۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

داستان های این مرد را تا نصفه بخوانید !

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

1. شانزده ساله بودم و ذهنم پر از سوالهای آزاردهنده ای درباره مذهب و خدا و تقلید و جبر و اختیار . اتفاقی کتابی به دستم رسید که نصفه اول آن را یک سره بلعیدم ! انگار که نویسنده سوال های ذهنی من را به روی کاغذ آورده بود : "روی ماه خداوند را ببوس " . اما هر چه قدر که نیمه اول کتاب برایم جذاب بود , نیمه بعدی کتاب به شدت مرا ناامید کرد ! پایان کتاب به شدت سفارشی و ضعیف بود ! اما حس می کردم که این نویسنده می تواند به سوال های من جواب دهد . این بود که کتاب های این نویسنده در قفسه کتاب خانه ام جا خوش کرد: مصطفی مستور .
2. بیست و دو ساله ام. هنوز هم کسی نتوانسته است سوال هایم را به خوبی جواب دهد . نگاهی به کتاب خانه ام می اندازم . چشمم به کتاب های مستور می افتد که هر کدام را به این امید خریده ام که شاید در این کتاب , در این داستان آقای نویسنده دست از محافظه کاری بردارد و جوابم را بدهد ! اما نه ! بازهم داستان هایی که خوب شروع میشد , با جسارت از خطوط قرمز ایرانی عبور می کرد , شک به دل راه می انداخت و اما بعد در پایان خسته و بی رمق شعار می داد و بوی گند تحول های یکباره ای و عرفان های مسخره ای که باید لزوما به خدا ختم میشد , باعث میشد کتاب را زودتر ببندی ! این گونه بود که یازده کتاب مستور کتاب خانه ام را اشغال کرده است !
3.بعد از کتاب "عشقی بی شین , بی قاف , بی نقطه " به کلی ناامید شدم ! در این حد که برای خرید کار بعدی اش – من گنجشگ نیستم – حتی وسوسه هم نشدم اما لعنت به فروشنده نشر چشمه که این کتاب را به من معرفی کرد و کلی درباره خوبی های این کتاب صحبت کرد . خودتان بهنر می دانید چشمه نشری نیست که نیازی داشته باشد که کتابی را به مراجعه کنندگانش بندازد ! همیشه فروش این نشر خوب بوده است . این بود که کتاب تازه مستور را خریدم . من همیشه در مقابل خانم های جوان و زیبا تسلیم می شوم !!!
4. اگر شما هم به هر دلیلی مجبور به خرید این کتاب شدید به شما توصیه می کنم فقط صفحات 31 تا 35 و داستان "چند روایت معتبر درباره برزخ " را بخواند ! تعابیر زیبا و جدیدی از عشق دارد . باقی صفحات کتاب می توانید پاره کنید و دور بیاندازید ! به من اعتماد کنید !
" تهران در بعد از ظهر
مجموعه داستان کوتاه مصطفی مستور
نشر چشمه "
.

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

توان جلیل به دوش کشیدن بار عذرخواهی !

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

اگر ردیف صندلی های سالن قشقایی از یک طرف به دیوار نمی رسید , اگر من روی صندلی چسبیده به دیوار ننشته بودم و ردیف صندلی های سالن چهارده تایی نبود و اگر با ترک کردن سالن مجبور نبودم که پای 14 نفر را لگد کنم و 14 بار بگویم ببخشید , از دقیقه بیست تئاتر "پری خوانی عشق و سنگ " سالن را ترک می کردم !
نه ! بهتر است پستم را از جای بهتری شروع کنم . دیدن تئاتری از "چیستا یثربی" به تنهایی هیچ خوره تئاتری را تحریک نمی کند اما وقتی بدانی که این تئاتر تنها یک بازیگر دارد و به خاطر این بازی سیمرغ جشنواره تئاتر فجر را از آن خود کرده است و دکورش تنها یک چادر سفید زنانه و چند عدد گچ رنگی است و موسیقی آن زنده اجرا می شود ناگهان خود را بی اختیار در سالن "قشقایی" تئاتر شهر می بینید !
تئاتر شروع خوبی داشت . "سیما تیرانداز" روی سن یکه تازی می کرد و با آمادگی بدنی مناسب چندین نقش را بازی می کرد و چادر سفیدش را گاهی به سر می کرد و گاهی شتر می کرد و گاهی میت ! با گچ روی سن نقاشی های مرتبط و جالبی با حال و هوای سن می کشید و موسیقی زنده هم تقریبا پا به پای صحنه پیش می رفت . گند ماجرا جایی بود که تم اصلی نمایش نامه را می فهمیدی : فمنیسم در دوره پیامبر !!
تضعییف حقوق زنان و شکایت از نابرابری بین زن و مرد و ارائه چهره ای آسمانی و قدسی از پیامبر به قدری شعارگونه و مبتذل بیان میشد و که راهی جز فرار از سالن برایم باقی نگذاشت اما افسوس که ردیف صندلی های سالن قشقایی از یک طرف به دیوار می رسید و من روی صندلی چسبیده به دیوار نشته بودم و کم رو تر از آن بودم که پای 14 نفر را لگد کنم و 14 بار بگویم ببخشید !
پ.ن : تنها دلیلی که شاید بتوانم این خیانت را در حق شما انجام بدهم و شما را به دیدن این تئاتر دعوت کنم بازی فوق العاده "سیما تیرانداز" در شش نقش است ! اما نه ! واقعا عذاب وجدان میگیرم ! پس بی خیال !
.

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

خدای خوب , خدای مرده است !

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

{جیمز پی فلاد
آنا بلوم
دیوید زیمر
پیتر استیلمن بزرگ
پینر استیلمن کوچک
فنشاو
سیموئل فار
سوفی
دانیل کوئین
مارکو فاگ
بنجامین ساکس }
این لیست کسانی است که پیرمرد زندگی آن ها را به گند کشیده است اما حالا حتی نمی تواند قیافه شان را به خاطر بیاورد و برای فراموش نکردنشان که هرچند وقت به دیدنش می آیند , اسمشان را روی کاغذ می نویسد . اما انگار ماجرای پیرمرد از این حادتر است که حتی برایش روی اشیای اتاق برچسب زده اند و نام شی را رویش نوشته اند ! در اتاقی که دوربینی هر یک ثانیه از تمام حرکات او عکس می گیرد و میکروفون هایی قوی که در دیوارها تعبیه شده اند , حتی نجواهای او را نبز ضبط می کنند. آیا پیرمرد نمادی از خداست ؟آیا این نوعی تصفیه حساب مخلوق با خالق است ؟ مخلوقی که به لطف تجهیزات و امکانات مدرنش توانسته است بر خالقش غلبه کند ؟
باز هم پل آستر, باز هم بحران هویت , عدم قطعیت ,سرگردانی و معلق بودن . اما این بار اینقدر وحشتناک که حتی پیرمرد مطمئن نیست که در اتاق را به رویش بسته اند یا این که خودش هم می تواند آن را باز کند . جالب تر آن که از امتحان کردن در هم می ترسد و ترجیح میدهد که با خیال بسته نبودنش سر کند !
هیجان انگیز نیست که روزی با خدایتان در اتاقی تنها بمانید و نظاره گر او باشید که حتی نمی تواند به تنهایی به دستشویی برود ؟ از همین حالا به سوال هایی که از او می خواهید بپرسید , فکر کنید .
"سفر در اتاق نسخه برداری
پل آستر
ترجمه : مهدی غبرایی
138 ص – نشر ثالث "

پ.ن : در حال نوشتن این پست این اس ام اس به دستم رسید اما متاسفانه بی نام و نشان :
و روزی میرسد که خدایان می خندند / که چه شوخی بزرگی بود / دنیایی بود و ما خدایی بودیم !
.

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

خاص های الخاص

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه


" این که کاری نداره ! منم می تونم از اینا بکشم ! " این احتمالا اولین جمله ای است که بعد از دیدن نقاشی های آبستره " هانیبال الخاص " بر زبان می آورید . تا حدودی حق هم با شماست : شکل هایی ساده که شما را به یاد نقاشی های دوره دبستانتان می اندازد , رنگ های خالص که مرزی ندارند و بدون هیچ خط بینابینی در کنار هم استفاده شده اند . اما این سبک – آبستره - علی رغم سادگی ظاهری در درون خود از پیچیدگی ها و ظرایفی برخوردار است که باعث شده است کم تری نفاشی بتواند در این سبک شاهکار خلق کند و ماندگار شود . چیزی شبیه اصطلاح " سهل و ممتنع " که برای اشعار حضرت سعدی به کار می بریم .
استاد " هانیبال الخاص " هشتاد ساله شده است و این اتفاق اینقدر برای اهالی هنر مهم است که به این مناسبت نمایشگاهی از کارهایش را در "خانه هنرمندان تهران" به راه بیاندازند . ایشان که در سال 1357 فوق لیسانس هنرهای تجسمی خود را از دانشگاه "ایلی نویز شیکاگو " گرفته است ,از همان زمان به تحقیق در آداب و رسوم قومیت های مختلف ایران پرداخته است و آن ها را به زیبایی هرچه تمام تر در آثارش منعکس کرده است . بخش دیگر نمایشگاه کارهای "فیگوراتیو " استاد است .  شاملو , فروغ و به خصوص نیما موضوع اکثر پرتره های ایشان است . رنگ ها و فرم های به کار رفته در فیگورهای استاد به خوبی حال و هوا و روحیات شاعر را نشان می دهد و از این جهت حائز اهمیت هستند . به شما توصیه می کنم که در روز 29 خرداد از نمایشگاه بازدید کنید چون چند نفر از شاعران زنده ! در آن روز مدل استاد می شوند تا تابلوی بزرگ " پرتره شاعران " ایشان تکمیل تر شود : تابلویی که ایشان از سال 79 شروع به کشیدنش کرده است و قرار است همه شاعران معاصر در آن ترسیم شوند .
وقتی مبهوت فضای کارهای استاد در گالری "ممیز" شدید – که توصیه می کنم اول از این گالری دیدن کنید – به گالری "زمستان " بروید تا شاهد تابلوی غول پیکر و زیبای استاد باشید : قوم آشور  .مفاهیم بزرگی مانند زندگی , مرگ , آداب و رسوم , اهریمن و مذهب در این تابلو به طرز استادانه ای به تصویر کشیده شده اند . " شاهکار " کوچک ترین کلمه ای است که این تابلو را توصیف می کند .
 بعد از این که به گالری "پاییز " بروید و تابلوی "مرگ" استاد را ببینید که در بومش مرگ را با تمام تلخی , بزرگی و سردی اش به دام انداخته است دیگر این اسم را تا ابد به یاد دارید و دعا می کنید که سالیان سال زنده بماند : هانیبال الخاص .
پ.ن : برای دیدن نمایشگاه تا 2 تیر مهلت دارید . توصیه می کنم برای لذت بصری بیش تر به همین ترتیب از گالری ها دیدن کنید : ممیز – زمستان – پاییز .
.

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

1-0 به نفع "رانی"

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
به پدرم قول داده بودم که دیگر درباره سیاست پست ننویسم اما مگر می گذارند ؟! مستند احمقانه "تقاطع " که دیشب از شبکه سه پخش شد و هنوز هم نمی دانم چرا این اسم را برایش انتخاب کرده اند- مرا مجبور کرد که چند خطی درباره اش بنویسم :
1.با انتخاب خانم "فرانکی" که معلوم نشد برای کدام خبرگزاری کار می کند و اصلا چرا به موضوع علاقه مند است سعی شده بود که این حس را القا کنند که فردی بی طرف قصد دارد ماجرای قتل "ندا آقا سلطان" را بررسی کند . اما تنها 5 دقیقه دیدن این برنامه کافی بود که به سفارشی بودن آن پی برد !
2. سازندگان , تنها هدفی که از دعوت کردن ستاره – دوست صمیمی ن د ا – داشتند تاکید بر چهره میک آپ کرده او بود که احساسات مذهبی عوام را تحریک کنند ! نورپردازی موضعی آشکار روی صورت او و گرفتن نماهای کلوز و متعدد این امر را به خوبی نشان می داد .
3. مهم ترین دلیلی که برای همدستی "آرش حجازی" در ماجرای قتل ندا عنوان شد این بود که در تصاویر تلویزیونی ,  دو بار "آرش" به اطراف نگاه می کند !! "اسکاتلند یار "مصرانه در پی استخدام سازندگان باهوش برنامه در بخش کشف جرم سازمان خود می باشد !!!
4. برای سازندگان برنامه که پیداکردن راننده تاکسی ای که در محل تیر خوردن ندا حضور داشت یا پیدا کردن راننده ای که ندا را به بیمارستان شریعتی رساند از روی تصاویر ضبط شده بسیار آسان بود , برقراری یک تماس ساده اینترنتی با "آرش حجازی" کار سختی بود ؟ لااقل با این کار شو احمقانه بی طرفیتان را کمی باورپذیرتر می کردید !
5. برادر عزیز و زحمتکشمان "عباس" که با لباس شخصی در صحنه قتل ن د ا حضور داشت ادعا می کرد که بعد از این ماجرا مجبور به ترک خانه اش شده است و در اتافی 6 متری زندگی می کند !! ریاضی تان که بد نیست ؟! انفرادی رفته ها می دانند که دیگر زندان انفرادی هم حداقل 8 متر است !
6. هنوز هم برای دوستانمان انتشار فیلم قتل ن د ا در کوتاهترین زمان در اینترنت هضم نشده است و از آن به عنوان یکی از دلایل همدست بودن غرب در قتل نام برده شد ! اما باید بدانند که درست است به شهروندانتان اجازه استفاده از اینترنت پرسرعت را نمی دهید اما با همین سرعت کم نیز می توان اطلاعات را با جهان مبادله کرد .
7. از آن جایی که در پایان باید گروهی را به عنوان قاتل معرفی می کردند و تکرار اتهام به انگلیس و ایتالیا تبعات دیپلماتیک داشت دیوار چه گروهی از مجاهدین خلق کوتاهتر ؟ برای سند این اتهام هم تتنها به عکسی که مریم رجبی در کنار عکس قاب گرفته شده ن د ا داشت , اکتفا شد : یک دلیل منطقی !!
8. خوشبختانه در تصاویری که قبل از تیر خوردن " ن د ا " ضبط شده بود زنی با روسری روشن دوبار در تصاویر حضور داشت و مردی با عینک آفتابی هم به ندا یک بار خیره شده بود وگرنه عوامل پشت پرده قتل " ن د ا " کشف نمی شدند !!
9. تنها کسی که از این برنامه سود برد مالکان نوشیدنی "رانی " بودند که مارکشان مجانی و به دفعات در برنامه تبلیغ شد ! شرکت "سونی" هم احتمالا تا این لحظه به علت تبلیغ آشکار برند "وایو" لپ تاپ هایش نیز پیام تشکر صمیمانه ای به صداوسیما ایران ارسال کرده باشد !
.

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

?Where Is My Dad, Auntie

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

محسن نامجو خواننده ی بزرگی نیست. هر کسی که فرق تار و گیتار و هواپیما را بداند، این را تشخیص می دهد. اما چرا او این همه بین جوانان پیشانی بلند! ایرانی محبوب شده؟

عمده ی امتیاز خوانندگی نامجو به سبک خواندنش (خوانش او از اشعار) بر می گردد. در مستند سامان سالور«آرامش با دیازپام 10» هم به این موضوع اشاره می شود. مسئله ی دیگری که باعث معروف شدن نامجو شده، تلفیق و کنار هم قرار دادن سازهای غربی و ایرانی است. البته نباید از شعرهای طنز و جسورانه اش به راحتی گذشت. اما باقی کاری که نامجو می کند کاور زدن ملودی های خارجی یا بازخوانی ترانه های ایرانی است. از شجریان، همراه شو عزیز و مرغ سحر را کپی برداری کرده و از خارجی ها بی شمار تم و ملودی را کاور زده است. پس فقط می ماند کمی صدای آهنگین و ویژگی های مذکور... اگر قرار باشد اینها را نوآوری نامید که سندی (خواننده محبوب و محجوب ترانه های دختر آبادنی معلوم الحال!، پری، سربازی و...) را باید نوآور و بدعت گذار در موسیقی نامید. نمونه اش ترانه طلاق، یک آهنگ پاپ که از یک تکنوازی بربت به عنوان بریج آهنگ استفاده کرده یا همین ترانه خواننده پاپ با تم عربی و ترکی. اصلا بی خیال نامجو... خواننده ای که امروز قرار است با او آشنا بشوید، شاید تا حدودی نامجو را در ذهن شما تداعی کند. همین!

تصور کنید در این دنیای مجازی و بی کران رحمت آمریکایی به طور اتفاقی (بازهم اتفاق!) به آهنگی بر می خورید که شاید همزمان شما را به خنده بیندازد (به خاطر تلفیق های عجیب و غریب) و یا احساسات شما را تحریک کند (به خاطر نوستالژیک بودن) ولی در نهایت مطمئنا از خلاقیت آهنگساز شگفت زده می شوید. آهنگ را پخش می کنید: صدایی شبیه سینه زدن می شنوید (ملودی عمه بابایم کجاست؟ از کویتی پور) مطمئن می شوید اتفاق مذکور سرکاری است! اما چند ثانیه که می گذرد صدای زنی بر روی آهنگ می خواند: همه ی/ هستی ِ من/ آیه ی تاریکی ست/ که تو را/ در خود تکرار/ در خود تکرار می کند... این اتفاق دوست داشتنی انگار مدام می خواهد شما را غافلگیر کند، هنوز یک دقیقه و سی ثانیه از آهنگ نگذشته که غافلگیری تکمیل می شود، شما دارید به موسیقی سایکدلیک راک گوش می دهید. سرانجام بعد از 5 دقیقه و 20 ثانیه که تازه از خلسه بیرون آمده اید، شاید بخواهید این لذت تازه را چندباره تجربه کنید...

سالها پیش گروه های بیتلز، دورز، ولوت آندرگروند از ملودی های شرقی، مذهبی و ... در آثار خود استفاده کردند. اما معمولا نوآوری های شرقی و... در سیستم استودیویی و نظام مند غرب جایی ندارد و افراد خارج از جریان، مجبورند بصورت مستقل فعالیت کنند. سبک صوفی راک هم دچار همین مشکل بوده و هست. در دهه ی نود گروه پاکستانی «جنون» با آلبوم های «انقلاب»، «آزادی» و «پرواز» و با اشعاری از مولانا و محمد اقبال در پاکستان معروف شد، اما چندان جهانی نشد.

در سال 2007، دختر آمریکایی هاله نامی شروع به تلفیق موسیقی راک و سازهای شرقی کرد. این احساس و فضای شرقی کم کم در آثار هاله به یک ویژگی مهم تبدیل شد. این فضا حتی بر روی سازبندی و تنظیم کارها نیز تاثیر گذاشته است. در هر صورت، بعد از دو نیمه آلبوم (EP) در مارس 2008 آلبوم "No ceiling" (پراوز بدون مرز**) را به بازار فرستاد. این آلبوم در سبک ترانس- صوفی- راکِ مالیخولیایی خوانده شده است. شامل 10 تراک می باشد که شاید آهنگ هستی مهمترین قطعه ی این آلبوم برای ما ایرانی ها باشد. آهنگ هستی با شعری از فروغ فرخزاد و ملودی کُند شده ای برگرفته از نوحه ی «عمه بابایم کجاست؟» کویتی پور، ترکیبی جالبی از صوفی راک و نوحه ی ایرانی است. ترانه های آلبوم تلفیقی است از اشعار سهراب سپهری، فروغ فرخزاد و مولانا و همچنین خود هاله. (یاد نامجو افتادید؟نه!!) صدای خش دار هاله که به قول موسیقی بازهای حرفه ای، هرچند شش دانگ نیست، اما حس خوبی در شنوندگان ایرانی ایجاد می کند. لهجه ی نیویورکی او نیز به شدت بر روی خوانش اشعار فارسی تاثیر گذاشته و ناخواسته کمی شبیه خوانش های نامجو شده است (این دو تقریبا همزمان معروف شده اند). برای مثال در آهنگ های ای دل اگر عاشقی، چنان مستم، ای در شکسته و... این لهجه آمریکایی – فارسی عود می کند و بر جذابیت شنیدن این آهنگ ها تاثیر می گذارد. چندین روزنامه ی آمریکایی (واشینگتن پست، نيويورک تايمز، بوستون گلوب، بیلبورد) در ستایش هاله و این آلبوم مقاله هایی نوشته اند، حتی او و تلفیق های موسیقیایی اش را با گروه های دورز، بیتلز و ولوت آندرگروند و سایکدلیک راک های دهه ی شصت مقایسه کرده اند. (البته نباید صدای هاله تازه کار را با صدای پر دامنه و محزون ِ نیکو، خواننده دوست داشتنی گروه ولوت آندرگروند - همان بازیگر فیلم زندگی شیرین ِ فلینی- مقایسه کرد. باور کنید!)

اطلاعات تابلو(برگرفته از ویکی کریستینا پدیا!) :

هاله غفوری در برانکس نیویورک، از پدر و مادری ایرانی متولد شده است. سه تار می نوازد. دو نیمه آلبوم (یا درست تر بگوییم پیش- آلبوم) به نام های صبح و سرباز چترباز دارد. به شدت بچه مثبت است. لیسانس بیولوژی دارد و وقتی که برای دانشکده پزشکی هاروارد قبول شد نرفت! اگه می رفت که شما الان این آلبوم رو نمی شنیدید. در دانشگاه آکسفورد هم یک ترم در مورد نژداها مطالعه کرده و همینطور فارغ التحصیل از فی. بتا. کاپا است. (از فاکنر بپرسید که این دیگه چیه!) {این همه مدرک آدم رو یاد مرحوم کُردان میندازه!} و از اون جایی که پدر و مادرش ایرانی و عشق کتاب بودند، او هم از بچگی با حافظ و مولانا بزرگ شد و بعدها جایزه ی آکادمی شاعران آمریکا را گرفت. اشعار مولانا و فروغ و سهراب و ... با ترجمه های او در بازار خارج موجود است.

آهنگ های شنیدنی :

خداییش خیلی آدمای تنبلی هستین اگه حوصله ندارید مجموعا 15 تراک رو با حوصله بشنوید!

پ.ن: ترجمه عنوان آلبوم، دم دستی ترین چیزی بود که به ذهنم رسید. را.دیو. فر.دا "بی مرزی برای پرواز" ترجمه کرده.

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

پدر , عشق و پسر

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

"اگر والدین می دانستند که تاثیرشان در ساخته شدن فرزند تا چه اندازه ناچیز است , به وحشت می افتادند ! چند تصویر فیلم و چند جمله کتاب بیش از تمام عوامل دیگر زندگی من را رقم زد "
کریستین بوبن . فرسودگی
برای شما هم اتفاق افتاده که در وضعیتی گیر کنید که توضیحش برای دیگران بسیار دشوار و ناممکن باشد؟ وضعیتی که هیچ کس نمی تواند شما را درک کند ؟ وضعیتی که هر کلام و توضیحی فقط اوضاع را وخیم تر می کند و سوءتفاهم ها را زیاد می کند ؟ اگر جواب شما مثبت است توصیه می کنم که در این مواقع از پدر معنویمان کمک بگیرید. پدری که در تمام سختی های زندگی آغوش گرمش را برایمان باز می کند : " ادبیات "  این آخرین کمک پدرم به من است  :
اگر سفر نکنی
اگر کتاب نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی !
پابلو نرودا
.

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

عشق مثل سرفه است , پنهان نمی ماند

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

به تصویر کشیدن روحانیت و حواشی زندگی آن ها در سینمای ایران همواره با ممیزی ها و حساسیت های فراوانی همراه بوده است . به نحویکه باید روحانیت به عنوان قشری مومن و با تقوا که در تمام جریان های سیاسی و اجتماعی هدایت گر توده مردم است تصویر شوند .  از " توبه نصوح " مخلمباف – که مردی سرمایه دار در اثر معاشرت با روحانی مسجد متحول می شود – این جریان در سینمای ایران رعایت شده است تا همین اواخر در فیلم مبتذل و سخیف "اخراجی ها " که تنها کاراکتر مودب و متین , روحانی فیلم بود !
هر کارگردانی هم که سعی کرده است  این قشر را فارغ از این کلیشه ها به تصویر بکشد با اعتراض و بایکوت و سانسور مواجه شده است . نمونه اش فیلم "زیر نور ماه " اثر دوست داشتنی "رضا میر کریمی " و فیلم جنجالی " مارمولک " که اگر اجازه اکران کامل به آن داده می شد پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران می شد .  اکثر توجیه هایی هم که برای این مخالفت ها عنوان می شود توهین به این قشر عنوان شده است . اما اکنون فیلمی در حال اکران است که هم توانسته است چهره تازه و جالبی از روحانیت را تصویر کند و هم مورد تقدیر حوزه علمیه قم قرار گیرد : "طلا و مس " به کارگردانی "همایون اسعدیان "
اگر شغل نقش اول فیلم – آقا سید - طلبگی نبود فیلم به یک ملودرام عاشقانه معمولی اما آبرومند تنزل پیدا می کرد اما نقطه قوت فیلم نشان دادن اعمال و مسئولیت های یک طلبه که برای ادامه تحصیل به تهران مهاجرت کرده است , در مقابل زن و فرزندانش است . همواره برای خود من دانستن این که یک آخوند در منزلش چگونه زندگی می کند , چگونه با زنش عشق بازی می کند یا چگونه با فرزندانش برخورد می کند جالب بوده است !! تابویی که از این قشر در جامعه ساخته اند باعث شده است که زندگی شخصی آنها برایمان جالب و مهیج شود ! این فیلم به بهترین شکل عشق ساده و صمیمی یک زوج را به تصویر می کشد که دیوانه وار همدیگر را دوست دارند اما در بیان آن – با وجود این که 8 سال است که با هم ازدواج کرده اند و 2 بچه هم دارند – مشکل دارند .
بازی " نگار جواهریان " در نقش "زهرا سادات" فوق العاده است ! آنقدر خوب و روان که بازی خوب " مهدی شعیبی " در نقش "سیدرضا " را تحت تاثیر قرار داده است . تنها نکته آزاد دهنده فیلم بازی نچسب و دیالوگ های شعاری سحر دولتشاهی در نقش پرستار است . این فیلم نشان می دهد که روحانیت یک شغل است ! همین ! آنها هم حق دارند که تفریح کنند , عشق بورزند و همراه همسرشان پرده های خانه شان را بکشند و " نی نای نای " کنند !
" طلا و مس
کارگردان : همایون اسعدیان
فیلنامه : حامد محمدی
بازیگران : مهدی شعیبی – نگار جواهریان – سحر دولتشاهی -جواد عزتی
97 دقیقه "

پ.ن : تهیه کننده فیلم – منوچهر محمدی – پیش از این فیلم " میم مثل مادر " , "مارمولک " , " ارتفاع پست " , "زیر نور ماه " و " از کرخه تا راین " را تهیه کرده است .
پ.ن 2: پسر جوان پرویز پرستویی در "آژانس شیشه ای " را به یاد دارید ؟ او " مهدی شعیبی " است !
.

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

I'm On My Way

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه
بنظرتون وقتی یک مادینه خیلی جذاب (نه الزاماً خوشگل!) از شما می خواهد که سی دی فیلم المر گنتری را زورکی به او هدیه بدهید، حاضرید بگوید: « نه، نمیشه! آخه... ببین عزیزم، زکریا میخواد فیلم دیدن رو بصورت حرفه ای دنبال کنه و من بهش قول دادم این فیلم و چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟ رو بدم بهش!» بجاش احتمالا می گویید:« اهووم ! خب آره ... یعنی... ولش کن بابا! بعدا یه نسخه دی وی دی! از فیلم رو بهش میدم! تازه کلی هم دچار ذوق مرگی میشه!»

تا امروز که زکریا داره این مطلب رو میخونه و شما هم؛ هنوز این فیلم رو ندیده، احتمالا شما هم! زکریا چند سال بعد احتمالا از 85 یا 86 بصورت حرفه ای مشغول فیلم آرشیو کردن شد. (می گویند پشت هر حادثه ی تاریخی مهمی رد پای یک زن هست!)

المر گنتری فیلم مهمی توی تاریخ سینما نیست و البته فیلم بدی هم نیست. بازهم احتمال میدم که فقط 1/8 درصد از خوانندگان این وبلاگ این فیلم رو دیده باشند و قرار نیست هر وقت در مورد سینما صحبت میشه، حتما صحبت از یک فیلم درجه یک باشه. گاهی اوقات لازمه در مورد "امریکن پای" هم نوشت. المر گنتری رو نبینید؛ به خاطر اینکه برای دومین بار اسمش رو احتمالا اینجا می شنوید! (بار اول احتمالا خودم شما رو از وجود چنین فیلمی مطلع کردم!) و نه به خاطر اینکه سه تا جایزه اسکار برده! و نه به خاطر اینکه یک کمدی- (ضد) مذهبی است. نه بخاطر کارگردانی پر از سوتی ریچارد بروکس ( گربه روی شیروانی داغ و در کمال خونسردی). نه! این فیلم رو ببینید فقط بخاطر اینکه برت لنکستر (آپاچی / پرنده باز آلکاتراز/ پدربزرگِ دنیرون توی 1900) توش بازی می کنه، بخاطر جین سیمونز و بخاطر دوتا دیالوگ شاهکاری که در ادامه متن می خونید!

المر گنتری یک دون ژوان است که از سر اتفاق (همیشه همه ی قصه ها همین جور شروع یا تموم میشه) با خواهر فالکونه (جین سیمونز) و دارو دسته ش آشنا میشه... فیلم قصه ی عده ای مبلغ و شفادهنده و احیاء کننده ی مذهبی است که سر مردم کلاه می گذارند (و گاهی بر می دارند) - بله! کاملا موافقم در طول تاریخ هم این افراد تقریبا هیچوقت وظیفه ای جز این نداشته اند- و از شهری به شهر دیگر این کار را تکرار می کنند. لولو، زن جذاب المر که از بی بند و باری شوهرش آگاه است، خیلی زود او را ترک می کند و بعدها به شغل مهم و دوست داشتنی روسپیگری مشغول می شود.

اما المر گنتری بلد است چطور گلیمش را از آب بکشد... کم کم شهرت قدیس المر به مثابه ی پیامبری خود منصوب شده! همه جا را فرا می گیرد و بعد هم مصاحبه و تبلیغ پشت سر هم و ... این قدر معروف و مهم که برای دیدنش باید وقت ملاقات بگیری... اما همیشه پاشنه آشیل یک دون ژوان، اولین زنی است که با او معاشقه کرده یا وابستگی ای بهش داشته! و المر هم از همینجا ضربه می خورد. یک پاپاراتزی (اون زمان این لغت اختراع شده بود؟!) عکس او و لولو را توی مجله چاپ می کند و ...

این فیلم رو هفت یا هشت سال پیش دیدم؛ در نتیجه خیلی از قسمت های فیلم رو فراموش کردم. اما چند سکانسی که توی ذهنم مونده رو براتون نقل می کنم:

ابتدای فیلم : بعد از ورود دو راهبه به بار یک کافه و تقاضای پول برای کمک به فقرا، المر گنتری ِمست در یک حرکت مسیح وار میپره وسط و شروع میکنه به موعظه کردن (نقل از حافظه ی مخدوش!) : برادران! باید به این خانم های محترم کمک کنید، {همه مست و پاتیل} اینا حاضر شدند به خاطر کمک به مردم به یک همچین جایی بیاند! فکر می کنید اگه مسیح بود به اینجا نمی اومد! باور کنید مسیح برای کمک به انسان ها حاضر بود به جاهای خیلی بدتر از این هم بره! باور کنید! ...

جایی از فیلم مرد سیاهپوستی، المر گنتری را هنگام تماشای یک عکس مستهجن (عجب لغت دهن پرکنی!) غافلگیر می کند. توجیه المر گنتری در مورد عکس خیلی بامزه است.!

اواخر فیلم : المر گنتری یک کور مادرزاد را شفا میدهد! (نادرطالب زاده و مسیح توی فیلم بشارت یک منجی، طی یک عملیات محیرالوقوع مشابه این سکانس را اجرا کردند!) و بعد هم چادر محل برگزاری مراسم شفا و صفا، آتش می گیرد، انگار که خدا بعد از دیدن این بازی سرگرم کننده، از دست مبلغانش خشمگین شده. شاید هم یکی دیگر از کلک های المر گنتری و دار و دسته ش است برای فرار از مجازات و مکافات! او داند و او داند و او داند و او...

این دیالوگ ها همگی از وبلاگ مرحومم "MoviEs" (به سال 83 تا 88) کپی شده اند. نقل به عین!

قديسه!

لولو: فكر می كنم كه واقعا به اون پول احتياج داشته باشم!

المر گنتری: البته! آدرستو برام بنويس تا بازم برات بفرستم، تا وقتی كه يه كاری پيدا كنی يا با يه جوونمردی آشنا بشی و باهاش ازدواج كنی.

لولو: من هرشب ساعت هشت به بعد، سر و كارم با جوونمرداست!!

راههای رسیدن به خدا

گدای زباله جمع كن(خطاب به المر) :

من تا حالا پنج دفعه به خدا ايمان آوردم، دوبارش هم بوسيله ی همين خواهر فالكونه...

ميدونی تو اين دنيا دو چيز حسابی منو سرحال مياره؛ يكی مشروب، يكی هم موعظه های خواهر فالكونه!


پ.ن1: عنوانِ نوشته، ترانه ای از فیلم.

پ.ن2: برت لنکستر برای این فیلم اسکار گرفت. جایزه نقش دوم زن به شرلی جونز رسید و فیلمنامه اقتباسی هم به ریچارد بروکس.

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز