۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

That Will Be Fine

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه
به صرافت افتادم...
آه تو را چه می شود؟!
در انبوهه...
خوب فارِسی ش کردم... جسد مُرده!...
این امر بر من مشتبه شده بود...
خانم پیر خانه ی روبرویی را تماشا کرد که انگار با یک جور کنجکاوی که از او هم دور می نمود به ک. خیره مانده بود.

عباراتی که خواندید نمونه ای از ترجمه ی دانشجویان ترم سه رشته ی مترجمی نیست، بلکه جملاتی از ترجمه های (بترتیب) احمد گلشیری، بهمن فرزانه، سروش حبیبی، نجف دریابندری، پژمان سمی و امیر جلال الدین اعلم (لعنت الله علیه) است. نمونه هایی از این قبیل را به وفور می توانید در آثار مترجمان مشاهده کنید؛ گاهی ترجمه ها تا حدی تغییر یافته اند که می شود آنها را تالیف نامید!

برای لذت بردن از یک کتاب به زبانی بیگانه، یا باید به زبان اصلی کتاب مسلط باشید یا اینکه به یک ترجمه مناسب دسترسی داشته باشید. گزینه ی اول تقریبا برای بیشتر خوانندگان ادبیات ممکن نیست (از لحاظ پی بردن به ظرافت ها و بازی های زبانی و...) گزینه ی دوم هم به خاطر افزایش رو به رشد دانشجویان لیسانس زبان گرفته فارغ التحصیل از دانشگاه های پربار کشور در زمینه های غیرعلمی، تقریبا سخت دست یافتنی است. البته این مسئله کاملا نسبی است! و همچنان می توان به مترجمان نسل اول و میانه و حتی بعضی از نسل سومی ها در ترجمه آثار ادبی امیدوار بود.
و اما ... کتاب "این یازه تا" مجموعه پراکنده ای از داستان های درجه یک، متوسط و ضعیف ویلیام فاکنر است که توسط احمد اخوت ترجمه شده است و مدت ها پیش توسط نشر دوست داشتنی ماهی وارد بازار نشر شده است. کتاب علاوه بر یازده داستان، شامل دو مقاله و یک بیوگرافی هم هست. مقاله دوست داشتنی سیاره ی فاکنر، این شک را که شما هم در ممفیس و در همسایگی فاکنر زندگی کرده اید، به یقین تبدیل می کند. روایت روان و با جزئیات مترجم از محل زندگی ، دوستان و آشنایان فاکنر، آنقدر جذاب است که مطمئنا بهترین مقدمه برای ورود به دنیای عجیب و غریب فاکنر است.
توضیحات کوتاهی که با عنوان "یادداشت مترجم" در آغاز هر داستان آمده است، جسارتا بسیار مفید فایده! (بقول خود اخوت) هستند و کمک زیادی به خواننده در فهم هر چه بهتر داستان ها می کند. برای نمونه، تا قبل از چاپ این یازده تا، فاکنر در ایران کتابی با عنوان زیبا و بی ربط "برخیز ای موسی" داشت، اما در مقدمه یکی از داستان ها متوجه یک نکته بامزه می شوید: عنوان اصلی کتاب/داستان با یک چرخش 180 درجه ای "موسی نازل شو / فرود آی" است! (دلیل و منطق احمد اخوت و صالح حسینی رو برای انتخاب این عناوین در ابتدای این داستان ها می توانید مشاهده و مقایسه کنید. حسینی "بود" رو هم از فاکنر ترجمه کرده، مقایسه کنید!) نمونه ی دیگر، جانور عجیب و غریبی به نام پوسوم است که توی بیشتر آثاری که از امریکای لاتین خوانده اید، اینگونه معرفی شده: "جانور پستاندار کوچکی است در آمریکای جنوبی که روی درخت زندگی می کند " اخوت این جانور را (در فرهنگ معین) پیدا کرده است: ساریگ. یک نمونه بد؛ خواندن داستان دکتر مارتینو اصلا توصیه نمی شود. هم داستان مزخرفی است و هم اخوت خوب ترجمه نکرده.
به انتخاب بیشتر این افرادی که این کتاب را از من امانت گرفته اند، بهترین داستان (و البته بهترین ترجمه) این مجموعه "آن هم خوب است" است که راوی آن یک بچه هفت ساله است. اگر متن اصلی این داستان را بخوانید متوجه توانایی و دقت اخوت در ترجمه می شوید. داستان های بود، تندیس برنجی، آن خورشید دم غروب، مسابقه ی بامدادی، گذرگاه هل کریک داستان های درجه یک این مجموعه هستند.
در داستان "بود" یک سوم شخص عجیب (به او توجه کنید) در داستان حضور دارد که اخوت این مرموز بودن را تا آخر داستان به خوبی حفظ کرده است. داستان تندیس برنجی را بخوانید و بعد سریع دنبال کتاب "ضد یاد" مسعود بهنود بگردید، دوباره توی این کتاب دنبال داستان "آن زن" بگردید... حالا متوجه میشوید که دو نویسنده با دو رویکرد کاملا متفاوت و از دو نسل متفاوت داستان نویسی و از دو کشور کاملا بی ربط، یک داستان با روایت هایی مشابه، برایتان نقل کرده اند!
بخش پایانی کتاب با اینکه مشابه های آن را در کتاب های زیادی دیده اید، اما پر است از نکته های جالب دباره ی ترجمه آثار فاکنر. مهمترین عنوانی که به چشم می آید، کتاب مستطاب (As I Lay Dying) که نجف دریابندری با اعتماد به نفس عجیبی "گور به گور" ترجمه کرده است: "گور به گور عنوانی است که من روی این رمان گذاشته ام (خب کار اشتباهی کرده اید!)، زیرا نتوانسته ام عنوان اصلی آن را به عبارتی که خود بپسندم به فارسی در آورم. «همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می مُردم»!! کوتاه ترین عبارتی است که به نظر من معنای عنوان اصلی را دقیقا بیان می کند." احمد اخوت عنوان «همانطور که می میرم» را برای این کتاب برگزیده ، اما متاسفانه هنوز آن را منتشر نکرده است. اگر از ترجمه این یازده تا بیشتر از خود داستان ها لذت بردید، اصلا تعجب نکنید!

یکی از دیالوگ های شاهکار کتاب:
با اشاره به مرد سیاه پوست... «این بابا چه طور؟ وقتی گلای سر و صورتشو بشوره ، بازم سفید نمی شه.» مرد چند لحظه به دوردست خیره شد و فکر کرد. بعد به بون نگاه کرد و گفت: پسرم قاطرای من هردو کور رنگن!

پ.ن1: " قحبگی مسالمت آمیز" عنوان اولیه این نوشته بود! کتاب رو بخونید متوجه این اصطلاح میشید!
پ.ن2: چون هنوز کسی جواب کاملی به سوال خوزه آرکادیو بوئندیا نداده، مهلت مسابقه! تا آپدیت جدید تمدید شد!

14 comments:

سلمان گفت...

خوزه آرکادیو بوئندیا که اولین مرد وارد شونده به سرزمینی‌ست که بعدها ماکوندو نام می‌گیرد. زن او به نام اورسولا که در طی حیات خود اداره کردن خانواده را با تحمیل مقررات خود به بچه‌ها عهده دار می‌شود و تولد چندین نسل را به چشم می‌بیند. اورسولا به ساختن آب نبات‌های کوچک به شکل حیوانات می‌پردازد تا مخارج خانواده را تامین کند. دو پسر او آئورلیانو و خوزه آرکادیو هستند که اولی در جنگ شرکت می‌کند و به عنوان سرهنگ و رهبر آزادی خواهان به مبارزه با دولت محافظه کار می‌پردازد و دومی ‌به سفر می‌رود و بعد از بازگشت به دهکده ماکوندو به کارهای خلاف اخلاق می‌پردازد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در طی سال‌های جنگ از زنهایی که با آنها در جبهه جنگ آشنا شده صاحب پسران بسیار می‌شود. دختر اورسولا به نام آمارانتا بر خلاف دو برادر خود تا آخر عمر مجرد می‌ماند و سرپرستی بچه‌های دیگران را برعهده می‌گیرد. نسل‌های بعدی این خانواده از خوزه آرکادیو و همسرش ربکا به وجود می‌آیند. آمارانتا که قبل از ازدواج ربکا با خوزه آرکادیو برای ازدواج با یک مرد ایتالیایی رقابت می‌کند کینه ربکا را به دل می‌گیرد. از ازدواج پسر خوزه آرکادیو و ربکا پسری به دنیا می‌آید که اسمش را آرکادیو می‌گذارند. خوزه آرکادیو و برادرش سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با زنی به نام پیلار ترنرا که فال ورق برای اعضای خانواده می‌گیرد رابطه برقرار می‌کنند که پسر سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به نام آئورلیانو خوزه از همین زن به وجود می‌آید. همسر جوان سرهنگ به اسم رمدیوس بعد از ازدواج با او بدون آنکه برایش فرزندی بیاورد می‌میرد. اسم دیگر پسرهای سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را که از زنهای دیگر در جبهه جنگ به وجود آمده‌اند آئورلیانو می‌گذارند و اسم مادرهایشان را به اسم هرکدام اضافه می‌کنند تا مادر هریک از آنها مشخص باشد. آرکادیو پسر خوزه آرکادیو در غیاب سرهنگ اداره ماکوندو را برعهده می‌گیرد اما با ظلم و ستم به مردم دهکده همه را از خود عاصی می‌کند. حتی اورسولا مادربزرگ او از ظلم او ناراضی‌ست و این نارضایتی را با کتک زدن او به او نشان می‌دهد. آرکادیو از سانتا سوفیا دلا پیه داد صاحب یک دختر به نام رمدیوس و دو پسر دو قلو به نام‌های خوزه آرکادیوی دوم و آئورلیانوی دوم می‌شود. از ازدواج آئورلیانوی دوم با فرناندا دل کارپیو دو دختر با نام‌های آمارانتا اورسولا و رناتا رمدیوس و یک پسر به اسم خوزه آرکادیو به وجود می‌آیند. رناتا رمدیوس از پسری به اسم مائوریسیا بابیلونیا که شاگرد مکانیک است صاحب فرزندی به اسم آئورلیانو می‌شود. این آئورلیانو بزرگ می‌شود و با آمارانتا اورسولا که خاله اوست در غیاب شوهرش گاستون که بلژیکی است رابطه برقرار می‌کند و از او صاحب پسری به اسم آئورلیانو می‌شود که آخرین نسل از خانواده بوئندیاست

منبع: اینترنت :پی

somaye گفت...

در مورد ترجمه می خواستم چیزهایی بگویم، چون مطلب طولانی می شود ، ترجیحا به صورت یک پست در وبلاگم می گذارم .

سمیه گفت...

خیلی فعالتر از قبل هم هستم ...
سلاااام

حماقت نکن گفت...

قدمتون روی چشم ! البته امبدوارم هتل خوابگاه رو نپسندید :دی

علامت سوال گفت...

چون با تر جمه زیاد سر و کار ندارم ترجیح می دم در موردش نظر ندم ولی فاکنر اصولا کارش درسته.
چرا شما و زکریا یه دفعه بعداز پابلیش کردن پستتون پشیمون می شید؟!

تارا گفت...

سلام به همرشته ای عزیزو و میم!
اینجا یه پستی بوده که الان نیست!
چرا؟!
در باره ی پست ترجمه هم ممنون..دوبار خوندمش!

نعیمه گفت...

یه سوال:
شماها خودتون دستی تو ترجمه دارید؟

negar گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
negar گفت...

ترجمه هم در کشور ما برای خودش دنیایی داره!خیلی سال پیش ها دو سه کتاب از فالکنر خوندم که یکیش برخیز ای موسی با ترجمه صالح حسینی بود.نتونستم ارتباط برقرار کنم.و تا همین امروز وقتی اسم فالکنر رو میشنیدم گیج بودم که اون نتونست با من ارتباط برقرار کنه یا من؟!به هر حال واقعاًممنونم از این معرفیت.در حق من یکی لطف بزرگی بود.چون تقریباً فهمیدم کی با کی ارتباط برقرار نکرده!به ذکریا سلام برسون!

مریمی گفت...

امروز از یه جایی رد می‌شدم، نوشته بود سیمین تایر
یاد تو افتادم :))

مریمی گفت...

یعنی یاد تو و اون پستت که راجع به اسما بود
بیچاره سیمین خانوم

dreamer گفت...

فعلا يه پست از وبلاگت خوندم و رو دستم خرج گذاشت. ببينيم بقيه اش چي ميشه.
محمد

عقیق گفت...

سلام
کتابهام بلاخره سید!

آدرس وبلاگ رفیقم که بالای 106 درصد فیلمهای که شما گفتین رو دیده بود!
http://pariza.blogfa.com/

نعیمه گفت...

خیلی زود جواب دادم:
آره من معلم زبان هستم اما رشته دانشگاهیم یه چیز دیگه است. کار ترجمه هم کمی انجام دادم. یه کتاب دست ناشره که قرار بود برای نمایشگاه کتاب آماده کنه که نشد و قول تا اول مهر رو داده.
در مورد اون کتاب چارلی کافمن هم تنبلی نکن. امیدوارم یه روز رو پیشخون کتابفروشی ها ببینمش (البته با ترجمه خودت)

ارسال یک نظر

لطفا پیغام های خارج از بحث پست رو به این آدرس ها بفرستین :
زکریا kaboe.tanha@gmail.com
میم walldivar@gmail.com

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز