره کافه نشینی هم نیست !
به نظر من زندگی از  مجموعه لحظات کوتاهی تشکیل شده که اون لحظه ها لزوما دراماتیک و پرماجرائی نیستند. این لحظه ها در خاطر ما نمی مونن و به راحتی فراموش میشن . لحظاتی به ظاهر بی اهمیت که در اصل بخش زیاذی از زمان عمر ما رو تشکیل می دهند .هدف فیلم به تصویر کشیدن همین لحظه های زندگی روزانه آدم هاست .  شاید جارموش هم سنگ قبر "یاشو جیرو ازو"-کارگردان شهیر ژاپنی – رو خونده باشه : "خلائی در لا به لای چیزها وجود دارد" ! "جارموش" به بهترین شکل این خلاء رو در این فیلم به دام انداخته و تصویر کرده. اپیزودها درباره آدم هائیه که به کافه می رن تا قهوه ای بخورند , سیگاری دود کنند و در عین حال در ارتباط برقرار کردن با هم مشکل دارند . تقریبا تو تمام اپیزودها نقش چهار خونه سیاه و سفید وجود داره گاهی به عنوان طرح رومیزی و گاهی به عنوان طرح دیوار .
اپیزودهای فیلم طی یک دوره هفده ساله ساخته شده اند و اپیزود سوم –همونی که در رستورانی در کالیفرنیا اتفاق می افته – برنده نخل طلای فیلم کوتاه جشنواره "کن"شد . عشاق سینه چاک "تام ویتس" هم می تونن با دیدن فیلم قضاوت کنن که آیا بازیگری "تام ویتس" هم به محشری موسیقی اش هست یا نه ؟
"قهوه و سیگار Coffee & Cigarettes
نویسنده و کارگردان : جیم جارموش
بازیگران : روبرتو بنینی – کیت بلانشیت – تام ویتس – استیون رایت – بیل مورای و ...
95 دقیقه – سیاه و سفید – محصول 2003
لینک IMDB فیلم"
پ.ن :هیچ وقت در ک نکردم بعد از اون پایان دراماتیک اپیزود پایانی -که شما رو مجبور به پیداکردن دستمال کاغذی می کنه - اون آهنگ ریتمیک روی تیتراژ از کجا پیداش میشه ؟!! تمام حس صحنه رو به گند میکشه! یعنی "جارموش" هم می خواسته بگه که شما هم مثله کاری که در زندگی می کنین این لحظه های فیلم رو جدی نگیرین  ؟؟

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز