۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

I’m Not Who I’m

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه
این جمله را در نظر داشته باشید و ادامه ی متن را بخوانید "ملاک، حالِ فعلی افراد است."
بنظرتان نقطه ی اشتراک این افراد چیست؟

ناصر خسرو
جلال آل احمد
عبدالکریم سروش
محسن مخملباف
سید مهدی شجاعی
[این فهرست می تواند خیلی خیلی طولانی تر باشد! ]

تعجب نکنید! اینها در یک نقطه کاملا مشترک هستند؛ تغییر 180 درجه از اصول سابق خود. ما فعلا به خوب و بد بودن این تغییر کاری نداریم.
ناصر خسرو سیاح معروف، یک شب خواب می بیند که باید متحول بشود و می شود و سفر و ...
جلال آل احمد نویسنده ی توده ای و روشنفکر دهه های سی و چهل که سفرهایی به اسرائیل، روسیه و امریکا داشته است، بعد از سفر به عربستان و خانه ی خدا دچار تحول عمیقی می شود و به اصل خویش باز می گردد. خسی در میقات و غربزدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران بعد از این سفر نوشته شده اند.
عبدالکریم سروش عضو کمیته ی فرهنگی در جریان انقلاب فرهنگی بود و طی یک پاکسازی فرهنگی، اساتید دانشگاهی را که عقاید و خط فکری شان با اصول روحانیتِ حاکم در تناقض بود، اخراج کردند. [حالا هی ایشان بگوید نه من آن زمان نبوده ام و آن کارها را نکرده ام!] ایشان بعدها در دوره ی اصلاحات کتاب های "صراط های مستقیم" و "پلورالیسم دینی" و ... را نوشت.
محسن مخملباف چریک ِ فیلمساز و نویسنده و از سینه چاکان انقلاب 57 ، آن زمان برای خودش اسطوره ای انقلابی محسوب می شد. بیشتر فیلم های مخملباف با آیه ای از قرآن و تشکر از پایگاه مقاومت منطقه و برادران سپاهی شروع می شد. موضوع فیلم ها هم داستان های مذهبی و تحولات اخلاقی بود. داستان "جراحی یک روح"، فیلم های "دو چشم بی سو" ، "استعاذه" ، "توبه ی نصوح" و "بایکوت" محصول این دوره هستند. ایشان بعد از تحولات سینمایی و هنری، فیلم هایی مانند عروسی خوبان ، شب های زایند ه رود ، نوبت عاشقی ، هنرپیشه و... را ساخت. مخملباف آنقدر مهم بود که بعد از توقیف دو فیلم شب های زایند رود و نوبت عاشقی برای اخذ مجوز، فیلم ها را برای مجلس به نمایش گذاشتند. آنقدر مهم بود که کیارستمی "کلوز-آپ" اش کند. و اما تحول مخملباف؛ فیلم های "فریاد مورچه ها" و " س..ک.س و فلسفه" ، حمایت از جنبش سبز ، ردِ تمامی عقاید پیشین خود و دشمنی آشکار با نظام حاکم. با ساخت فیلمِ مستند زندگی خا.من.ه.ا.ی. این تحول فکری عقیدتی اش را کامل کرد. البته در این تحول خانواده اش هم او را همراهی می کنند.
و اما آخرین فرد این فهرست :
سید مهدی شجاعی
جناب شجاعی چنان سابقه ی درخشان و مثبتی در حمایت از نظام حاکم دارد که هنوز قبول اینکه ایشان اصل و فرع نظام را کاملا زیر سوال برده، غیر قابل باور است. می شود فرض کرد سایر افراد مذکور این فهرست آدم های دمدمی مزاجی بودند که هیچگاه راه خود را نیافتند (یا خیلی دیر آن را پیدا کردند) اما در مورد سید مهدی شجاعی قضیه کاملا فرق می کند. نویسنده ی متعهد و انقلابی و چهره ی ماندگار سال، که هیچگاه حتی لطیفه ای در نقد نظام ننوشته ، ناگهان در یک چرخش 180 درجه ای [و شاید بیشتر!] تمام عملکرد نظام در سه دهه ی گذشته را نه فقط نقد، که کاملا زیر سوال می برد و از بیخ و بن آن را رد می کند!
برای یادآوری فهرست کوتاهی از آثار جناب شجاعی را از نظر بگذرانید: [
لینک کتاب های نیسان]
کتاب های شجاعی معمولا چندین بار تجدید چاپ می شوند و حتی تا چاپ بیست و ششم هم پیش رفته اند! البته در مورد فروش آثار او و کلا کتب مورد حمایت حکومت حرف و حدیث زیاد است؛ چاپ پانزدهم یعنی 12 چاپ اول را یکجا کتابخانه های عمومی خریده اند و دو چاپ بعدی هم نصیب مساجد و مدارس شده است و یک چاپ هم می ماند که پیشکش خودتان!
شجاعی در عرصه ی نویسندگی و به لطف همین حمایت حکومتی معروف شده و کیسه اش را حسابی پر کرده است [انتشارات نیستان متعلق به خود او است]. طنزهای اجتماعی اش ارزش یکبار خواندن را دارند اما وقتی می خواهد مسائل اخلاقی را اجتماعی کند فاجعه رخ می دهد. برای نمونه در کتاب "طوفان دیگری در راه است" [چاپ ششم!] ، یک فاحشه بعد از دیدن یک بچه ی نسبتا عقب افتاده ، متحول می شود؛ نامش را به زینب تغییر می دهد، درآمدش را تطهیر می کند و سرپرستی بچه را قبول می کند. بچه می رود خارجه درس می خواند و بر می گردد که به کشورش خدمت کند و بعد می رود جنگ، بشود همرزم چمران... و چقدر همه چیز آبکی اتفاق می افتد. جوری که می گویی خدایا فهمیه رحیمی ، همان ویرجینیا وولف نیست؟!! از اینها بگذریم.

احتمالا کتاب های مزرعه حیوانات و 1984 جورج اورول را خوانده اید. نقدی بر سیستم های حاکم در بسیاری کشورهای مارکسیستی ، توتالیتری ، جهان سومی و عقب مانده. در ایران هم یک طنز ملایم با عنوان "دو قطعه عکس 4*6" داریم و البته کتاب "بهشت خاکستری" عطاالله مهاجرانی که در دوره ی وزارتش آن را چاپ کرد.
حالا کتابی چاپ شده توی همین مایه ها! البته اگر از پیشینه ی شجاعی خبر داشته باشید ، این عنوان را نقدی بر اصلاحات و امپریالیسم و آزادی های غیر اخلاقی غربی فرض می کنید [من خودم همچین توهماتی داشتم!] اما همین که شروع به خواندن کتاب می کنید، متوجه می شوید که نه! ماجرا چیز دیگری است...

و اما شرحی بر کتاب "دموکراسی یا دموقراضه" :
پیش از هر چیز باید بدانید که این کتاب در حال حاضر جزو کتب ضاله محسوب می شود. این کتاب در تیرماه 1387 چاپ شد و چاپ ششم آن با تیراژ بیست هزار نسخه درست یکی دو ماه قبل از انتصابات ریاست جمهوری سال 1388 [موسوم به فتنه 88] وارد بازار نشر شد. همان زمان شجاعی به همراه گروهی از نویسندگان متعهد نامه ای به پرزیدنت! در اعتراض به سیاست های فرهنگی حکومت نوشتند. دیگر اینکه این کتاب در رده بندی سنی نوجوانان منتشر شده است! [و باور کردن یا نکردن تیراژ این کتاب را بگذارید برای بعد از خواندن کتاب!]
به دلیل بایکوت شدید خبری این کتاب در هیچ جا ، حتی اینترنت نقد و بررسی نشده است.

خلاصه داستان :
در سالیان دور پادشاهی به نام ممول می زیست که بعد مرگش بیست و پنج پسرش طی یک انتخابات مردمی به حکومت رسیدند. اما پسرها یکی از یکی بدتر و غارتگرتر و بی شرف تر بودند. داستان دوره ی حکومت آخرین پسر دمو کافیه ، معروف به دموقراضه را بررسی می کند. کتاب، دمو قراضه را فردی کریه ، قد کوتاه ، بسیار بد دهن و فحاش و دوستدار ابله ها و احمق ها معرفی کرده است [اگر اسم کسی در ذهن شما وول می خورد، بنده بی تقصیرم!]. او بعد از به قدرت رسیدن، تمام منصاب حکومتی را هم به کور و کچل ها و آدم های بی سواد و بی شعور می دهد و قس علی هذا...

اشارات و کنایه های کتاب آنقدر واضح و آشکار است که آدم – شاخ که چه عرض کنم – عاج در می آورد. مسخره کردن طرح های سهمیه بندی بنزین، هدفمندی یارانه ها (که آن زمان فقط حرفش بود) ، اشاره به توقف موقتی گشت های ارشاد پیش از انتخابات، مسخره کردن علنی انتخابات و تاکید بر تشریفاتی بودن آن، توهین مستقیم به پرزیدنت و تکرار فحاشی های ایشان، اشاره مستقیم به دزدی ها و اختلاس های دولتی، شوخی با جملاتی که در باب مستضعفین و محرومین گفته شده، مسخره کردن آن اصل معروف! و همچنین توهین به بالاترین مقاماتِ زنده و مرده ی حکومتی! و... . در یک کلام این کتاب می گوید اساسِ حکومت بر پایه ی دورغ و دغل بنا نهاده شده. اما همه ی اینها حتی بعد از دوبار خواندن کتاب غیر قابل باور و هضم است.

تکنیک و سبک نگارش کتاب :
جناب شجاعی در عرصه ی نویسندگی نویسنده چندان صاحب سبکی نیست. نثر این کتاب نیز روزنامه ای وار و ساده است؛ چیزی در حد و اندازه های کتاب خُنک و مزخرف ِ "کافه پیانو" و نوشته های مستور. مقدمه کتاب خیلی روده درازی دارد و پایان بندی کتاب هم که انگار ساعاتی قبل از حروفچینی نوشته شده است و البته دخالت های بیجای نویسنده در جای جای کتاب بشدت روی اعصاب است.
دیگر اینکه کتاب پر است از سطوری که از کتاب های دیگر به امانت گرفته شده اند: پاورقی های فرانسوی را به سبک ابراهیم رها و "دو قطعه..." نوشته شده است. روشنگران و شفاف سازی را در کتاب مهاجرانی خیلی کامل تر می بینیم. بیانیه ها و کم و زیاد شدن جملات، شبیه مزرعه ی حیواناتِ اورول است و ...

و اما ...
چیکده هایی از کتاب :
دشمن چیز مفیدی است ، اگر کم آوردید خودتان درست کنید
[برره و دشمن فرضی رو که یادتون هست ؟!]
مردم همه گوسفندند و ما چوپان... پادشاه بچه محل خداست.... ویرانی مقدمه آبادانی است..... دزدی کار زشتی است ، مگر برای اهداف متعالی... پادشاه در وصیت نامه اش به پسرانش توصیه کرد : "حتی الامکان با هم دعوا نکنید".... مردم باید حق انتخاب داشته باشند . باید در تعیین سرنوشت و اداره امور خود مشارکت داشته باشند...
پادشاه فقید! دستور العمل نسبتا جامع و روشنی را، از خود به جا گذاشته بود....انتخابات مطابق توصیه پادشاه فقید با حضور تقریبا تمامی مردم برگزار شد....اولین و سالم ترین انتخابات عالم همین انتخابات بوده است.... مردم به قدری مجذوب اولین انتخابات اند ، و گرم مشارکت بی سابقه و دموکراسی اهدایی، که مجال فکر کردن به مسائل سالم را هم ندارند چه رسد به ناسالم.... نامزد پیروز اولین کاری که انجام داد در آوردن شکلک برای بقیه برادران بود....
چرا مردم با وجود گرایش های مختلف و حمایت از سایر برادران ، در لحظه ی آخر بر روی یک نفر متمرکز شدند و به او رای دادند؟ باید بگوییم مردم به نحو شگفت انگیزی در غیر قابل پیش بینی اند و هیچ معیار و ضابطه مشخصی برای انتخاب ندارند... شب انتخابات همه ی نامزدها از پیروزی خورد را قطعی می دانستند... احتمال وقوع تقلب در انتخابات را برادر سوم مطرح کرد... غیر منتظره بودن نتیجه ی انتخابات... فرزند آخر از حداقل شرایط برای ادراه مملکت یعنی سلامت جسم و عقل برخوردار نبود... منصب ها و مقام های خطیر لشکری و کشوری را به افرادی داد که از حداقل شرایط و شایستگی نیز برخوردار نبودند... مثلا مقام دیوانی و مسئولیت مکاتبات پادشاه با پادشاهان ممالک دیگر به کسی سپرده شده که از سوادی در حد خواندن و نوشتن ابتدایی هم بی بهره بود...
"مردم عادت می کنند." یادتان باشد! این جمله؛ کلید اجرای همه برنامه ها، سیاست ها و تصمیمات ماست... باید مردم را به مرگ گرفت تا تب را بهترین سلامتی بدانند... شما به قدر کافی همراه و همدل نیستید. شما احمقید! شما بی شعورید! قاطرید! یابویید! الاغید!... همه گذشتگان همه جور فحش بوده اند... پادشاه خود را نماینده تام الاختیار خدا و واسطه میان خدا و مردم جا می زند....هر کس هر حرفی با خدا دارد، به پادشاه بگوید... اطاعت از پادشاه ، اطاعت از خدا است... فرمان خدا و پادشاه یکی است... خدمتگزار راستین مردم باشید...
دشمن را باید خلق کنیم. تولید کنیم. آن هم تولید متنوع و رنگارنگ و انبوه... دشمن یعنی کسی که همه ی ضعف ها و کم کاری هایتان را گردن او بیندازید... یعنی کسی که حواس مردم را پرتِ او کنید تا هوس نکنند چیزی از شما بخواهند... و همه خوبی است به این است که نباشد... برای نقص و کاستی هایتان فلسفه درست کنید و به مردم بخوارانید. مردم، استعداد غریبی دارند برای خر شدن... اصل برنامه ها و تدابیر دموقراضه ، مشغول کردن مردم به گونه بوده است که کسی حال و حوصله و انگیزه و فرصت انقلاب کردن نداشته باشد... مردم اظهار داشتند تا آخرین نفس و تا آخرین قطره ی خونشان مقاومت خواهند کرد... بی اغراق و کمترین مبالغه، مردم گوسفندند به همراه فراورده های غیر مأکول آن... ما آمده ایم که بمانیم...
....
و در آخر اینکه بازهم باید به فکر شاخ ها و عاج ها بود!!

فرضیه ی دریافت مجوز :
شجاعی شخصا کتاب را می برد ارشاد و بخش ممیزی. مسئول بخش بد از یک معانقه و مصافحه ی آبدار با جناب شجاعی ، مجوز کتاب را تقدیم ایشان می کند. نویسنده می گوید شما که هنوز کتابو نخوندید؟! مسئول مذکور می گوید: استاد! خواهش می کنم، این حرفی که شما می زنید از صدتا فحش هم بدتره!! مگه ممکنه کتابی رو شما بنویسید و زبونم لال نعوذبالله ایراد و اشکال ممیزی داشته باشه!؟ شجاعی هم بر می گردد و با لبخندی بر لب آنجا را ترک می کند.

حالا یک سوال می ماند؛ با عنایت به این جمله که "ملاک ، حالِ فعلی افراد است." آیا سردبیر روزنامه ی سنگین و قطورکیهان -مخصوص پاک کردن سبزی و شیشه- حاضر است ایشان را با این همه سابقه درخشان ، ضد انقلاب و وطن فروش و ... بنامد؟
اصلا خود شما جناب شجاعی ، شما که نه بند 209 رفته اید و نه که.ری.زک توی محله تان هست! شما دیگر چرا؟؟

پ.ن: برای دریافت کتاب ایمیل بزنید. در قسمت موضوع بنویسد "دموقراضه" .

6 comments:

هما گفت...

خب انسان تغییر میکنه و توبه هم پذیرفته میشه
باز خوبه ک ب اشتباهاشون پی بردن!!!!

نعیمه گفت...

به به به
چشممون به جمال نوشته های شما روشن شد
ایمیل می زنم.

Morteza گفت...

سلام میم عزیز
خسته نباشی عزیز دل برادر
مطلب خیلی خوبی بود
باور کن بیشتر مواقع که می خونمت چیز جدیدی یاد می گیرم
بهن ایمیل می دم کتاب رو برام بفرست لطفاً
موفق باشی

Morteza گفت...

راستی می خوام مطلبت رو با ذکر نام وبلاگت توی فیس بوک بذارم

پرنس میشکین گفت...

در مورد کلیت صحبتت باهات موافق نیستم (مخالف هم نیستم) من اینجوری به موضوع نگاه نمیکنم این سنت دوکانه بینی رو بذار کنار
مخملباف ِ سکس و نمی دونم چیچی ادامه مخملباف زاینده رود و عروسی خوبانه و بقیه هم همینطور
اینا روامتداد هم در نطر بگیر
روبروی هم نبینی راحت تری
من خودم یه زمانی دعای کمیل و زیارت عاشورا از دستم در نمیرفت الان ولی یه جور دیگه م و اینو ادامه خودم میبینم ممکنه حالا تودوس داشته باشی روبروی هم ببینی
به هر حال سلام

ناشناس گفت...

با سلام
میشه لینک دانلود این کتاب دموقراضه رو بزراین ؟
ممنون میشم

ارسال یک نظر

لطفا پیغام های خارج از بحث پست رو به این آدرس ها بفرستین :
زکریا kaboe.tanha@gmail.com
میم walldivar@gmail.com

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز