۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

MAAAAA

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه
جری (دافنه): عجب پير سگ منحرفی!

جو (جوزفين): چی شده؟

جری (دافنه): تو آسانسور نيشگونم گرفت!

جو (جوزفين): خب حالا دستگيرت شد نصف ديگه ی مردم چه جوری زندگی می كنن؟!!

جری (دافنه): نگا كن! خوشگلم نسيتم!!

جو (جوزفين): اهميت نميدن. فقط كافيه دامن پات باشه. مث تكون دادن پارچه ی قرمز جلوی گاوه.

جری (دافنه): آره؟! من از پارچه ی قرمز بودن خسته شدم. ميخوام دوباره گاو باشم!
++++
حضرت بیلی وایلدر

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

همه چیز نزد ایرانیان است و بس !

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

" عجیب است که این[موضوع] با این گستردگی مطلب در ادبیات و تاریخ ما تا کنون در نوشته مستقلی فراهم نیامده است . شاید علت قبحی است که در این موضوع است . این کتاب هم ممکن است به مذاق عده یی خوشایند نباشد اما چه می توان کرد ؟ این هم یکی از جریان های تاریخی – اجتماعی ما بوده است "
زبان فارسی زبانی است بسیار غنی و سرشار از امکانات و ویژگی هایی که منحصر بفرد است .یکی از مهم ترین این ویژگی ها این است که در آن فعل و ضمیر برای مونث و مذکر ,یکسان استفاده می شود بر خلاف سایر زبان های زنده دنیا مانند عربی , فرانسه و انگلیسی که بر حسب جنسیت مخاطب فعل ها و ضمایری جداگانه به کار می رود . همین مسئله باعث شده است که شاعران ایران زمین در اشعار و متن هایشان از معشوق مبهمی سخن بگویند که ما اغلب فکر کرده ایم که لابد باید مونث باشد اما در اکثر سبک ها و دوره ها به جز دوره پهلوی مذکر است ! کتابی که می خواهم در این پست آن را معرفی کنم با دلایل و مستنداتی قوی این مسئله را اثبات کرده است : کتاب " شاهد بازی در ادبیات فارسی " تالیف "دکتر سیروس شمیسا "
مثلا درباره این غزل معروف حضرت حافظ که { پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست / نیمه شب دوش به بالن من آمد بنشست / سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست ؟} توضیح می دهد که در شهرهای قرون وسطایی , معشوقی که بتواند نیمه شب با این وضعیت از خانه خارج شود و به دیدار عاشق بیاید مسلما مذکر بوده است زیرا زنان حتی در ساعات آخر عصر هم نمی توانستند به راحتی در معابر شهری ظاهر شوند .
جالب تر این که در این کتاب می خوانیم که این کار { هم جنس بازی } که از آن به تعابیر مختلفی در ادبیات ما یاد شده است و معروف ترین آن ها امرد بازی ( به فتح الف و سکون میم و فتح حرف ر ) و شاهد بازی است در دوره صفویه شکلی قانونی داشته است و امرد خانه هایی زیر نظر دولت فعالیت می کردند و به دولت مالیات می دادند و صحنه های امرد بازی به قدری رایج بود که می توانستی آن را در گوشه خانقاه ها و مدرسه ها ببینی ! کتاب بیش تر جنبه تحقیقی دارد و به بیان علت رواج همجنس گرایی در ایران که حدود هزار سال سابقه دارد نپرداخته است اما از اشارات آن می توان حدس زد که چون در جامعه ایرانی زنان حق حضور و همراهی با مردان را نداشته اند تنها راه ارضای غریزه و میل جنسی پرداختن به معشوق مذکر بوده است . هرچند که دکتر شمیسا یکی از مهم ترین وظایف جمال باز (فاعل) به امرد(مفعول) رامراقبت و به سر و سامان رساندن آن را بیان کرده است . مانند یک پدر معنوی .
کتاب به بهترین نحو به توضیح لغات و اصطلاحات امرد بازی در دوره های مختلف شعر فارسی پرداخته است و مفاهیم آن را بیان کرده است و تصویر تازه ای از شعر و نثر فارسی در ذهن ایجاد می کند . خواندن این کتاب فوق العاده را به تمام عاشقان ادبیات ایران توصیه می کنم
"شاهد بازی در ادبیات فارسی
نوشته : دکتر سیروس شمیسا
انتشارات فردوس
270 صفحه "
پ.ن : ظاهرا چند سالی است که کتاب تجدید چاپ نشده است . اگر کتاب را پیدا نکردید و اگه مایل بودین به من میل بزنید تا نسخه PDF کتاب رو براتون بفرستم .
.

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

!To See or Not To See

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
وقتی گدار فیلم از نفس افتاده را ساخت، آنچنان دست به ساختارشکنی زد و قواعد سینمایی را زیر پا گذاشت؛ جامپ کات های بی شمار، ضد داستان، قهرمان های عجیب و غریب، نقش اول فیلم هنگام مرگ با دست چشمان خود را می بندد و... که بسیاری از منتقدان اذعان کردند این فیلم نهایت بداعت در سینماست و دیگر محال است نوع آوری در سینما به این شکل اتفاق بیفتد. بعدها گدار باز هم تجربه های دیگری را در سینما آزمود؛ استفاده از کلاکت در طول فیلم، تصویر به صورت نگاتیو، حرکت قیچی وار انگشتان بجای کات دادن و... اما گدار تمام شد. او همه چیز را همان اول رو کرده بود!.
در همین زمان و کمی زودتر، پازولینی با فیلم های شنیع و تهوع آورش (منهای دقایقی از فیلم مِدآ) جایزه های کن و ونیز و... را به یغما می برد و آنتونیونی و فیلم های بی پایانش، طی دو دهه نوآوری های سینما به حساب می آمدند. دهه ی هشتاد متعلق به اروپایی های آرام بود؛ کیشلوفسکی، تارکوفسکی و دیگران. بعد سر و کله ی تارانتینو با سگ های انباری و پالپ فیکشن و موضوع شکست زمان و خشونت اغراق آمیز و... پیدا می شود. سینمای از نفس افتاده در قرن بیست و یک با ممنتوی نولان همچنان زنده ماند و سین سیتی هم آخرین تلاش های نوآورانه ی سینماگران برای بقا بود. حالا چند سالی است که کف گیر خلاقیت به ته دیگ خورده...
اما نه! صبر کنید! مرد آرام سینمای ایران، عباس کیارستمی با شیرین توانسته فیلمی فراتر از تمام تجربه های سینمایی را برای تماشاگران سینما به ارمغان بیاورد. در حقیقت کیارستمی، با فیلمی که نـ/ساخته است تماشاگر را شگفت زده می کند. تصور اینکه با ندیدن فیلم می توان از تماشای آن لذت برد، تجربه ی غریبی است. شیرین، تجربه ی فیلم ندیدن و لذت بردن از تماشای آن است.
سینمای کیارستمی آرام آرام مسیر خویش را طی سالها پیموده و به جایگاهی شاید دست نیافتی در سینما رسیده است. شاید مهمترین تفاوت کیارستمی با سایر کارگردان ها در جسارت و نحوه ی اجرای ایده هایش باشد (کلوزآپ، ده، پنج، پایان بندی طعم گیلاس). در زمانی که همه به فکر شکست زمان و داستان های تو در تو هستند (برای مثال دو فیلم اول تارانتینو، وقایع نگاری یک شانس از هانکه، فیلمهای ایناریتو گونزالس، ممنتو، فیل، بدو لولا بدو، تصادف، نیویورک؛جزء به کل از کافمن و...) کیارستمی فیلمش را با ساده ترین و کلاسیک ترین شیوه ی فیلم سازی ساخته است. کیارستمی در زمانه ای این فیلم را ساخته است که برای داشتن مخاطب، یا باید همه چیز را سر و ته نشان داد یا اصلا هزار داستان بی سرانجام و تو در تو را رویات کرد؛ در قرن پیچیدگی های بغرنج و لینچی وار[کپی هایی دوستانه از داستان های فاکنر!].
تصور کنید یک کارگردان خارجی؛ گدار، شابرول، گاوراس، کوریسماکی، اسپایک لی، جارموش، وندرس و... شیرین را می ساخت؛ احتمالا چیزی شبیه این می شد: ابتدا چند نما از چهره ی بازیگرانِ مرد و زن و بعد کات به فضای واقعی فیلم و نه پرده ی سینما. بعد هم چند نمای مختلف از سالن سینما و تماشگران: مردی جنتلمن وار در ردیف اول و در کنار معشوقه اش که مکسی قرمز پوشیده و اشک و ریملش قاتی شده، در خواب است، نمای بعدی زن و مرد جوانی در انتهای ردیف سمت راست صندلی ها را نشان می دهد که همدیگر را فقط می بوسند! قرار دادن چند سکانس ارو.تی.کی در فیلم دوم –البته چیزی نمی بینید، فقط طوری که احساس شود اتفاقی افتاده- برای خنثی کردن خشونت نبردهای خسرو پرویز می تواند حربه ی مناسبی باشد و الخ. در پایان از یک زاویه اورهد، عشاق را می بینیم که از سینما خارج می شوند و به سوی کافه "لو رومانسی" در همان نزدیکی می روند. شنیدن صدای عشاق و اظهارنظر در مورد فیلم بر روی تیتراژ پایانی محتمل است. حالا ترتیب سکانس ها به این شیوه هم نبود، ایرادی وارد نیست. اما نه! این فیلم خیلی غربی است و حتی ایده ی لوس و لوثی دارد. شیرین، یک فیلم ایرانی است؛ شیرین، تجربه ی فیلم ندیدن و لذت بردن از تماشای آن است.
تنها کیارستمی است که شیرین را اینگونه ساده اما غریب می سازد. تنها او می تواند از چند صداپیشه/ دوبلور برای نقش های اصلی یک فیلم سینمایی استفاده کند [پ.ن1]. مینو غزنوی، زهره شکوفنده، خسرو خسروشاهی، تقی کاملی، منوچهر اسماعیلی، فهیمه راستکار بازیگران اصلی این فیلم، به لطف کارگردانی عالی کیارستمی، بازی خیره کننده و گوش نوازی ارائه داده اند. داستان آشنای فیلم، اقتباسی از منظومه ی خسرو شیرین ِنظامی گنجوی است. دیالوگ های شیوا و دوست داشتنی فیلم را محمد رحمانیان از روی کتاب فریده گلبو نوشته است و بدون شک یکی از بزرگترین امتیازات شیرین، همین فیلمنامه- دیالوگ نوشت صیقل خورده و ویراست شده است [پ.ن2] که با صداگذاری و افکت های صوتی بجا و مناسب در بیشتر مدت زمان فیلم، تماشگر را با خود همراه می کند. موسیقی گوش نواز مرتضی حنانه، سنجری و... شیرین را بیش از پیش شنیدنی کرده است.
برای دیدن شیرین باید کتابخوان و حتی بازیگری -ذاتا- حرفه ای باشید و راحت بتوانید با فضاهای غیر واقعی ارتباط برقرار کنید. قدرت خیالپردازی و فضاسازی ذهنی، تنها راه شما برای برقرای ارتباط با شیرین است. از لباس آبی فیروزه ای شیرین با آن اندام رعنا و چهره جذاب – نه الزاما زیبا- گرفته تا کوه سترگی که فرهاد کوه کن به پای آن عشق را حکاکی می کند و یا چهره خسرو خوبرویان، همه را ذهن خیال پرداز شما می سازد. شیرین، تجربه ی فیلم ندیدن و لذت بردن از تماشای آن است.
اما اینکه چرا ما، نه شیرین را می بینیم و نه فرهاد و خسرو را، شاید به این موضوع بر می گردد که برداشت و تعبیر ما از زیبایی و عشق کاملا با یکدیگر متفاوت است؛ شیرین من ِنوعی، از نظر دیگری دهان گشاد و فک پت و پهن ناجوری دارد. شیرین دیگری در نظر من، فقط یک موجود حراف با دماغی احتمالا رشتی و اندامی صرفا شهوت انگیز است. اما اینکه کدام یک از این برداشت ها منطقی و بجاست، همیشه جای حرف بوده و هست. زیبایی و عشق مقوله ای نسبی است [شاید هم نباشد!] و کیارستمی نیز با نکته سنجی تحسین برانگیزی به شما این امکان را داده که خودتان نقش صورتگر را به عهده بگیرید.
شیرین اما فقط دیالوگ، صدا و موسیقی نیست. در پس ایده ی خلاقانه و بکر شیرین (این ایده و اجرایش بدجوری ذهن را مشغول می کند!) نکته ی جالب دیگری نهفته است؛ اینکه چه کسی مشغول تماشای فیلم است؟ در اصل اینجا تماشگران چه کسانی هستند؟ بازیگران، تماشاگران فیلم شیرین هستند [پ.ن3] و ما شنونده ی شیرین –در عین حال تماشاگر - و به بازی آنها در فیلم می نگریم. اما باز هم هیچ کدام از ما آنگونه که باید، تماشاگر و شنونده نیستیم. تماشاگران فیلم شیرین در حال اجرای نقش هستند و ما بیننده ی بازی آنها و شنونده ی بازی صداپیشگان هستیم. اما براستی آیا تماشاگران/بازیگران فیلم شیرین واقعا به تماشای فیلمی نشسته اند یا همانند ما به تصویری غیر از آنچه که باید- خیره شده اند؟ [پ.ن4]
شاید کیارستمی حق دارد که بعد از ساختن شیرین می گوید: «شیرین آخرین فیلم من است...» شیرین یک فیلم استثنایی است. یک تجربه ی بکر در تاریخ سینما. تجربه ی فیلم ندیدن و لذت بردن از تماشای آن.

از دیالوگ های به یادماندنی شیرین:
شیرین: تف به این بازی مردانه که عشق خطابش می کنند.
+++++
خسرو: این خنده های سرخوشانه ی دلبرکان، دلخوشانه هم هست؟
مشاور: شراب و زن، قریب معجونی می سازد سرورم، شب را هم به آن بیفزایید عیش تان مدام می شود...


پ.ن1: کیارستمی زمانی از دوبله فیلم و استفاده از بازیگران حرفه ای در فیلم هایش بیزار بوده است.
پ.ن2: در دقیقه چهارده فیلم این دیالوگ های ناجور را می شنوید: خیلی دیر فهمیدم که همش یه بازییه، یه بازی خنده دار... تصویر اون مرد زیبا... تو دستش بود.
پ.ن3: در تیتراژ پایانی از عنوان "تماشاگران" به جای بازیگران استفاده شده است.
پ.ن4: کیارستمی برای این فیلم از بازیگران خواسته شش دقیقه به یک صفحه ی سفید خیره شوند و تمام احساسات خود را نسبت به یک فیلم خیالی به نمایش بگذارند.
پ.ن5: کیارستمی توصیه کرده یک بار این فیلم را بدون صدا ببینید [تا در تجربه ی بازیگران فیلم سهیم شوید]. او ایده ی اولیه شیرین را در فیلم کوتاه «رومئوی من کجاست؟» اجرا کرده است.
پ.ن6: بعد از اکران فیلم در کن، عده ای تماشگر در جلوی سینما تصویر مردی که خود را دار زده، در دست گرفتند و خواهان پس گرفتن پولشان شدند؛ چون نود دقیقه یک کتاب صوتی/زیرنویس را دیده و شنیده بودند.
پ.ن7: در طول فیلم، همایون ارشادی، جعفر پناهی (از دماغ به پایین!)، محمد رحمانیان و سایر ذکور سینمایی در بی اهمیت ترین نقطه ی قاب ها دیده می شوند. شیرین به ما نشان می دهد که زنهای ایرانی چگونه فیلم نـ/می بینند.
پ.ن8: جای بسی خوشبختی است که این فیلم را ابوالفضل جلیلی و خانواده ی مخملباف ها نساخته اند.

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

اگر می توانستید پرواز کنید

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

   نگهداشتن تصویر , دقیق شدن در صحنه , بهت و گفتن جملاتی مانند " مگه میشههه ؟! " و " نه , امکان نداره ! " کاری است که مطمئنم بارها در حین دیدن این مستند انجام خواهید داد ! حق هم دارید ! همه ما در بار اولی که زمین و شگفتی هایش را از بالا می بینیم همین گونه رفتار می کنیم .
 یک گروه خلاق و زبده با صرف هزینه و وقت زیاد تمام کره زمین را با نرم افزار دوست داشتنی گوگل ارث – که احتمالا همه ما چند سال پیش با آن خانه مان را روی نقشه پیدا کرده ایم و کلی هم ذوق زده شده ایم – جست و جو کرده اند و نقاطی بکر و عجیب را پیدا کرده اند و با تیم فیلم برداری حرفه ای و دوربین های پیشرفته شان یکی از
HOME  بهترین مستندهای دهه را ساخته اند:

نکته ای که سطح کیفی مستند را به شدت بالا برده است این است که تیم سازنده به سرپرستی "یان آرتوس برتراند"تنها به محیط های طبیعی اکتفا نکرده اند و دوربین جادویی شان را به دل مدرن ترین نقاط کره زمین هم برده اند . شاید خواسته اند بیننده نظم موجود در طبیعت را با نظمی که انسان در شهرهایش سعی کرده است ایجاد کند , مقایسه کند . آمارهای وحشتناک و تکان دهنده انتهای مستند نیز هر انسانی را چند دقیقه ای به فکر فرو می برد . تصاویر زیبای مستند را موسیقی هایی اعجاب انگیز کامل می کند که به بهترین نحو کامل کننده مفاهیم تصاویر هستند . موسیقی هایی که در آن صدای آسمانی استاد آواز ایران در بک گراندی از جنگل هایی مه آلود را هم می توانید بشنوید .
هوم مستندی است که بعد از دیدنش به مفهوم این جمله " داوینچی " پی می برید که : اگر می توانستید پرواز کنید , می فهمیدید چرا پرنده ها آواز می خوانند ! آن را ببینید و از نظم و زیبایی شگفت آوری که در جای جای طبیعت وجود دارد لذت ببرید . حالا مهم نیست اسمش را چه میگذارید : خدا , طبیعت , اتفاق یا ....
 IMDBفیلم در  
پ.ن : تو این مدتی که به خاطر پایان نامه ام تو فضای بلاگستان نبودم ,به شدت دلم واسه همتون تنگ شده بود . خوشحالم برگشتم !
.

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

!This Way, Please

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

[لطفا این خاطره رو تحمل کنید! به قسمت های جالب نوشته هم می رسید. ترجیحا با فضا و حس سیاه و سفید بخوانید!]

جمعه، دوم آذر چند سال پیش، شهرک غرب- سعادت آباد.

از ساعت هشت صبح دم در خوابگاه منتظر پری بودم (در واقع پری نبود ولی پری بود!) نیم ساعتی توی خیابون پر دار و درخت قدم زدم. خلوتِ خلوت بود. معمولا هشت صبح یک روز جمعه، هیچ موجود زنده ای حاضر نیست از این هوای خفن لذت ببره! فقط سوپرمارکت نزدیک خوابگاه باز بود. اون روز انگار همه چی از قبل برنامه ریزی شده بود؛ اکسیژن هوا فوق العاده رومانتیک بود و بارون می بارید، نمی بارید... دیوانه کننده بود!. اول آذر، ماه آخر پاییز بود... [عنایت دارید که طرف در حال و هوای عشق مستغرق شده و توصیفاتش اینجوری ان دیگه! و الا اینکه بارون بیاد یا نیاد فقط به حال کشاورز جماعت، توفیر داره، آذر هم که ثابت شده آخرین ماه پاییزه و اینکه دوم آذر بود!].

کم کم حوصله ام سر رفت. راه افتادم. تقریبا به انتهای خیابان رسیده بودم که ناگهان یک صدای انکرالصوات داد زد: آهای ....!!! این گندترین ضدحالیه که ممکنه توی صبحی به این دلنشینی واسه آدم اتفاق بیفته. خواستم بی خیال به راهم ادامه بدهم، اما معلوم بود دختره که نای داد زدن نداشته از شِرِک خواسته بود منو پیج کنه. برگشتم.

پری واقعا پری شده بود هرچند که واقعا پری نبود! یک پالتوی پشمی ناز چارخانه ی قهوه ای پوشیده بود و زیرش هم یک یقه اسکی قرمز[بازهم همان توصیفات و خیالبافی های عاشقانه!]. نزدیک تر که شدم بوش رو کاملا حس می کردم. گندت بزنن! بازم یکی از اون عطرایی که من بهشون آلرژی داشتم! نایک، لیدی بلو یا همچین آشغالی زده بود...

خواب آلود گفت: داریم میریم همون پارک خفن!؟؟

گفتم: پارک کدومه! الان نیم ساعته داریم یه مسیر مربع رو دور می زنیم! میخوای بریم چیزی بخوریم؟

- نه... ترجیح میدم بریم بخوابیم!

- چی!؟ یعنی...

- نه! نه! یعنی اینکه کاشکی کمی دیرتر میومدی!

مطمئنا اگه بخاطر صدا و سیمای خفنش نبود، خیلی وقت پیش قیدشو میزدم!. توی سعادت آباد مشغول گردش علمی بودیم تا رسیدیم به یک پارک محصور در میان کلی آپارتمان دیلاق، من هم مسحور پری. روی یک لاو سیت نشستیم. عجب طراح خوش فکری داشته این نیمکت ها! فقط به اندازه باسن دوتا آدم نسبتا لاغر و یک کیف کوچولوی کریستین دیور جا داشت! بارون همچنان هماهنگ با فضا، رومانتیک و نم نم می بارید [...]. پری در هشیاری کامل شعر احمقانه ای در باب باکرگی و مردان چشم هیز خوند. گفتم شبیه کارای شاملو شده! (اسم تنها شاعری که به غیر از سعدی و حافظ بلد بودم) اما او اصرار داشت بیشتراز فروغ الهام گرفته. مگه می شد حرفش رو قبول نکرد!

راه برگشت رو از مسیر چسبیده به اتوبان نیایش اومدیم که از روی پل زیرگذر میانبر بزنیم. پری همینطور که روی بلوک های کنار حفاظ ها راه می رفت، ماشین های زیرگذر رو نگاه می کرد. بعد رو به من گفت: «من فیلم کازابلانکا رو ندیدم!»[مطمئنا این فیلم نبوده!] این یعنی که کاملا غیر مستقیم ازم می خواست این فیلمو براش تهیه کنم! خودتی!! دستش رو گرفتم و همچنان که روی حفاظ های کنار زیر گذر می رفتیم، بعد از چند لیتر عرق ریزی، صدامو آروم و رومانتیک کردم : «پری میخواستم یه چیزی بهت بگم... من یه احساس ِخیلی... خیلی خاصی بهت دارم...» بعد نگاش کردم. لبخند زد و گفت: کمی بلندتر... [از صدای سخن عشق نشنیدم خوش تر!!] ذوق مرگ شدم! ولی من نمی خواستم صدام اون تونالیته ی عاشقانه رو از دست بده، به همان آرامی ادامه دادم «میدونی پری! من... من دوستت دارم!» باورنکردنی بود! اما باز هم گفت: کمی بلندتر... و بعد هم یک لبخند ملیح که از صدهزار جواب و سکوت شیرین تر بود!. اصلا زن ها وقتی حرف نمی زنند، جذاب ترند. پری از روی لبه ی حفاظ اومد پایین. خواستم بغلش کنم که خودش را عقب کشید و گفت: دیوونه! چرا هرچی میگم بلند حرف بزن، بازم صداتو یواش تر می کنی!؟

گفتم: خب همیشه همینطوری میگن دیگه! خیلی بد بیانش کردم؟! لهجه دار بود؟!

گفت: چی میگی!؟ چی چی لهجه دار بود!؟ سر و صدای ماشینا اینقد زیاده که همه ی صداهارو تو خودش گم و گور میکنه!... اصلا خودت برو اون بالا!... حالا داشتی در مورد کدوم فیلم می گفتی؟!

در حین شنیدن این کلمات، فکم مث تام وجری افتاد پایین. در بهت و حیرت فرو شدم!! تمام احساساتم مثل بستنی قیفی وسط تابستون آب شد و دیگه دوباره چشیدنش هیچ لذتی نداشت! تا خوابگاه دختران و خداحافظی حرفی برای گفتن نداشتم.

[پایان اخلاقی]

***

حالا فرض می گیریم در این دنیای جهان سومی ها، شما همراه با همسر، دوست اجتماعی، دوست دختر/ پسر یا هرچی!، می خواهید توی این تهران درندشت و آلوده و پر سر و صدا کمی پیاده روی کنید. می توانید از این راهنمای مختصر و مفید استفاده کنید. فرضیه ی صفر ما، یک مرد در مقام راهنما و یک زن در نقش همراه است. [در صورت مفید بودن لینک بدهید!]

این مسیرها اصلا توصیه نمی شود :

(فقط چند نمونه ی دم دستی از خیابان های نامناسب برای پیاده روی های رومانتیک)

میسرکنار زیرگذر سعادت آباد- نیایش، هرچند نقاط کور [پ.ن:1] خوبی دارد ولی خاطره ی بالا را هم در نظرداشته باشید!

کل منطقه ی هفت تیر تا تقاطع های ماهشهر و ایرانشهر** : به علت آلودگی هوایی و صوتی و همچنین وجود فروشگاه های لباس زنانه.

زیر پل حافظ ** : مطلقا توصیه نمی شود. زیر پل به خاطر سر و صدای وحشتناک و غیر رومانتیک، اصلا مکان مناسبی برای رد و بدل کردن نگاه ای عاشقانه نیست! ابراز عشق به همراه تان در این مکان حماقت محض است! اما برای فحش دادن به عالم و آدم جای بسیار مناسبی است. حتما امتحان کنید!

اتوبان نواب با اینکه خیابانی به نام "محبوب مجاز" دارد، اصلا توصیه نمی شود، پیاده روهای نه چندان مناسب، نبود کافی شاپ رومانتیک و البته وجود یک مرکز خرید خیلی با کلاس، هر مردی را از پیاده روی در این مسیر منصرف می کند!

کل خیابان مفتح - تقاطع بهشتی: از پیاده رو نامناسب این خیابان هیچ جوری نمی شود دچار خاطره شد! فضای کافی شاپ سر نبش و کنار متروی بهشتی، فقط به اندازه صاحب مغازه و شاگردش و یکی از شما دو نفر جا دارد! البته اگر در یک روز بارانی – و در صورتی که بتوانید شاگرد مغازه را راضی کنید که بیرون مغازه بایستد!- کافی شاپ ویوی فوق العاده ای دارد.

کل خیابان کارگر شمالی و جنوبی (شروع از میدان انقلاب) به علت نبود جا برای رفت و آمد حتی در روزهای خلوت و وجود ساندویچی های غیر بهداشتی فراوان!. البته حرکت از فرعی های ادوارد براون و... در مسیر شمالی بِلا اشکال می باشد؛ راهی برای رسیدن به خیابان های علم و دانش! 16 آذر، سینا و قدس.

این مسیرها به شدت توصیه می شود :

1. متروی حر: در این متروی خلوت، می توانید چند دقیقه استراحت کنید. در خروجی مترو، مسیرتان را به سمت شرق (دست راست) ادامه دهید. یک مسیر کوتاه و پر دار و درخت و به شدت باریک، اما دوست داشتنی روبروی شماست؛ طی کردن این مسیر در تابستان! کمتر از 4 دقیقه طول می کشد. در پایان مسیر – نرسیده به میدان پاستور- به این سمت خیابان بیایید، به یک جعبه تقسیم برق می رسید که با خط زیبایی روی آن نوشته شده : "F.U.C.K Y.O.U" از این همه خلاقیت شاید ذوق کنید. جدیدا هم چند شعار مر................ بعله دیگه! به آن اضافه شده است (خودتان بروید ببینید!).

2. بعد از پل سید خندان، خیابان شریعتی به سوی شمال و از سمت چپ خیابان: به علت وجود اغذیه فروشی های زیاد و مشکوک به بهداشتی بودن! چند کتابفروشی فقط برای وقت تلف کردن و چندین نمایشگاه اتومبیل برای خیالبافی. برای استراحت و تجدید قوا می توانید از پارک های در طول مسیر استفاده کنید. نقاط شمال غربی پارک نرسیده به پل همت طبق نظر کارشناس[پ.ن:3]، نقاط کور مناسبی تشخیص داده شده اند. پایان مسیرتان پل روی اتوبان همت باشد. لطفا برگردید!

2.5. درهمین مسیر، 410 متر بالاتر از پل سیدخندان و در سمت چپ یک فرعی هست که به پارکی به شدت خفن و تو در تو منتهی می شود. سربالایی این فرعی حدودا 83 درجه می باشد. اما بعد از این کوه نوردی کوتاه به نشاط می رسید. می توانید محوطه ی کوچک ورودی را که بیشتر برای میتینگ های هفت- هشت نفره مناسب است، بی خیال شوید. دو مأمور موتورسوار پلنگی پوشِ شدیدا مجهز و سرگردان در پارک، معمولا با عشاق کاری ندارند و فقط در جستجوی مواد فروشان زحمتکش هستند! از مسیر نرده های چوبی به قسمت مهم و بزرگ پارک وارد شوید. باری! حال اگر در گوشه ای نشسته اید و بعد از چند لحظه صدای گوش نوازِ زنی را در دوردست می شنوید، اصلا تعجب نکنید! بلندگویی در کار نیست، صدا کاملا طبیعی است. می توانید در حین جستجوی این صدای ملکوتی کل پارک را بگردید. وقتی به منبع صدا دست پیدا کردید، یک پیرزن ناز را می بینید که کتاب شعری در دست دارد و چهچهه می زند. به خاطر صدایش حتما او را تحسین می کنید و احتمالا یک مسیر کوتاه را در پایان اجرای این کنسرت رایگان با هم طی می کنید. البته دست معشوقه تان را ول نکنید! طبق نظرسنجی انجام شده از کارشناسان در سال 84، این پارک از لحاظ دارا بودن نقاط کور، امتیاز 8/9 از 10 را بدست آورده است.

3. کل پیاده روی باریک خیابان ایرانشهر به سمت خانه هنرمندان و ترجیحا از تقاطع کریمخان: به علت وجود فرعی های فوق العاده مناسب و خلوت، حتما در روزهای تعطیل و ترجیحا تابستان این مسیر را طی کنید. فرعی ها اینقدر باحال هستند که گاهی ممکن است به سرتان بزند که همانجا وسط خیابان دراز بکشید! راستی در این خیابان به خاطر نبود هیچگونه جذابیتی برای همراهتان (خیابان مخصوص فروش لوازم کامپیوتر است) باید ذهن به شدت خلاقی برای سرگرم کردن او داشته باشید. هشدار!! مطلقا جلوی درب هایی که شیشه ی رفلکس دارند توقف نکنید، مخصوصا برای عکس گرفتن! چون ممکن است ناگهان یک مرد سبیلوی غیر رومانتیک در را باز کند و... تا دو ماه تبدیل به جُک خانواده اش شوید! در سمت راست ورودی باغ طهران، یک خیابان با حال و خلوت قرار دارد (شاداب به سوی ورشو) که بعد از چند دقیقه پیاده روی شما را به کافه ژاندارک می رساند. کافه ی جمع و جور و دنجی برای استراحت است. هرچند شاید فاصله ی بین صندلی و میزها کمی اذیتتان کند. انتهای ضلع شرقی باغ طهران، یک مجسمه ی عجیب و غریب از جنس چوب و آهن قرار گرفته است (حافظه یاری نمی کند ولی اسم مزخرفی دارد) در هر صورت اگر هنگام غروب رو به مغرب بایستید و به مجسمه نگاه کنید به نکته ی جالبی برمی خورید! این چوبها در اصل، دو نفر هستند که دستشان را اندخته اند گردن هم! مطمئن باشید خود صاحب اثر هم از چنین موضوعی بی خبر است! از این لحظه اسم اثر مذکور، رفقای خوب است.

4. میدان صنعت: (کمی باید یک مسیر منحی را به سمت جنوب و سراشیبی بالا بروید) و بعد بولوار ایوانک به سمت خیابان فلامک. ابتدا از پیاده روی سمت راست حرکت کنید و بعد از طریق پل هوایی به سمت چپ بیایید، دم ورودی پل، یک فیلم فروش در انتظار شماست. جوان خوش تبپی است و اطلاعات سینمایی خوبی هم دارد. از او فیلم های المر گنتری از بروکس، این نسل شاد از لین و طمع از اریک فون اشتروهایم را بخواهید، مطمئنا حتی اگر بزرگترین آرشیو فیلم ایران را هم داشته باشد، این فیلم آخری را ندارد!! همراهتان بدجوری برایتان ذوق می کند. کمی دورتر هم یک لبویی هست (اوه یادم رفت! بهتر است در زمستان از این مسیر استفاده کنید) بعد هم یک مجتمع خفن تجاری و خرید هست، توقف در این مکان یعنی اینکه باید تا فلسطین را پای پیاده گز کنید! مسیر را ادامه بدهید و بعد به چپ بپیچید. توضیح علمی: برای کسانیکه به معماری و شهرسازی علاقمند هستند، اینجا برعکس سایر مناطق، پارکینگ ها در دو طرف نرده های بولوار قرار گرفته است [برای زکریا گفتم چه جوریاست اطلاعات اضافی رو ازش بگیرید!]. بعد هم سراشیبی فینال، فلامک را تا انتها بروید. پیاده روی در این مسیر هنگام باران حس خیلی خوبی به آدم می دهد! شب های روشن را اینجا نساخته اند!

5. پارک لاله –> بولوار کشاورز –> میدان ولی عصر –> کریمخان زند [طولانی ترین مسیر انتخابی] : حرکت تان را در بعد از ظهر ساعت یک یا دو شروع کنید و مطمئن شوید آن روز تعطیل رسمی است. کمی در پارک لاله استراحت کنید و از دستشویی های فوق العاده زیبای آن حتما استفاده کنید! [زکریا عاشق این بنا است!] بعد کم کم و از مسیر موازی با بولوار، وارد کشاورز شوید. تا انتهای این مسیر از سایه درختان لذت ببرید و سعی کنید کمتر حرف بزنید! انتهای مسیر-سمت راست- می توانید بروید و خون اهداء کنید و از سلامت خونی همراه تان مطمئن شوید. ولی عصر را رد کنید و از پیاده روی سمت چپ به سوی کریمخان راهی شوید. از خیابان های خلوت لذت ببرید و بدون نگرانی به مسیر ادامه دهید. در مسیر یک بازار طلا هست که می توانید با خیال راحت از کنار آن عبور کنید. امروز تعطیل است! بعد از چهار راه کالج می توانید بی هیچ دلیلی به آنسوی خیابان بروید و مسیر را به سوی کریمخان ادامه دهید. در دوردست کلیسایی خودنمایی می کند.

ام پی فورتان را که قبلا آهنگهای هایده، مهستی، سندی، یساری، قادری، شماعی زاده و سایر خوانندگان محبوتان را از روی آن حذف کرده اید، به معشوقه تان بدهید. از او بخواهید آهنگی از جیم موریسون/ آریتا فرانکلین/ باب دیلن/ پینک فلوید/ الویس پریسلی/ بیتلز/ متالیکا و... برایتان بگذارد. بعد از استماع یکی دو تراک، به پل هوایی با کلاسی! می رسید. سوار شوید و دوباره به سمت چپ خیابان بروید. کمی جلوتر یک پارک خیلی جمع و جور در انتظار شماست. لطفا از تاب ها استفاده نکنید، مخصوص بچه هاست! کنار آن هم (اگر حافظه یاری کند) خانه ی کاریکاتور همشهری است. ادامه بدهید. اینجا پر است از کتابفروشی های با حال و خاطره انگیز. شاید قبلا در یکی از همین کتابفروشی ها با همراه فعلی تان آشنا شده اید. در پیاده روی کنار پل کریمخان یک خطاط خوش خط نشسته و کارهایش را به دیوار آویزان کرده است. احتمال خرید صفر است اما او پیشنهادات شعری شما را با مهربانی می پذیرد! بیت پیشنهادی: من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه/ صدبار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه. نشر چشمه، نشر نی و گیتاشناسی در طول مسیر برای ویندوشاپینگ مستقر شده اند. هنگام ویندوشاپینگ از اسامی مانند لکان، دریدا، فوکو، چامسکی و... به وفور استفاده کنید. این مسیر فقط در صورتی که بخواهید از فرعی های سمت چپ و خیابان میرزای شیرازی استفاده کنید، دارای نقاط کور می باشد. کارشناسان به این مسیر امتیاز 6 از 10 داده اند.

6. خیابان طالقانی: فرقی نمی کند از کدام مسیر وارد شده اید، هر دو پیاده روی آن برای پیاده روی مناسب و بی خطر است. حتما تا انتهای مسیر، میدان فلسطین و خ. قدس را بروید. (پس حرکتمان را از تقاطع شریعتی شروع کرده ایم!) در مسیر، سینما فلسطین و یکی دو سینمای دیگر هم هست. یک آبسردکن همراه با لیوان هایی که با زنجیر و به شیوه ی کاملا سنتی به آن بسته شده در پیاده رو قابل مشاهده است. با خیال راحت دست معشوقه تان را رها کنید تا دنبال مرکز خرید و این جور جاها بگردد. حتی یک بوتیک کوچولو هم ندارد!. راستی لانه ی محترم جاسوسی سابق هم اینجا هست و البته یک نهاد بامزه: مرکز تقریب بین مذاهب اسلامی [ترس ِ برداشت غلط از کلمه ی ارتباط و نزدیکی، این جُک را ساخته است]. در یکی از تقاطع های طالقانی و در طول شب وقتی چراغ قرمز می شود، با اینکه خیابان از هرطرف خالی است، اما یکی دو ماشینی که در خیابان هستند، پشت چراغ قرمز توقف می کنند. شخصا خیلی با این صحنه ی سینمایی حال می کنم! (دلیل اصلی انتخاب این مسیر!)

7. مسیر تجریش - سعد آباد: پاییزِ این مسیر به شدت دیوانه کننده است. نیازی به خرید هیچ مشروب و مآکولی نیست، زیبایی این مسیر بدجوری مخ همراهتان را آسفالت می کند. نقطه های کور این مسیر فقط در صورت توقف نکردن ماشین های عبوری معنا دارد. بعد هم که کاخ سعدآباد است و آبادنی. بعد از شنیدن صدای پای آب می توانید به سمت کاخ اصلی بروید. صحبت کردن در مورد سبک معماری اروپایی باغ و بنا، فضا را در نظر معشوقه تان معنوی تر جلوه می دهد! (اطلاعات لازم را که قبلا یادداشت کرده اید؟!). از پل بگذرید و چند لحظه با ژشت آرشیتکتی به بنا خیره شوید. کافی است دیگر! وارد کاخ اصلی شوید. هر از گاه به یکی از اشیاء عتیقه - با ژست یک علاقمند به تاریخ- دقیق شوید. با توجه به ژست ها و اطلاعاتی که شما در مورد همه چیز دارید!، همراه تان دیگر یقین پیدا کرده که با خسرو معتضد هم پیاله شده است! در طبقه دوم کاخ بعد از اتاقی که همه ی پرده هایش سبز است، یک نقطه ی کور خوب دارد[طبقه ی دوم راهنما ندارد!]. می توانید از پنجره پشت سرتان گاری ها، کیسه های گچ و حتی لولهنگ سرخ رنگی که هارمونی فضا را به هم ریخته، مشاهده کنید.

8. پیاده روی سمت چپِ پل حافظ: آغاز حرکت از چهارراه کالج یا از سمت فرعی های خانه هنرمندان. ویژگی اصلی این پیاده رو، وجود چند ایستگاه شیشه ای اتوبوس است که برای استراحت می توانید از آنها استفاده کنید. در تابستان و حدود ساعت یک و نیم به بعد، مطمئنا به غیر شما، هیچ اناث و ذکوری در منطقه پر نمی زند! در این بعد از ظهر دلچسب، صبحت از سینمای کلاسیک –آن هم در نزدیکی حوزه هنری- خیلی جواد و کلیشه ای است! کمی خلاق باشید!. گاهی اتوبوسی برایتان توقف می کند؛ راننده نگاهی بهتان می اندازد، شما می گویید:«نه مرسی، هستیم فعلا!». اگر دقیقا طبق برنامه ریزی در این محل حاضر شوید، ایستگاه ها خود به خود تبدیل به نقاط کور می شوند. [در مورد ویژگی پل حافظ قبلا برایتان گفته ایم]

9. میدان آزادی، بزرگراه جناح: (لطفا یک چشم بند به همراه داشته باشید!) بعد از پل هوایی آزادی روبروی ترمینال مزخرف غرب، برای آریاشهر(صادقیه) تاکسی بگیرید و سر تقاطع خیابان گلاب پیاده شوید (بعد از چهارمین پل با ورودی مارپیچ) و از پیاده روی سمت راست تا متروی طرشت چیز حدود 5 دقیقه یک هِچان بروید. حالا به یک تقاطع خیلی با حال رسیده اید. سمت راست متروی طرشت قرار دارد و پشت سرتان هم یک سوپرمارکت و فلافل فروشی هست. در ضلع شمالی، پارک شهروند انتظار شما را می کشد؛ انتهای پارک در صورتی که کسی از ساختمان های اطراف کرم ریزی نکند، نقاط کور محسوب می شود. می توانید مسیرتان را به سمت تقاطع خسرو و بعد به سمت ستارخان (شرق- دست راست) تغییر دهید. هشدار!! ضلع جنوب شرق تقاطع خسرو و ستارخان یک پاساژ طلافروشی وجود دارد؛ از چشم بند مذکور استفاده کنید، از آنجا دور شوید و کنار یک گلفروشی، چشم بند را به عنوان مثلا غافلگیری! از چشم همراه تان بردارید. پایان این مسیر به پل شیخ فضل الله ختم می شود. البته قبل از این پل، یک پارک جمع و جور در سمت راست خیابان قرار دارد که معلوم نیست به کجا ختم می شود (کسی می داند؟) کمی قبل تر از این هم، زیر یک پل متروکه، یک اغذیه ی مزخرف مستقر شده است.

10. باز هم میدان صنعت، اما این بار به سمت شمال و سعادت آباد. می توانید در شب از پارک نزدیک آنجا لذت ببرید. البته شاید فضای مردانه ی پارک چندان به مذاق معشوقه تان خوش نیاید!. برای حرکت به سمت سعادت آباد، می توانید از شیوه های چتربازی امتحان پس داده استفاده کنید؛ برای ماشین های عبوری تک سر نشین- ترجیحا خانم- دست تکان بدهید، بعید نیست یک بنز متالیک نقره ای برایتان توقف کند و یک سواری مجانی به شما بدهد! سعادت آباد که از بنز پیاده شدید بازهم به سمت شمال (دست چپ) ادامه بدهید. باید یک مسیر سربالایی به شدت باحال را - در گرمای تابستان- طی کنید. در مسیر یک قاب فروشی هست که در آینه ی بزرگ آن می توانید کمی سر و وضع تان را سامان دهید. نرسیده به انتهای مسیر یک پارک خیلی کوچک با نیمکت های سنگی هست. روبروی آن هم یک حسینیه برای آدم های با کلاس آنجا. البته تا حالا هیچ صدایی از آنجا شنیده نشده است! (نه اذان، نه نوحه، نه مولودی خوانی... بدجوری مشکوک می زند!) اما اگر شانس بیاورید در آن اطراف یک مرد کچل خوش صدا هست تا کمی از چهچهه زدن هایش بهره مند شوید! پایان این مسیر یک نقطه ی کور درست و حسابی است؛ البته چند بچه سوسول قبل از شما آنجا را اشغال کرده اند!. در طول مسیرتان به سمت سعادآباد یک پارک خیلی خفن و دور از دید هست، اگر کسی بتواند محل دقیق آن را پیدا کند، یک فیلم المر گنتری جایزه می گیرد! (راهنمایی انحرافی: این پارک به شکل یک مکعب است که یک راهرو از سمت غرب به آن چسبانده اند. این پارک به صورت کامل نقطه ی کور محسوب می شود. کارشناسان به آن امتیاز 9 از 10 داده اند!)

11. خیابان ایتالیا: این خیابان هر جور که فکر کنید خیلی باحال و خاطره ساز است. ورودی های مناسبی از فلسطین، وصال، قدس، طالقانی و ... دارد. خیلی طولانی و سرراست و پر دار و درخت است. اگر از فلسطین آمده باشید شاید بطور کلی قید ایتالیا را بزنید و آن را برای پیاده روی اتنخاب کنید (پیش میاد دیگه!). وصال شیرازی با ایتالیا یک تقاطع گل و گشاد درست کرده است. می توانید چند دقیقه ای آنجا توقف کنید و فلسفه ببافید. اما مهمترین ویژگی خیابان؛ اگر عصر یک پاییز دل انگیز یا در گرمای باحال تابستان در ایتالیا به گردش بپردازید، می توانید از نقاط کور متحرک زیاد آن استفاده کنید، به علت متغیر بودن نقاط کور، نظر کارشناسان در مورد این مسیر متناقض است!. انتهای مسیر یک کلیسای آبی رنگ یا همچین چیزی! قرار دارد (امان از این حافظه ی بد!). و در آخر اینکه این مسیر بیشتر برای پایان روز به شیوه ای رومانتیک مناسب است.

پ.ن1: در جهان سوم، نقاط کور به مکان هایی گفته می شود که در آنجا احساس می کنید به غیر از شما و همراهتان، در این دنیای فانی کسی وجود ندارد.

پ.ن2: مسیرهای ستاره دار، در زمان ها و قسمت های مختلف چندمنظوره می باشند. بیشتر مسیرهای انتخابی نزدیک به هم هستند، اینطوری شما هم دچار سردرگمی نمی شوید. باور کنید که مسیرها و جزئیات زیادی به علت کمبود جا از این نوشته حذف شده اند (ونک، گیشا، باغ فرودس، فلسطین جنوبی، پاسداران، فاطمی، بهارستان و...). قسمت های دوم و سوم ؟!

پ.ن3: تمام مسیرهای معرفی شده از روی دفترچه خاطرات اناث و ذکوری –همان کارشناسان کذایی- که این مسیرها را باهم طی کرده اند، کپی برداری شده است. بعضی از آنها مربوط به سالهای وبا است؛ مراقب باشید گم و گور نشوید.

پ.ن4: در صورتی که در جهت یابی و یافتن مسیر دچار مشکل شدید، خبر بدید (ایمیل، کامنت، تماس و...) تا راهنمایی های لازم رو براتون بگم!

پ.ن5: برای آخرای تیرماه، کسی پایه ی یک پیاده روی خیلی طولانی هست؟!

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

This Happy Breed

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

دهه ی 60 از هر لحاظ که نگاه کنید یکی از مهمترین دهه های قرن بیستم است. جنگ - به شکلی فرسایشی- در چندین نقطه از دنیا، تحولات موسیقی، سینما، ادبیات، فلسفه و جنبش های عجیب و غریب، همه و همه اجزای این بخش مهم از تاریخ را شکل داده اند. تقریبا هیچ کدام از خوانندگان این مطلب (حتی کمتر از همان 1/8 درصد کذایی!) در آن زمان هنوز پای به عرصه ی جانگداز هستی ننهاده بودند. با این وجود کلی کتاب، مقاله، مصاحبه، فیلم، موسیقی و... درباره آن خوانده اید و دیده اید و شنیده اید...

یک سوال: به نظر شما مهمترین اتفاق برای افرادی که در دهه ی شصت میلادی در آمریکا زندگی کرده اند، چه بوده است؟

1. مرگ ویلیام فاکنر در 1961، خودکشی ارنست همینگوی در 1962 ؟

2. راهپیمایی معروف "آزادی و اشتغال" در سال 1963 در واشنگتن با حضور بیش از 200 هزار سیاه پوست و سخنرانی معروف مارتین لوتر کینگ علیه تبعیض نژادی به همراه اجرای ماهالیا جکسن، باب دیلن و جوان بائز در آنجا ؟

3. ترور جان اف. کندی در 22 نوامبر 1963 ؟ (فیلم فوق العاده ی الیور استون "JFK" را ببینید.)

4. جنگ ویتنام از اواسط دهه 50 تا 70 میلادی؟ (فیلم های شکارچی گوزن، راننده تاکسی، فارست گامپ، رمبو و...)

5. ساخته شدن فیلم اودیسه ی فضایی: 2001 اثر کوبریک ؟ (1968)

6. جنبش دانشجویی و کارگری اروپا و ... در 1968 ؟ (حتما یاد فیلم مزخرف برتولوچی افتادید؟!)

7. راه رفتن انسان آمریکایی! روی کره ی ماه در20 جولای 1969 ؟

8. ظهور بیتلز، لد زپلین، پینک فلوید، رولینگ استونز، باب دیلن و... در طول دهه ی 60 ؟

9. تب چه گِوارا در دهه ی 60 و فیدل کاستروی هنوز دیکتاتور نشده؟ (اوخر دهه 50 تا 70 میلادی )

10. موج نوی سینمای فرانسه با فیلم های گدار، تروفو، کلود شابرول و... در دهه ی 60 ؟

نه! نه! نه! نه! نه! نه! همه ی این ها هست و هیچ کدام از این ها نیست! باور کنید! توی هیچکدام از این رخدادهای تاریخی آدم ها (دراینجا جوان ها) نقش چندان اساسی ای نداشتند؛ داشتند اما مفعول محلی بودند، همان هیچ! : اروپا که هنوز خیلی مانده تا بر روی آمریکایی ها تاثیر بگذارد!. گروه های موسیقی تماشاچی های جوانشان را بیشتر عامل تحریک کننده برای اجرایشان و خ.ود.ار.ض.ا.یی.های روحی شان می دانستند تا اینکه واقعا بخواهند آنها را در لذت خود شریک کنند!. سفر به ماه و اودیسه ی کوبریک و مرگ نویسندگان هم که کاملا معلوم الحال هستند!. می ماند یک چه گواری فکستنی و یک جنگ ویتنام که باز هم جوان ها فقط مفعول بوده اند و دیگر هیچ! یعنی اصلا انگار هیچوقت قرار نبوده در دهه ی شصت، کسی جوان ها را داخل آدم حساب کند!- مگر الان کسی حساب می کند!؟- حالا هرچه اینها، این ور و آن ور خودشان را جر داده اند تا خودی نشان بدهند بماند! و تازه شکاف بین نسل ها و اینجور حرف های دهن پرکن هم بیشتر چراغ های رابطه را در تاریکی فرو برد!... اما بالاخره باید روزی می رسید که جوان ها هم خودی نشان می دادند. حالا کی این اتفاق افتاد؟

توی یک کنسرت در اواخر دهه ی شصت، یعنی اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم دقیقا از 15 تا 18 آگوست سال 1969، در شهر نیویورک، بِسِل، وایت لیک، منطقه ی وود استاک. حتما فکر می کنید گروه رولینگ استونزهای نسبتاً عوضی! یا لِد زپلین یا پینک فلوید های دوست داشتی یا بیتلزهای معروف و یا حتا الویس پریسلی و جانی کش و حضرت باب دیلن (حفظه الله) این حادثه مهم را رقم زده اند!؟ نه، اصلا و ابدا! برای بسیاری از این ها کسرِ شأن بود که در کنسرتِ هیپی ها، کمونیست ها و نودیست ها (طرفداران برهنگی) شرکت کنند.

بعله! قرار بود این اتفاق مهم توسط تعدای جوان مادر مرده شکل بگیرد! فکر کنید جان رابرتز، یک بچه نیویورکی خرپول که فقط یک کنسرت راک ( گروه بیچ بویز) را از نزدیک دیده، نمی داند با پولش چکار کند، با دوستش جوئل روزنمن صحبت می کند، اما آی کیوی او هم زیر 50 است! حالا تصور کنید در گوشه ی دیگری از همین شهر به قول خودشان بیگ اَپل، دو جوان مادر مرده بی پول هست؛ یکی مایکل لانگ که عاشق موسیقی است و فکرش هم حسابی کار می کند! (در 23 سالگی یک کنسرت با شرکت 40 هزار نفر را مدیریت و برگزار کرده بود) و دیگری، آرتی کورن فیلد. این چهار نفر که به زور، مجموع سن شان از 85 سال تجاوز می کند، قرار است تاریخ را بسازند.

خب اینها چه ربطی به هم دارند؟ یا درست تر بگوییم: آیا کسی نیست این ها را با هم آشنا کند؟! (باید بگویم قصه همین جا تمام می شود و وود استاک اصلا اتفاق نیفتاد و یکی از همان حوادث مذکور مهمترین حادثه ی دهه ی شصت برای جوان های مادرمرده آمریکایی شد!)... اما نه! صبر کنید! هرجور که فکر می کنی، اینجا امریکاست! و همه چیز هالیوودی پیش می رود و نمی رود... چند تا آگهی تبلیغاتی که توسط رابرتز و روزنمن چاپ شده بود، این چهار نفر را به هم رساند. آنها هم بعد از آشنایی و معارفه و اینجور مزخرفات، نشستند و مثل بچه ی آدم آرزوهایشان را برای هم گفتند: چه خوب میشد اگه میشد!... یه کنسرت راک برگزار کنیم.... آره فکر کن؛ صد هزار نفر میان واسه کنسرت ما!! شایدم بیشتر...

باری! آنها دلشان به این خیالات خوش بود. آن زمان آوردن چنین جمعیتی برای یک کنسرت، چیزی توی مایه های برگزار کردن المپبک چین بود! ولی خب جوان بودند و مغزشان پر از باد و نخوت! قرار شد یکسری تبلیغات چاپ کنند. "ورود همه به این کنسرت آزاد است، حتی شما هیپی های عزیز!" تبلیغاتی با این مضمون منتشر شد و ... همه چیز را به هم ریخت.

هیپی ها توی آن زمان چیزی شبیه ریگی و طالبان برای ملت همیشه صلح طلب آمریکا بودند. اولین جایی که برای محل برگزاری کنسرت پیدا کردند - وال کیل- با جوسازی منفی اهالی شهر و تهدید جانی صاحب مزرعه، از دست رفت. اما باز هم این خودِ اتفاق بود که جوانان مادر مرده ی ما را به سمت ووداستاک و الیوت تیبر و آقای یارگوس پاس داد. خانواده الیوت یک هتل گل و گشادِ متروکه داشتند! و چند کیلومتر دورتر از آنها، مزرعه ی درندشت آقای یارگوس قرار داشت! بعد هم که معلوم است؛ آمدند و قرارداد را بستند و بالاخره محل برگزاری کنسرت مشخص و به طور رسمی اعلام شد. آقای یارگوس هم در مقابل تمام تهدیدها، جانانه مقاومت کرد (چون پول خیلی خیلی بیشتری گرفت!).

حالا دوباره جوانان مذکور باید عزای مشکل بزرگتری را می گرفتند! خواننده برای کنسرت نداشتند! داشتند اما آنقدر معروف نبودند که بیتلز باشد، رولینگ استونز باشد و... با لد زپلین که صحبت کردند، مدیر برنامه احمق شان گفت: حضور در جمع هیپی ها، ممکنه به وجه ی هنری تون آسیب برسونه! و آنها هم نرفتند. بیتلزها که خودشان مشغول کنسرت بودند و بهترین بهانه شان مسافت طولانی بود. دورز، بیردز، موودی بلوز، جانی میچل هم این کنسرت را از دست دادند. جوانان مادر مرده که گروه "The Band" را دعوت کردند، حضو باب دیلن را قطعی می دانستند، اما دیلن دست همه را گذاشت توی پوست گردو و بهانه ی مریضی بچه اش را آورد و نیامد. (بعدش هم دزدکی بلند شد رفت لندن دیدن اون مرتیکه ها! بیتلز دیگه!) این ها هم گفتند: اینجوری نمیشه، اگه نتونیم آدمای معروف رو بیاریم، یا باید بریم غاز بچرونیم یا دانل داک!

باری! مایکل مغز متفکر گروه، فهرست بلند بالایی نوشت و داد دست جان رابرتز. مایکل گفت باید اینها را با پول تو دعوت کنیم. و بعد با هم راه افتاند تا از خواننده ها اوکی بگیرند. این هم قسمتی از فهرست مذکور که توسط سرباز.ان گم.نام امام.زمان! کشف شده: کرازبی،استیل،نش و یانگ/ جفرسن ایرپلین/ کریدنس کلیرواتر ریوایوال/ ریچی هونز/ جو کوکر/ جانیس جاپلین/ آرلو گوسری/ جوان بائز/ دِ هوو/ دِ بند/ سانتانا/ جیمی هندریکس...

با وجود اینکه جفرسن ایرپلین و گروه جیمی پیج "The Who" سر قرارداد- برای 12هزار دلار- کمی دندون گردی کردند، اما بیشتر گروه ها با مبلغی بین دو تا هفت هزار دلار اوکی دادند. همه ی اینها که درست شد، جیمی هندریکس مغرور و مدیربرنامه اش گفتند 150هزار دلار برای یک اجرای چندساعته می خواهند. اگه قرار بود 150 هزار دلار واسه یه خواننده بدیم که میرفتیم همون بیتلزهارو میاوردیم!... آخر سر دو طرف سر32هزار دلار توافق کردند. اما هندریکس گفت باید یک بند به قرارداد اضافه شود: من آخرین اجرا کننده م و هیچکس بعد از من حق اجرا نداره! همه قبول کردند. درمجموع 180 هزار دلار برای خوانندگان هزینه شد.

بلیت فروشی آغاز شد. هر کسی از هر جای آمریکا که توانسته بود، خودش را به ووداستاک رسانده بود! قرار بود مهمترین حادثه تاریخ موسیقی اتفاق بیفتد! توی فیلم مستند ووداستاک، می توانید این موج خروشان ملت شریف و همیشه در صحنه آمریکا را ببینید و از تعجب و هیجان، دچار حمله ی قلبی شوید! بیش از 180 هزار بلیت فروش رفت! [روایات متناقض است!]

تا چهل کیلومتری اطراف ووداستاک ترافیکی باور نکردنی همه را وادر کرد بود پای پیاده به زیارت مزرعه یارگوس مشرف بشوند؛ به همین خاطر برگزارکنندگان مجبور شدند از هلی کوپتر برای آوردن خواننده ها استفاده کنند. ازآنجایی که مزرعه حفاظ درست و حسابی نداشت، گروه برگزار کننده دور تا دور مزرعه چندهکتاری را نرده توری کشیدند. اینطوری حداقل از ورود افراد بدون بلیت تا حدودی جلوگیری می شد. اما سه روز قبل از اجرای کنسرت آنها مجبور بودند یا استیج رو تکمیل کنند یا نرده ها رو تقویت کنند. آنها گزینه اول را انتخاب کردند و نرده ها شبانه توسط "UAW/MF Family" بریده شد. همین مسئله باعث شد هیپی ها با سرعت سرسام آوری به سوی وود استاک هجوم بیاورند تا از موسیقی و س.ک.س و فضانوردی با "LSD" بطور کاملا قانونی بهره مند شوند و جمعیت حاضر در کنسرت را تا بیش از 500 هزار نفر افزایش دهند. [در بعضی از روایات، تا یک میلیون نفر هم ثبت شده است!] به غیر از همان بلیت های فروش رفته، دیگر کسی برای کنسرت پولی پرداخت نکرد! "موسیقی، مواد، س.ک.س" تبدیل به شعار غیررسمی ووداستاک شد!

پوستر کنسرت تصویر کبوتری است که بر روی یک گیتار نشسته است و عنوان کنسرت "جشنواره هنر و موسیقی وود استاک: سه روز صلح و موسیقی" بر روی آن نقش بسته است. اجرای نمایش توسط نودیست ها، نمایشگاه کتاب های چه گوارا، انقلابیون، کمونیست ها و... گِل بازی، توزیع رایگان وسایل فضانوردی و"LSD" [قویترین توهم زا در دنیا] بخش های جانبی جشنواره بودند.

و سرانجام اجرای 24 ساعته موسیقی: صبح روز آغاز کنسرت ریچی هونز با آن گیتار و عبای خفنش بی مقدمه رفت روی سن و سه ساعت اجرا کرد تا رسید به آهنگ آزادی و دیگر تا سه روز موسیــــــــقی بود و موسیـــــــــــــــــــــــقی. همه مست بودند و مشغول فضانوردی! به اجرای گروه سانتا دقت کنید. چشم های سانتا و براون به خاطر مصرف بیش از حد مواد، در تلاش برای خروج از حدقه است!! تماشاچی های برهنه و سرمست هم همینطور، همه غرق در دنیای خودشان... یک سکانس خیلی خوب توی فیلم معمولی آنگ لی هست که دختر و پسری از الیوت می خواهند که برای فضانوردی به آنها ملحق شود. هر سه سوار کاروان می شوند و بعد از مصرف مواد در رنگ و توهم غرق می شوند! چقدر این سکانس می چسبه! آدم یاد "Purple Haze" هندریکس میفته!

به لطف سیستم صوتی فوق العاده خفن طراحی شده توسط بیل هانلی، سه روز بی وقفه نوای موسیقی راک و فولک و... وود استاک را بیدار نگه داشت: صدای پرحجم جانیس جاپلین وقتی "Piece Of My Heart" را فریاد می کشید، صدای ناز گریس اسلیک از جفرسن "You Need Somebody To Loveجوان بائز که حامله بود، کرازبی و استیل و نش و یانگ، گروه "The Who" و پیت تاون شند گیتارشکن گروه "The Bandراوی شانکار هندی که زیر باران اجرا کرد و... آخر سر هم جیمی هندریکس آمد و سه ساعت یک هِچان، مجموعه ای از بهترین کاراهاش رو اجرا کرد ( توی یک آهنگ با دندان! گیتار میزنه). حتی طوفانی هم که آنجا را به هم ریخت، نتوانست مانع از شادی ووداستاکی ها شود. حالا دیگر دنیا به کام نسل سرخورده از جنگ بود؛ شادترین نسل بشر. شاید...

پ.ن1: جانی میچل عزیز ترانه ی "Woodstock" رو به یاد این کنسرت تاریخی خوانده است.

پ.ن2: توی فیلم آنگ لی یک نمای خیلی کوتاه هست که جوانی دست نوشته ای را در دست گرفته. روی آن نوشته شده "باب دیلن لطفا تو هم خودتو نشون بده" خیلی چسبید!.

پ.ن3: احتمالا یک پست ویژه در مورد شاهکار اسکار برده مایکل ودلی، مستند ووداستاک اینجا خواهیم داشت. تصور کنید مارتین اسکورسیزی و تلما شون میکر، دوتا از تدوینگرهای اصلی فیلمند! تازه کلی سکانس خدا داره که آدم باید بشینه دونه دونه شون رو توضیح بده!

پ.ن4: سال قبل رولینگ استون، ووداستاک رو به عنوان یکی از مهمترین رخدادهای تاریخ راک انتخاب کرد؛ "50 اتفاقی که تاریخ راک اند رول را تغییر داد". چند ماهی میشه رولینگ استون، با یکسری تغییرات احمقانه! گند زده به سایتش، به خاطر همین نمیشه درست و حسابی لینک داد.

پ.ن5: توی یک پست [با وجود این همه حرافی!!] نمیشه تمام جزئیات مهمترین حادثه تاریخ موسیقی راک اند رول رو نوشت. پس کلی حاشیه های بامزه و جالب رو درز گرفتم! نمونه ش اینکه مایکل لانگ بعدها گفته بود اصلا الیوت توی پیداکردن جای ووداستاک هیچکاره بود و الیوت هم از اون ور توی کتابش نوشته بود من چه کارها که برای برگزاری کنسرت نکردم و... . این متن یک ام.پی.تری (با کیفیت 320 کلیوبایت!) از یک کتاب ترجمه نشده، یک مستند چهار ساعته، یک فیلم سینمایی و بیش از 4 گیگ موسیقی، مقاله، نقشه و... در مورد ووداستاک است. این هم جمله ی معروفی از ووداستاک نرفتگان: منم یکی از اون 10 میلیون نفری بودم که نتونستن توی کنسرت شرکت کنند!

چکیده ای از آهنگ های شنیدنی:

Freedom – Ritchie Heavens

If I Were A Carpenter - Tim Hardin

Beautiful People – Melanie

Drugstore Truck Driving Man - Joan Baez & Jeffrey Shurtleff

Soul Sacrifice – Santana

Try (Just A Little Bit Harder) - Janis Joplin & The Kozmic Blues Band

Piece of My Heart – Janis Joplin (Studio Version)

We're Not Gonna Take It - The Who

Somebody To Love - Jefferson Airplane (Studio Version)

Rock and Soul Music - Country Joe and the Fish

Long Black Veil – The Band

Suite: Judy Blue Eyes - Crosby, Stills, Nash & Young

Voodoo Child - Jimi Hendrix (Studio Version)

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز