۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

I'm On My Way

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه
بنظرتون وقتی یک مادینه خیلی جذاب (نه الزاماً خوشگل!) از شما می خواهد که سی دی فیلم المر گنتری را زورکی به او هدیه بدهید، حاضرید بگوید: « نه، نمیشه! آخه... ببین عزیزم، زکریا میخواد فیلم دیدن رو بصورت حرفه ای دنبال کنه و من بهش قول دادم این فیلم و چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟ رو بدم بهش!» بجاش احتمالا می گویید:« اهووم ! خب آره ... یعنی... ولش کن بابا! بعدا یه نسخه دی وی دی! از فیلم رو بهش میدم! تازه کلی هم دچار ذوق مرگی میشه!»

تا امروز که زکریا داره این مطلب رو میخونه و شما هم؛ هنوز این فیلم رو ندیده، احتمالا شما هم! زکریا چند سال بعد احتمالا از 85 یا 86 بصورت حرفه ای مشغول فیلم آرشیو کردن شد. (می گویند پشت هر حادثه ی تاریخی مهمی رد پای یک زن هست!)

المر گنتری فیلم مهمی توی تاریخ سینما نیست و البته فیلم بدی هم نیست. بازهم احتمال میدم که فقط 1/8 درصد از خوانندگان این وبلاگ این فیلم رو دیده باشند و قرار نیست هر وقت در مورد سینما صحبت میشه، حتما صحبت از یک فیلم درجه یک باشه. گاهی اوقات لازمه در مورد "امریکن پای" هم نوشت. المر گنتری رو نبینید؛ به خاطر اینکه برای دومین بار اسمش رو احتمالا اینجا می شنوید! (بار اول احتمالا خودم شما رو از وجود چنین فیلمی مطلع کردم!) و نه به خاطر اینکه سه تا جایزه اسکار برده! و نه به خاطر اینکه یک کمدی- (ضد) مذهبی است. نه بخاطر کارگردانی پر از سوتی ریچارد بروکس ( گربه روی شیروانی داغ و در کمال خونسردی). نه! این فیلم رو ببینید فقط بخاطر اینکه برت لنکستر (آپاچی / پرنده باز آلکاتراز/ پدربزرگِ دنیرون توی 1900) توش بازی می کنه، بخاطر جین سیمونز و بخاطر دوتا دیالوگ شاهکاری که در ادامه متن می خونید!

المر گنتری یک دون ژوان است که از سر اتفاق (همیشه همه ی قصه ها همین جور شروع یا تموم میشه) با خواهر فالکونه (جین سیمونز) و دارو دسته ش آشنا میشه... فیلم قصه ی عده ای مبلغ و شفادهنده و احیاء کننده ی مذهبی است که سر مردم کلاه می گذارند (و گاهی بر می دارند) - بله! کاملا موافقم در طول تاریخ هم این افراد تقریبا هیچوقت وظیفه ای جز این نداشته اند- و از شهری به شهر دیگر این کار را تکرار می کنند. لولو، زن جذاب المر که از بی بند و باری شوهرش آگاه است، خیلی زود او را ترک می کند و بعدها به شغل مهم و دوست داشتنی روسپیگری مشغول می شود.

اما المر گنتری بلد است چطور گلیمش را از آب بکشد... کم کم شهرت قدیس المر به مثابه ی پیامبری خود منصوب شده! همه جا را فرا می گیرد و بعد هم مصاحبه و تبلیغ پشت سر هم و ... این قدر معروف و مهم که برای دیدنش باید وقت ملاقات بگیری... اما همیشه پاشنه آشیل یک دون ژوان، اولین زنی است که با او معاشقه کرده یا وابستگی ای بهش داشته! و المر هم از همینجا ضربه می خورد. یک پاپاراتزی (اون زمان این لغت اختراع شده بود؟!) عکس او و لولو را توی مجله چاپ می کند و ...

این فیلم رو هفت یا هشت سال پیش دیدم؛ در نتیجه خیلی از قسمت های فیلم رو فراموش کردم. اما چند سکانسی که توی ذهنم مونده رو براتون نقل می کنم:

ابتدای فیلم : بعد از ورود دو راهبه به بار یک کافه و تقاضای پول برای کمک به فقرا، المر گنتری ِمست در یک حرکت مسیح وار میپره وسط و شروع میکنه به موعظه کردن (نقل از حافظه ی مخدوش!) : برادران! باید به این خانم های محترم کمک کنید، {همه مست و پاتیل} اینا حاضر شدند به خاطر کمک به مردم به یک همچین جایی بیاند! فکر می کنید اگه مسیح بود به اینجا نمی اومد! باور کنید مسیح برای کمک به انسان ها حاضر بود به جاهای خیلی بدتر از این هم بره! باور کنید! ...

جایی از فیلم مرد سیاهپوستی، المر گنتری را هنگام تماشای یک عکس مستهجن (عجب لغت دهن پرکنی!) غافلگیر می کند. توجیه المر گنتری در مورد عکس خیلی بامزه است.!

اواخر فیلم : المر گنتری یک کور مادرزاد را شفا میدهد! (نادرطالب زاده و مسیح توی فیلم بشارت یک منجی، طی یک عملیات محیرالوقوع مشابه این سکانس را اجرا کردند!) و بعد هم چادر محل برگزاری مراسم شفا و صفا، آتش می گیرد، انگار که خدا بعد از دیدن این بازی سرگرم کننده، از دست مبلغانش خشمگین شده. شاید هم یکی دیگر از کلک های المر گنتری و دار و دسته ش است برای فرار از مجازات و مکافات! او داند و او داند و او داند و او...

این دیالوگ ها همگی از وبلاگ مرحومم "MoviEs" (به سال 83 تا 88) کپی شده اند. نقل به عین!

قديسه!

لولو: فكر می كنم كه واقعا به اون پول احتياج داشته باشم!

المر گنتری: البته! آدرستو برام بنويس تا بازم برات بفرستم، تا وقتی كه يه كاری پيدا كنی يا با يه جوونمردی آشنا بشی و باهاش ازدواج كنی.

لولو: من هرشب ساعت هشت به بعد، سر و كارم با جوونمرداست!!

راههای رسیدن به خدا

گدای زباله جمع كن(خطاب به المر) :

من تا حالا پنج دفعه به خدا ايمان آوردم، دوبارش هم بوسيله ی همين خواهر فالكونه...

ميدونی تو اين دنيا دو چيز حسابی منو سرحال مياره؛ يكی مشروب، يكی هم موعظه های خواهر فالكونه!


پ.ن1: عنوانِ نوشته، ترانه ای از فیلم.

پ.ن2: برت لنکستر برای این فیلم اسکار گرفت. جایزه نقش دوم زن به شرلی جونز رسید و فیلمنامه اقتباسی هم به ریچارد بروکس.

12 comments:

تارا گفت...

فیلم رو ندیدم ولی با توصیفی که ازش کردی دلم خواست ببینمش! :دی

چه خوب که خوشت آمده..!به کل ناامید شده بودم! باور کن!

ايرن گفت...

نديدم فيلم رو...ولي ميذارمش تو ليست فيلمايي كه بايد ببينم!
ببين من گه گيجه گرفتم!ديگه فرق بين ميم و زكريا رو نمي فهمم!نمي دونم تو كدومي الان!فكر كنم هر دو تاتون برام كامنت مي ذاريد!آره؟:)

زکریا گفت...

سه ساله که قراره این فیلم رو بدب به من لعنتی ! ما رو فروختی دیگه :)

عقیق گفت...

سلام
به عنوان کادوی روز زن هم که شده دی وی دی فیلم رو بده به رفقیت!!!!
اگر اجازه هست به چه اسمی اینجا رو بلینکم؟

حماقت نکن گفت...

چرا دهن ما رو با فیلمی که گیر نمیاد آب میندازی از زیر سنگ هم که شده گیرش میارم حالا ببین !

حماقت نکن گفت...

اه راستی تو هم میتونی پرتره باشی یه شرطی که عکسی باحال با کیفیت خوب برام بفرستی با یه دلیل خوب که منو به حوصله بیاره..

نعیمه گفت...

کنجکاو شدم بدونم توجیه جناب المر به هنگام دیدن اون عکس مستهجن چی بود.

حماقت نکن گفت...

قانع شدم !!!

سمیه گفت...

1.در مورد نوشته قبل و ترجمه و این حرفها :
پنجشنبه روزنامه شرق مصاحبه با خشایار دیهیهمی مترجم کتابهای فلسفی نوشته بود ، با عنوانِ"برای داشتن تفکر باید ترجمه کرد ". مقاله برای من جذاب بود و البته حرفهایی که جناب دیهیهمی زده بود ، کل مطلب در مورد این بود که به مسائل فرهنگی در این جامعه بی در و پیکر بهایی نمیدن و مترجم کلی باید وقت و هزینه کنه تا کتابی به دست مخاطبش برساند . داخل پرانتز بگم مثلا من برای ترجمه متنی 4 صفحه دو ماه وقت گذاشتم آخرش هم آن چیزی که می خواستم نشد ! البته همیشه اینجور نمیشه ولی خوب در مورد متنهای ادبی و فلسفی اوضا یکم پیچیده تر میشه ..
" ترجمه کردن به این معنا نیست که ما هر چه را ترجمه کردیم می پذیریم . متونی که ترجمه می شوند ابعادی دارند که ما با استفاده از آنها می توانیم زمینه تفکر مستقلِ خودمان را به وجود آوریم ..."
اگر خوندی که هیچ ، اگر نخوندیش حتما گیرش بیار و بخون..
2. از کلمه مادینه خوشم نمیاد ، مثلِ کلمه نرینه ، بار معنایی منفی وحشتناکی را القا می کند ، کاش در انتخاب لغت ابتدایی نوشته ات از یک کلمه معادل استفاده می کردی تا ...
3. دیالوگها عالی بودند ، همین خودش کافیه که تو ذهنم بمونه و گیرش بیارمو ببینمش و این ممکنه مثلا همین امروز و فردا اتفاق بیفته و یا چند سال آینده !
4. سلام به میم و زکریا ، دو موجود در دو روح و دو بدن و دو تفکر متفاوت و دو فرد مستقلی که هر کدام فونت نوشتن مخصوص به خودش را دارد !

نعیمه گفت...

ترجمه کتاب من درباره جامعه شناسی جوانان و سبک زندگی است.

نعیمه گفت...

راستی پرسیده بودی که من جزو اون یک و هشت دهم درصد نیستم.
اون موقع بچه بودیم و کسی داخل آدم حسابمون نکرد و چیزی ازمون نپرسید.
حالا هم که بزرگ شدیم باز هم کسی داخل آدم حسابمون نمی کنه تا بهش بگیم جزو این عده هستیم یا نه.

عقیق گفت...

سلام من ایمیلی دریافت نکردم!

ارسال یک نظر

لطفا پیغام های خارج از بحث پست رو به این آدرس ها بفرستین :
زکریا kaboe.tanha@gmail.com
میم walldivar@gmail.com

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز