۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

گریه در تاریکی

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

سرررددررددسس . سرم به شدت تیر می کشد ! شقیقه هایم را آرام فشار می دهم . چشمانم ترجیح می دهند خود را از خواندن ادامه کتاب به بهانه ی سردرد معاف کنند . حریفشان نمی شوم . چشمانم را می بندم و داستان را اینگونه تصور می کنم . آن جوری که جرات خواندنش را داشته باشم  : مردی موقر با ربدوشامبری گران قیمت در اتاقی آفتاب گیر و دنج روی صندلی راحتی لم داده است و دارد از پنجره ی اتاقش کوههای زیبای سوئیس را دید می زند . سردرد . سررردرد . سسسسرررردددرررددد . ریش چند روزه مرد به صورت او ظاهری متین و جاافتاده داده است . دختری جوان و فریبا در کنار مرد میان سالی کنار او هستند . سسسرررردددددررد  . دختر , زن برادر اوست و مرد پزشک مخصوصش. معلوم است که از او به خوبی مراقبت می کنند و حفظ سکوت خانه برایشان اهمیت دارد چرا که به نجوا و به اشاره با هم حرف می زنند و پزشک مواظب است کوچک ترین صدائی از خود در نیاورد . سسسردددررددسسررددد . بی فایده است . حقیقت کتاب فراموش نشدنی است . آن قدر تلخ , که این سردرد لعنتی هم نمی تواند حریفش شود . حریف سرنوشت آلبینوس . سردرررردددسسردد

خنده در تاریکی
ولادمیر ناباکوف . امید نیکفرجام
نشر مروارید
247 صفحه
.

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

جلال از پشت عینک معماری

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

جلال را همه می شناسیم . داستان هایش را خوانده ایم . زبانش را تحسین کرده ایم هرچند شاید با قسمتی از افکارش در "غرب زدگی " و " خسی در میقات " موافق نباشیم . مهم ترین ویژگی جلال , نوسنده بودنش – به معنای واقعی کلمه – بود که درباره ی هر موضوعی که نیاز میدید وارد میشد و نظر می داد . اگر کارنامه ی هنری او محدود به داستان هایش می بود مسلما امروز جایگاه فعلی اش را نداشت ! وزنه ی سفرنامه ها , تک نگاری ها و مقالات جلال اگر نگوئیم از داستان هایش سنگین تر است چیزی از آن ها کم ندارد . توصیفات دقیق و از آن مهم تر قدرت و شجاعت تحلیل و بیان نظر خود درباره ی موضوع مورد بحث بطور شفاف ویژگی است که جای خالی آن هنوز هم در ادبیات ایران حس می شود . "ناصر فتحی راسخ " در کتاب " خشت و شیشه " آثار جلال را از پشت عینک یک معمار و شهرساز بررسی کرده است .
الف ) بخش معماری : ایده ی کتاب خلاقانه و تازه است اما چیزی که جای خالیش در کتاب به چشم می خورد چگونگی ارتباط مناسب توصیفات معماری جلال در کتاب های مختلفش به همدیگر است . توصیفات معماری جلال برای دانشجوی امروز معماری کاربردی نیست ! نگاه توریست کنجکاوی است که به زبان مردم کوچه بازار آشناست و نمی توان حاوی نکات آموزشی باشد . " امروز صبح گوگن هایم را دیدم . گوگن هایم یک موزه جمع و جور است و خالی از گرفتگی و بوی مرده نمی دهد ! ... مضافاتش همه با هم جور "
اشکال دیگر کتاب نبود نصاویر مناسب و واضح از مطلبی است که جلال درباره ی آن صحبت می کند که اگر می بود هم خواننده ی غیر معمار می توانست از کتاب سر در بیاورد و هم معمار جماعت می توانست مروری کند بر آموخته هایش . توصیفات معماری جلال بیش از آن که از بعد معماری قابل توجه باشد تمرینی است برای نویسندگی او یا حداکثر , تلاشی است برای ورود جلال به حوزه ی معماری به زعم خودش . " ورودی شاه زند دری بود و پشت در پلکانی بلند که می رفت بالا بر فراز تپه و 39 پله داشت که اگر اشتباه کنی در شمردنش گنه کاری و باید از سر بگیری "
اما دو یادداشت جلال : " طرح مسجدی برای رفسنجان " و " مصاحبه با هوشنگ سیحون بعد از زلزله بوئین زهرا " خواندنی و حاوی نکات مهمی برای معماران است و باید متاسف شد که بعد از گذشت این همه سال از نگارش آنها هنوز هم معماری معاصر ایران قادر به حل آن ها نشده است .
ب ) بخش شهرسازی و شهر نشینی : تا کنون هرچه درباره معماری جلال گفتم را فراموش کنید ! نوشته های جلال در حوزه شهرسازی غنی و کاربردی است . دیگر نویسنده ای نیست که بخواهد قدرت تسلط خود بر زبان و اصطلاحات معیار را به رخ بکشد , بلکه منتقدی است که به خوبی شهر , امکانات و معضل های آن را می شناسد و به علت سفرهای متنوعش به شهرهای معروف دنیا توانسته است مقایسه جالبی با شهرهای ایران انجام دهد . " اگر از آسمان در مهرآباد به زمین بنشینی آن طرف شهر به دندان های ریخته یک حیوان ماقبل تاریخ می ماند . خشک و بیروح ! ... برازیلیا – پایتخت جدید – با عمارات عظیم و زمین های خالی که مدام آدم باید دنبال آدم هایش بگردد ! "
جلال شهرساز علاوه بر بیان نقاط ضعف ها , راه حل هایی هم برای آن پیشنهاد کرده است که بیان گر درک عمیق او در این حوزه است . " آقای شهردار , دودکش ها را به شرق تهران ببرید که دودشان با نسیم دائمی شهریار , تهران را خفه نکند ! " یا " دور خیابان ها {مکه} پر از نئون ... بحث در این نیست که چراغ موشی را جای نئون بگذارند بلکه در این است که چرا نباید برای چنان عظمتی نوع خاصی و شکل خاصی از لامپ بهمان کمپانیها سفارش بدهند و آخر تشخصی ! و نه اینکه خانه خدا یک مصرف کننده عادی پنسیلوانیا ! "
هرچند که جلال در برخی نوشته هایش جانماز آب کشیده است اما کتاب خواندنی است . " آقای شهردار , آیا می دانید که در یک شهر اسلامی بلندتر از مناره خانه خدا چیزی ساختن زشت است ؟ شما چرااین مسائل را رعایت نمی کنید ؟ "

خشت و شیشه ( هنر و معماری در آثار جلال آل احمد )
ناصر فتحی راسخ
نشر افق . 210 صفحه
.

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

مدایحی بی صله برای بهرام صادقی

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

"ملکوت" کتاب عجیبی است ! در خط اول آب پاکی را روی دستت می ریزد : " در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد " . دنبال جنگولک بازی های روایی مد آن زمان نیست . می داند آس داستانش سوژه نیست . کارت اولش را – که تو فکر می کنی حکم است – برایت رو می کند و منتظر می ماند تا آخر بازی . فصل اول را که یک نفس خواندی کارت تمام است ! بازی را که باخته ای هیچ , مشتاقانه بازی های بعدی را هم طلب می کنی . و برایتان هیچ نمی ماند جز هوس یک قمار دیگر ! اینجایش را داشته باشید :
" هنگام غروب به گندام زاری رسیدم . در همین وقت صدای زمزمه ای شنیدم و دانستم کشاورزی است که با خرش به خانه بر می گردد . او را می دیدم که از میان سبزه راهی پیچاپیچ می گذشت و دم به دم کوچکتر میشد و کوله بارش بر پشتش آهسته تکان می خورد . بچه ای بر روی خر نشسته و قوز کرده بود . این را می دانستم که مرد دهقان با بچه اش و خرش از بازار ده بر می گردند . برای شب و فردایش قند و دوده و نفت خریده است و شاید هم پارچه چیت گلدار قرمز برای زنش و کفش پولک نشانی برای دختر دم بختش ... تفنگم بسویش نشانه رفت و دستم ماشه را چکاند و صدایی برخاست که مرا اندکی به عقب راند و دیگر نقطه ای بر سبزه راه پیچاپیچ نبود و صدایی از دور که آهسته آواز می خواند و غم انگیز می خواند و خونی که لابد روی زمین ریخته بود و من خری را می دیدم که در تاریکی فرار می کرد بی آنکه بچه ای رویش باشد "
بهرام صادقی نویسنده ی عجیبی است . باید هم باشد . اگر نبود که با دو کتاب در ذهن فراموشکار تاریخی این ملت که باقی نمی ماند . می ماند ؟ فضای داستانی اش چند دهه جلوتر از زمان خودش بود . فضاسازی های دقیقش دستت را می گیرد و می برد و می برد تا جائی که نمی شناسی , می ترسی و رو بر می گردانی که از او بخواهی تو را برگرداند اما می بینی نویسنده رفته است ! خودت مجبوری راه را پیدا کنی .
در "ملکوت " گاهی حس می کنی نخ هایی که صادقی برایت لا به لای سطرهای کتاب مخفی کرده است کم است و داستان برایت گنگ جلوه می کند . حق هم داری ! اما با این نگاه دو دو تا چهار تا از هنر نمی توان خیلی لذت برد . با این نگاه نمی توان قانع شد که مارلون براندو بعد از تیرخوردنش در پایان " آخرین تانگو در پاریس " تا تراس خانه خود را می کشد و آن نگاه جادویی را به شهر می اندازد و بعد می میرد .  انگار قسمت هایی از کتاب فقط متعلق به خود نویسنده است . معبدی است مقدس که تو حق ورود به آن را نداری و فقط مجازی به تحسین برج و بارویش از دور و حداکثر دست سابیدن به در ورودی اش ! اما نگران نباش اگر به گاه به خواندن کتاب آمده باشی دربان منتظر توست وگرنه به در کوفتنت را پاسخی نمی آید !

ملکوت
بهرام صادقی
نشر زمان . 112 صفحه
.

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

استیونز نبودن سخت است

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه


استیونز کتاب "بازمانده روز" در خوانش اول انسانی قابل ستایش به نظر می آید که توانسته است بین کار و زندگی شخصی اش تمایز قائل شود . خدمتکار حرفه ای و منظمی که اجازه نمی دهد احساسات سطحی روی کارش تاثیر منفی بگذارد . آینده اش را در شغلش می بیند و مدام در پی چیزی است که خود از آن " تشخص در کار " یاد می کند .
اما بعد از ته نشین شدن  کتاب  در جانتان , بُت استیونز برای شما فرو میریزد . دیگر او نه یک انسان منظم بلکه رباتی است بی دست و پا که چون نمی تواند در زندگی رُلی به جز خدمتکاری مطیع و رام را ایفا کند ترجیح می دهد فکر کند که معنای زندگی چیزی بیش از این نیست . نه مرگ ویران کننده ی پدر , نه رابطه ی عاطفی او با میس کنتن و نه سفر شش روزه ی او در طبیعت بکر انگلیس برای دیدار مجدد میس کنتن برای اظهار هرچنددیر عشقی قدیمی و دیدار با انسان های عادی که فارغ از هر زنده باد و مرده باد تعریفی ساده اما واضح از زندگی دارند هم نتوانست در او تغییری ایجاد کند . جالب تر این که او از کاری که انجام می دهد راضی است و از آن لذت می برد .
حالا به جای استیونز , خودمان و به جای علاقه ی او – خدمت کاری- چیزی را که در زندگی برایمان بیش از همه مهم است را جایگزین کنید . تا به حال فکر کرده اید که فداکاری ها و گذشت ها و گاها دیوانگی هایی که با کمال میل در راه آن مطلوب انجام می دهیم از دید ناظر بیطرف بیرونی دست کمی از زندگی استیونز ندارد ؟!
کتاب به ظاهر کنایه است به دوران ویکتوریایی انگلیس اما انگشت اتهامش را به سوی همه ی ما گرفته است و گیرم که تو از این کنایت اشاره ای نفهمی !
The remain of the day  بازمانده روز 
Kazuo Ishiguro      کازوئو ایشی گور
ترجمه نجف دریابندری . نشر کارنامه

پ.ن : ترجمه جادویی دریابندری در این کتاب دو صحنه تلخ را تا ابد در ذهنم پارک کرد . جائیکه پدر استیونز را به علت کهولت سن بازنشسته می کنند و بعد مرگ تراژدیک پدر استیونز . به قول گروس : روزهای تاریک دیگر تمام شد / حالا فقط شب است !
.
پ.ن 2 : دیازپام های قبلی ایشی گورو

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

در دفاع از اول شخص مفرد

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

داستان های با زاویه روایت اول شخص چند سالی است در ادبیات ایران مد شده است و اکثر نویسنده های جوانی که وارد بازار چاپ می شوند از این نحوه ی روایت استفاده می کنند . یکی از مهم ترین مزیت های این روایت به دانای کل در این است که نویسنده می تواند تعدادی از اطلاعات داستانش را که بازگو کردنش برای خواننده – به جهت فهم بهتر وقایع – ضروری است , مبهم و سربسته نگه دارد ! راوی چون مانند مخاطب از دید خاص خودش ناظر و راوی وقایع است می تواند تعبیر و برداشت شخصی خود را از اتفاقات داشته باشد که لزوما بی نقص و کامل نیست و می تواند همراه جانب داری و اشتباه و تعصب خاص آن کاراکتر باشد . مثلا در دانای کل نمی توانید بنویسید " به نظر می رسید که او داشت دروغ می گفت " اما در روایت اول شخص این کار منطقی و صحیح است .  به یاد بیاورید داستان "پنین" نوشته ی "ولادمیر ناباکوف" که راوی به علت خصومت شخصی با کسی که داستان درباره ی اوست تا اواخر داستان درباره ی او به خواننده دروغ می گوید ! سهیم کردن خواننده در روند خلق و درک وقایع در روایت اول شخص که اصطلاحا در ادبیات مدرن به سطرهای سپید اطلاق می گردد از دیگر دلایل گسترش این نوع روایت می باشد . مخاطب امروزی ادبیات نیاز به دانای کل ندارد که همه ی وقایع را از سیر تا پیاز برایش تعریف کند . باهوش است و ترجیح می دهد به شعورش احترام گذاشته شود و تا حدی  نتیجه گیری و علل و معلول داستان را خودش کشف کند .
  نشر چشمه در مجموعه "جهان تازه داستان " که به کارهای اول نویسنده های جوان اختصاص دارد در این میان از سایر همکارانش فعال تر است . "احتمالا گم شده ام " نوشته ی "سارا سالار " از جمله ی همین کتاب هاست که با رپرتاژ خبری مناسب و حواشی زردی مانند این که نویسنده همسر سروش صحت معروف است یک سالی است که چاپ شده است و به گواهی آمار نشر چشمه از کارهای پرفروش ایرانی سال گذشته بوده است . داستان روایت یک روز از زندگی زنی جوان در تهران امروز است که نمی تواند از خاطرات دوران نوجوانی و دانشگاهش با دختری به نام گندم خلاصی پیدا کند . روایت اول شخص نویسنده از این داستان مهم ترین ویژگی کتاب است که در پایان بدل به پاشنه آشیل کار می شود و خواننده را پا در هوا و مردد رها می کند . نویسنده در استفاده از سطرهای سپید به قدری افراط کرده است که رابطه راوی با گندم و فرید دهدار که از اصلی ترین نکات داستان است و باید به نحو مناسبی گره گشایی میشد , مبهم باقی می ماند .
دلیل نام بردن مکرر نویسنده از مارک ها و جمله های ی تبلیغاتی معروف – که تقلیدی ناشیانه از "کافه پیانو" ی فرهاد جعفری است – قابل درک نیست ! نه در معرفی کاراکترها تاثیری دارد و نه در بیان کیفیت محیط وقوع داستان . به نظر می رسد نویسنده به تعریف نازل و دم دستی از کاراکترهای امروزی و مدرن رسیده است ! تنها رابطه ای که در داستان به خوبی پرداخت و روایت شده است رابطه راوی با پسر 5 ساله اش – سامیار- است که ملموس و باورپذیر از کار درآمده است که با توجه به جنسیت نویسنده قابل انتظار است . " سامیار عین برق از در مهد می دود بیرون . می خواهد مثل هر روز بازیگوشی کند و سوار ماشین نشود . می گیرمش و مثل بچه گربه پرتش می کنم توی ماشین و راه می افتم . ساکت و بغض کرده روی صندلی عقب می نشیند . می داند نباید چیزی بگوید یا کاری بکند . امروز دوباره از آن روزهایی است که مامان عصبی و کلافه است . می داند باید صبر کند تا همه چیر به خیر و خوشی بگذرد و مامان دوباره مهربان بشود  " . جایی خواندم که فرزاد موتمن درباره رضا ناجی گفته بود که : دادن سیمرغ به بازیگری که فقط با یک لهجه بلد است حرف بزند و آن هم زبان مادری اش است , خنده دار است !
از مزیت های داستان لحن ساده و راحت نویسنده است که با وجود استفاده از لغات خط قرمزی نه تنها متن را به ابتذال و سبکی نکشانده است بلکه کاراکترها را ملموس کرده است . هر چند نویسنده در عباراتی مانند " سه نقطه شعر داشتم می گفتم " موفق نبوده است اما با کمی اغماض در بقیه ی موارد زبان , زبان مردم کوچه بازار است . نویسنده علاوه بر آن توانسته است از برخی کلیشه های رایج آشنایی زدایی کند و توصیفات جدیدی خلق کند " بلوزم را می اندازم کف زمین , شلوارم را , سوتینم را , صورتم را توی دست هام قایم می کنم ... می روم توی وان ... آخ ... انگار تمام سلول های بدنم می گویند متشکریم , متشکریم "
اما این نکات مثبت در کلیت مبهم داستان و تحول سریع و با عجله ی راوی در انتها به چشم نمی آید . نقظه ضعفی که اثر نویسنده ها و فیلم نامه نویسان با آن مواجه هستند . ریتم آرام داستان که مدام در حال جابه جایی در زمان حال و گذشته است در چند صفحه ی آخر ناگهان تند شده و کاملا بر کلیت کار سنگینی می کند .  داستان اول " سارا سالار " با همه ی این تفاسیر و به گواهی آمار  پرفروش از آب درآمده است هرچند که چرچیل جمله ی معروفی دارد که سه نوع دروغ وجود دارد : دروغ کوچک , دروغ متوسط و آمار !
.

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

ورود آقایان حسین فرحبخش و عبدالله علیخانی ممنوع

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه
ورود آقایان ممنوع کمدی محترمی است چونکه به شعورت توهین نمی کند . تو را به عنوان یک مخاطب باهوش قبول دارد و در آفرینش قصه و به پیش بردنش تو را هم سهیم می کند .
ورود آقایان ممنوع کمدی محترمی است چونکه برای نجات خودش دست به دامان لوده بازی نمی شود . لهجه یا قومیتی را مسخره نمی کند . تکیه کلام من در آوردی و مبتذلی ندارد . بازیگرانش لوده نیستند , ادا در نمی آورند . بازی می کنند .
ورود آقایان ممنوع کمدی محترمی است جونکه مبتنی بر فیلم نامه ای چفت و بست دار است . در برهوت سینمای کمدی ایران که نویسنده و کارگردان – اگر بتوان این شاخص ها را به آنها نسبت داد – همه ی بار کمدی فیلم را به قامت رعنا و اندام فریبا و دلقک بازی بازیگران و بداهه های از مد افتاده شان پاس داده اند , این فیلم بیست دقیقه ابتدایی اش را برای جا انداختن قصه و موقعیت داستانش به درستی خرج می کند .
ورود آقایان ممنوع کمدی محترمی است چونکه قادر است دیالوگ های ساده و عادی روزمره مان را در موقعیتی برایمان تعریف کند که از ته دل بخندیم ! محترم است چونکه شخصیت هایش را برابر به مخاطبش عرضه می کند و هرکدام از آنها فرصت ارائه بازی خود را دارند .
اگر از برخی اشکالات روایی و منطقی فیلم که بگذریم – مانند تحول خانم مدیر در عوض کردن وضع ظاهری اش یا حضور خانم مدیر و شاگردهایش در ویلای دکتر – استانداردهای پایه یک کمدی طنز موقعیت خوب را داراست . در پایان یک فیلم کمدی در سینمای کم رمق فعلی  ایران چیزی که در خاطرتان می ماند چند دیالوگ خوب از فیلم است . این ویژگی را دست کم نگیرید !
پ . ن : این هم از بازی های روزگار و سینماست که در فیلم مجبورت می کند به بازیگری بخندی که وضع فعلی اش در انفرادی اصلا خنده دار نیست ! اللم فک کل اسیر !

.

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

اسپاگتی یعنی رنج !

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

در دنیای ادبیات دو راه بیش تر ندارید : یا باید " کافکا در کرانه " را بخوانید و به جادوی قلم "موراکامی " ایمان بیاورید یا این کتاب را نخوانده عاشق او شوید !! جادوگر بودایی با دو معجزه ی جدید به میان ما برگشته است .
شنیده اید در داستان های "کارور" گاهی خوردن یک قهوه ی ساده به تراژدی بزرگی تبدیل می شود ؟! حالا این سطر را داشته باشید : " پوسته های سبوس گندم های طلایی در کشتزارهای ایتالیا در باد شناورند . می توانید فکرش را بکنید که ایتالیایی ها چقدر متحیر می شوند اگر بدانند چیزی که در سال 1971 صادر می کرده اند , تنهایی محض بوده است ! "  این بار "موراکامی" است که می تواند پختن یک اسپاگتی ساده را به چنان تراژدی ای تبدیل کند که در ادامه ی زندگیتان هر وقت می خواهید اسپاگتی بپزید به یاد این داستان می افتید ! اتفاق های چندان مهمی در داستان های این کتاب نمی افتد و بیش تر توصیف یک حس , موقعیت یا خاطره ای دور داستان ها را شکل می دهد . موراکامی این بار هم المان های شرقی را با عناصر مدرن به خوبی تلفیق کرده است و به همین علت توانسته است پیام هایش را در لایه های زیرین پنهان کند و همین داستان هایش را خواندنی تر می کند . "موراکامی" استاد نوشتن داستان از "هیچ" است ! باور ندارید ؟ کتاب را بخوانید .
"دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
هاروکی موراکامی . ترجمه ی محمود مرادی
نشر ثالث
131 صفحه . 2700 تومان "
پ.ن : " وقتی از دو حرف می زنیم از چه حرف می زنیم ؟! " داستان دیگر موراکامی است که نشر چشمه آن را به بازار فرستاده است . منتظر شب نوشت آن کتاب هم باشید .
.

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

این خانه سیاه است

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

دیدن نمایشنامه های معروف , چاقویی دو لبه است ! از یک طرف خیالتان راحت است که به دیدن نمایشنامه ای قوی و چفت و بست دار می روید و از طرفی نگرانید که اجرایی کلیشه ای از نمایشنامه را ببینید :اجراهایی که به بهانه وفاداری به متن خالی از هرگون نوآوری هستند .آن هم نمایشنامه ای از "لورکا" که به دلایل زیادی در ایران بسیار محبوب است . که مهم ترین آنها ترجمه های روان "شاملو" از کارهایش , اسم آهنگین و با شکوهش که جان می دهد برای کلاس گذاشتن در کافه نشینی ها و مرگ خاص اوست ! ما ایرانی ها عاشق مد و تراژدی در هنر هستیم !
روایت "زهرا فتحی" از "خانه برناردا آلبا " از آن نظر تازه است که کاراکترهای نمایشنامه را در قالب عروسک روی صحنه برده است . سه بازیگردان , عروسک ها را در فضای دکور جابه جا می کنند و میمیک های صورت و فیگورهای متناسب با صحنه را به اجرا در می آورند و دیالوگ ها به صورت ضبط شده در سالن پخش می شود . عروسک گردان ها و عروسک ها ماسکی ترسناک دارند که این تمهید هم فضای سختی که در آن هستند را نشان می دهد و هم نوعی تعمیم و جهان شمولی را در بیننده ایجاد می کند .
ماجراهای چهار خواهر باکره که در رقابتی پنهان برای شوهر کردن با هم هستند با مادری که بعد از مرگ شوهر تازه فوت شده اش عرصه را بر آنها تنگ کرده است با ترجمه ی خاص شاملو , برای مخاطب ایرانی باورپذیر از کار درآمده است . دیدن این روایت از "خانه برنادا آلبا" را از دست ندهید .
"خانه برناردا آلبا
نوشته : فدریکو گارسیا لورکا . ترجمه : احمد شاملو
کارگردان : زهرا صبری
بازیگران و عروسک گردانان : رکسانا بهرام . مهدی شاه پیری . ندا هنگامی
 تئاتر شهر . تالار سایه . اجرا تا پایان شهریور "
پ.ن : توصیه می کنم قبل از دیدن نمایش ابتدا نمایشنامه اش را بخوانید تا به شخصیت ها و اسم هایشان عادت کنید .
پ.ن : عکس های نمایش را از این جا می توانید ببینید .
.

 

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

زمین سوخته

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

در عالم نویسندگی یا باید تکنیک بلد بود یا دایره وسیعی از واژگان را در اختیار داشت . یا باید از موضوعات تازه نوشت و یا نگاه تازه ای به موضوعات کلیشه ای داشت . پس خواندن کتابی که از مرز حساس تکنیک و روایت , کلیشه و ژانر به خوبی عبور کرده است و توانسته باشد مخلوط همگنی از تمام این ها باشد می تواند گزینه مناسبی باشد .
جنگ از آن موضوعاتی است که در ادبیات ایران به شدت آلوده کلیشه ها است که نمونه آخر کتاب مبتذل "دا" است که هنوز هم از اطلاق عنوان کتاب به آن مطمئن نیستم ! " احمد محمود " چهره ی واقعی جنگ را در کتابش توصیف کرده است بدون هیچ تعارف و ملاحظه ای : "چشمم می افتد به دستی که در اثر انفجار از شانه جدا شده است و همراه موج انفجار بالا رفته است و تو خوشه ی خشک نخل گوشه حیاط گیر کرده است ... انگشت کوچک دست , از بند دوم قطع شده است و سبابه اش مثل یک درد , مثل یک تهمت و مثل یک تیر سه شعبه به قلبم نشانه رفته است "
کتاب را که می خوانید  هم با آداب و رسوم و لهجه مردم جنوب آشنا می شوید و هم سردرگمی و غافل گیری شروع جنگ را به خوبی حس می کنید . " کی ئی روز می خواست برات ببم ؟! همی ئی بلشویکا که میخوان زن آدم رو اشتراکی کنن ! " توصیفات نابی که مختص احمد محمود است در این کتاب با تکنیک هایی که به کار برده است خواندنی تر شده است  . مثلا وقتی که چیزی از بلندگو پخش می شود , در داستان جمله هایش بریده بریده آمده است که خواننده به خوبی نویز محیط را متوجه می شود .ویژگی خاص شخصیت های کتاب در طول داستان به تناوب تکرار می شود انگار که "محمود" خواسته باشد آن ها را تا ابد در ذهنمان حک کند و مگر می شود ساکنان بن بست ننه باران و قهوه خانه مهدی پاپتی را با تمام رنج ها و شادی هایشان فراموش کرد ؟
پ.ن : مهاجرانی می خواست کتاب را به عنوان کتاب سال برگزیده کند اما با مخالفت آقای خامنه ای روبه رو شد !
"زمین سوخته
احمد محمود
انتشارات معین
323 صفحه . 4500 تومان "
.

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

درود بر مصدق با لهجه ای عربی

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

آدم سیاسی نیستم . اما همیشه سیاست خودش را به نحوی به زندگی ام دوخته است ! اصلا مگر در ایران می شود اهل مطالعه بود و سیاسی نبود ؟ مگر می شود به این فکر نکرد که چرا ما درجا  می زنیم و دنیا دارد به چه سمت هایی می جهد  ! اما همیشه متنفر بودم که سیاست را در تمامی زمینه ها دخالت دهم ! به همین علت در جنبش پس دادن "کافه پیانو" شرکت نکردم , برایم مهم نبود که چرا مرحوم "میرمیران" معمار محبوب دولتی ایران بود ,  از فیلم "سنگسار ثریا" متنفر بودم , بعد از اجرای عصار در همایش ایرانیان خارج از کشور در کمپین "تنفر از عصار " در فیس بوک عضو نشدم و از اظهارات شجاعانه و منطقی "رحیم مشایی" درباره ی مکتب ایران دفاع کردم هرچند که از شخص خودش متنفرم !
به همین دلیل " زنان بدون مردان " را با کمی ارفاق فیلمی متوسط دیدم که سعی کرده است حرف های بزرگی را با هم بزند : کودتای 28 مرداد سال 32 و سقوط مصدق , شرایط ناگوار اجتماعی زنان ایرانی , جدال سنت و مدرنیته , وطن پرستی و فضای اجتماعی آن دوران و دقیقا به همین علت نتوانسته است هیچ کدام را به خوبی نشان دهد ! " شیرین نشاط " که فیلنامه اش را از کتابی به همین نام از "شهرنوش پارسی پور" اقتباس کرده است آنقدر خود را درگیر بعد سیاسی فیلمش کرده است که از جنبه های سینمایی و هنری آن غافل شده است و انتظار دارد لوکیشن های کشور مراکش را- با عناصر معماری شاخصش – به جای تهران سال 32 و مردمی که با لهجه مشخص عربی در جمایت از مصدق شعار می دهند را به عنوان مردم قهرمان و آزاده ایرانی فرض کنیم !
فیلم به جز طراحی لباس و صحنه های داخلی که قابل قبول و باورپذیر هستند , تنها یک سکانس – صحنه ای که دختر روسپی خودش را در حمام از شغلش تطهیر می کند - و چند نمای قابل قبول دارد که آنهم به لطف تجربه های عکاسی شیرین نشاط شکل گرفته است و با این حال جایزه بهترین کارگردانی جشنواره ونیز را دریافت کرده است و خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل !
"زنان بدون مردان
کارگردان : شیرین نشاط
بر اساس کتابی به همین نام از شهرنوش پارسی پور
لینک فیلم در IMDB
.

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

خالق نمادهای مدرن تهران

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

"پردیس سینمایی ملت " از چند نظر در معماری معاصرایران بنای مهمی است . مهم ترین دلیل آن وجود یک مبانی نظری مدرن در طراحیش است که تا کنون در ایران در حد حرف و کاغذ مانده بود ! ایده طراحی آن Hyper Cube : یعنی مکعب هایی که در اثر کششی که به هم دارنند ایجاد حرکت و حجم در فضا می کنند از مباحث تقریبا جدید در معماری روز دنیاست . دلیل دوم طراحی مناسب و زیبای آن است که با تمام تصورات ذهنی که از سینما در ذهن داشته اید – یعنی حجمی صلب و بدون بازشو و نور - متفاوت است و برعکس , نمای تمام شیشه ی آن  بسیار جاذب و دعوت کننده دارد .
شاهکار "دانشمیر" استفاده از "رمپ" برای ارتباطات عمودی اصلی بنا است که دقیقا مشابه سیرکولاسیونی است که هنگام قدم زدن در خود پارک ملت تجربه می کنید . یعنی حرکتی نرم و سیال . "دانشمیر " رمپ را هوشمندانه در سمتی از بنای خود به کار برده است که رو به پارک است و برای سمت دیگر – که رو به بزرگراه کردستان است از پله استفاده کرده است تا تفاوت محیط طبیعی پارک را با محیط خشن بزرگراه نشان دهد . نمای شیشه ای بنا از جاگذاری هوشمندانه رمپ ها در پلان بوجود آمده است که باعث شده است سالن های سینما -که باید تاریک باشند - در وسط قرار بگیرند. بهترین هماهنگی بین سازه و معماری – که از معضلات بزرگ پیش روی معماری ایران و به دلیل فقز تکنولوژی ساختمانی است – در این بنا به اجرا در آمده است . حجم زیبای بنا یک دروازه قوی را برای پارک ملت از سمت بزرگراه کردستان ایجاد کرده است .
 
این بنای جوان خیلی زود جای خودش را به عنوان یکی از نمادهای مدرن تهران باز کرده است و در اپیزود نه چندان قوی "تهران " از "مهدی کرم پور " در فیلم "طهران , تهران " به عنوان یکی از لوکیشن ها به کار گرفته شد . تنها نکته منفی طراحی بنا ورودی های ضعیف خود بنا و هزینه بالای نگهداری و تمیز کردن نماهای تمام شیشه ای آن در هوای آلوده تهران و در جنب بزرگراه کردستان است .
سالن های استاندارد سینما , وجود فضاهای نمایشگاهی و کتابفروشی وکافی شاپ و رستوران همه چیز را مهیا کرده است که برای ساعاتی این زندگی مزخرف را با دوستانتان در آن جا از یاد ببرید !
پ.ن : نام رضا دانشمیر را بعد از اجرای طرح های " سینمای imax تهران " و " مسجد خیابان ولیعصر " که تئاتر شهر را به معنای واقعی کلمه نجات داد , بیش تر خواهید شنید . کارفرمای پروژه های او – شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران – به شدت خوش ذوق و ثروتمند است و چنین کارفرمایی برای یک معمار جوان به معنی امکان اجرای تمام افکار روی کاغذش است .
.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

وصف العیش , نصف العیش

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

سفر به خارج از ایران همیشه در من دوحس کاملا متضاد را ایجاد می کند . شادم می کند از این نظر که عاشق تجربه کردن فرهنگ ها و آداب و رسوم سایر کشورها هستم و غمگینم می کند از این نظر که هر دانشی در تو حس مقایسه به وجود می آورد و چه مقایسه ای غمگین تر از این که وضع زندگییم در ایران را با سایر نقاط جهان سبک سنگین کنم ؟! حالا نکته جالب و غم انگیز ماجرا را گوش کنید : از وقتیکه این حس قوی را در خودم کشف کردم به علت نداشتن یک کارت 10 در 8 نمی توانستم از کشور خارج شوم ! و تقریبا مطمئنم اگر این خدمت مقدس ! را نیز بگذرانم آنقدر پول نخواهم داشت که بتوانم به لیست بالابلند جاهایی که باید قبل از مرگ ببینم , سفر کنم ! تنها گزینه ی که می توانم این حسم را ارضا کنم خواندن کتاب های سفرنامه است .
کسانی که دست به سفرشان خوب است معمولا نویسنده های خوبی نیستند ! و نویسنده های خوبی که اهل سفر باشند کم تر به جنبه های هنری و فرهنگی کشور مقصد توجه می کنند و خودشان را درگیر نوشتن نکات کلیشه ای مانند کیفیت آب و هوا و توصیف های دقیق مکان ها و ... می کنند و جای خالی "تحلیل و مقایسه " به شدت در نوشته هایشان حس می شود . اما با کتابی که می خواهم معرفی کنم می توان با خیال راحت در اتاقتان همراه با مردی به مسافرت بروید که از قضا هم اهل هنر است , هم نویسنده خوبی است و هم مقایسه های جالبی را انجام داده است ! عشاق سینه چاک مجله "چهل چراغ " حتما او را خوب می شناسند : منصور ضابطیان .
"مارک و پلو" مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس های ضابطیان به نقاط مختلف دنیاست که به شدت راحت و صمیمی نوشته شده است و سرشار از نکات جالب و غیر کلیشه ای است . اگر می خواهید بدانید در کدام کشور دنیا اول کارناوال برگزار می کنند و بعد به دنبال مناسبتش می گردند یا این که در کدام نقطه این کره خاکی می توان همراه روزنامه , دمپائی ابری هم مجانی هدیه گرفت یا این که چه مغازه ای در بیروت در مرز بین قسمت مسلمان نشین و مسیحی نشین قرار دارد یا چه چیزهایی در خانه های ارمنی حتما باید وجود داشته باشد یا این که سفارش نوشابه در رستوران های لوکس کدام کشور نوعی بی کلاسی محسوب می شود یا تازه واردهای نیویورک را چگونه می توان شناخت خواندن این کتاب را از دست ندهید !
" مارک و پلو
مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس های منصور ضابطیان
نشر مثلث – 160 صفحه – 4000 تومان "
پ.ن : تنها نکته ای که در حین خواندن کتاب مرا آزار داد عکس های به شدت معمولی ای بود که ضابطیان در لابه لای کتابش گنجانده بو.د می توان تا حدی به او حق داد, نویسنده های خوب لزوما عکاس های خوبی نیستند !
.

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

قابی از ابدیت

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

ابدیت از آن دست واژه هایی است که علی رغم واضح بودن معنی لغوی آن تعریفی گنگ و پیچیده دارد ! مسئله زمانی حاد تر می شود که یک معمار بخواهد در بنایی که می سازد حس این واژه را به مخاطب انتقال دهد . نمی دانم شما هم مثل من از آن دسته افرادی هستید که لیستی از نقاطی که قبل از مرگ باید ببینید دارید ؟اگر پاسخ شما مثبت است مطمئنم که این بنا را نیز به آن اضافه خواهید کرد . چرا که " موسسه تحقیقاتی سالک " یکی از معدود بناهای معماری است که در آن می توانید شکوه ابدیت را تجربه کنید !
"لویی کان " به اعتقاد من یکی از سه ضلع مثلث نابغه های جهان معماری است . تاریخ گرایی و رعایت مفاهیم انسانی از مشخصه های کارهای اوست . او این ساختمان را در سال 1965 در کالیفرنیا ساخت . "دکتر سالک" از او درخواست کرده بود که مکانی آرام و زیبا برای انجام کارهای گروهی و تحقیقاتی بسازد و لویی کان با ایجاد محور بازی که در یک سوی آن اقیانوس آرام و در سویی درخت های زردآلو را می توان دید مکانی خلق کرد که خود آن را قابی برای ابدیت نامید. پنجره های اتاق های مطالعه و آزمایشگاه ها رو به دریاست و  ساختمان به بهترین شکل بین انسان , طبیعت و محیط کارش ارتباط مناسبی ایجاد کرده است .
ناتانیل – پسر لوئی کان – در سال 2003  فیلمی مستند به نام " آرشیتكت من؛ تصویر پسر از پدر " ساخت که نامزد دریافت جایزه اسکار همان سال شد . در این فیلم ناتانیل برای جان بخشدن به فضای خالی و جادویی این ساختمان ، اسكیت‌هایش را به پا می كند و ما حركت روان و مارپیچ او را در عرض میدان به سمت افق بی انتها میبینیم.
حالا تنها کاری که باید بکنید اضافه کردن این ساختمان در لیستتان است .
پ.ن : عکس ها و توضیخات مفصل بنا را از اینجا می توانید ببینید .
.

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

همه چیز نزد ایرانیان است و بس !

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

" عجیب است که این[موضوع] با این گستردگی مطلب در ادبیات و تاریخ ما تا کنون در نوشته مستقلی فراهم نیامده است . شاید علت قبحی است که در این موضوع است . این کتاب هم ممکن است به مذاق عده یی خوشایند نباشد اما چه می توان کرد ؟ این هم یکی از جریان های تاریخی – اجتماعی ما بوده است "
زبان فارسی زبانی است بسیار غنی و سرشار از امکانات و ویژگی هایی که منحصر بفرد است .یکی از مهم ترین این ویژگی ها این است که در آن فعل و ضمیر برای مونث و مذکر ,یکسان استفاده می شود بر خلاف سایر زبان های زنده دنیا مانند عربی , فرانسه و انگلیسی که بر حسب جنسیت مخاطب فعل ها و ضمایری جداگانه به کار می رود . همین مسئله باعث شده است که شاعران ایران زمین در اشعار و متن هایشان از معشوق مبهمی سخن بگویند که ما اغلب فکر کرده ایم که لابد باید مونث باشد اما در اکثر سبک ها و دوره ها به جز دوره پهلوی مذکر است ! کتابی که می خواهم در این پست آن را معرفی کنم با دلایل و مستنداتی قوی این مسئله را اثبات کرده است : کتاب " شاهد بازی در ادبیات فارسی " تالیف "دکتر سیروس شمیسا "
مثلا درباره این غزل معروف حضرت حافظ که { پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست / نیمه شب دوش به بالن من آمد بنشست / سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست ؟} توضیح می دهد که در شهرهای قرون وسطایی , معشوقی که بتواند نیمه شب با این وضعیت از خانه خارج شود و به دیدار عاشق بیاید مسلما مذکر بوده است زیرا زنان حتی در ساعات آخر عصر هم نمی توانستند به راحتی در معابر شهری ظاهر شوند .
جالب تر این که در این کتاب می خوانیم که این کار { هم جنس بازی } که از آن به تعابیر مختلفی در ادبیات ما یاد شده است و معروف ترین آن ها امرد بازی ( به فتح الف و سکون میم و فتح حرف ر ) و شاهد بازی است در دوره صفویه شکلی قانونی داشته است و امرد خانه هایی زیر نظر دولت فعالیت می کردند و به دولت مالیات می دادند و صحنه های امرد بازی به قدری رایج بود که می توانستی آن را در گوشه خانقاه ها و مدرسه ها ببینی ! کتاب بیش تر جنبه تحقیقی دارد و به بیان علت رواج همجنس گرایی در ایران که حدود هزار سال سابقه دارد نپرداخته است اما از اشارات آن می توان حدس زد که چون در جامعه ایرانی زنان حق حضور و همراهی با مردان را نداشته اند تنها راه ارضای غریزه و میل جنسی پرداختن به معشوق مذکر بوده است . هرچند که دکتر شمیسا یکی از مهم ترین وظایف جمال باز (فاعل) به امرد(مفعول) رامراقبت و به سر و سامان رساندن آن را بیان کرده است . مانند یک پدر معنوی .
کتاب به بهترین نحو به توضیح لغات و اصطلاحات امرد بازی در دوره های مختلف شعر فارسی پرداخته است و مفاهیم آن را بیان کرده است و تصویر تازه ای از شعر و نثر فارسی در ذهن ایجاد می کند . خواندن این کتاب فوق العاده را به تمام عاشقان ادبیات ایران توصیه می کنم
"شاهد بازی در ادبیات فارسی
نوشته : دکتر سیروس شمیسا
انتشارات فردوس
270 صفحه "
پ.ن : ظاهرا چند سالی است که کتاب تجدید چاپ نشده است . اگر کتاب را پیدا نکردید و اگه مایل بودین به من میل بزنید تا نسخه PDF کتاب رو براتون بفرستم .
.

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

داستان های این مرد را تا نصفه بخوانید !

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

1. شانزده ساله بودم و ذهنم پر از سوالهای آزاردهنده ای درباره مذهب و خدا و تقلید و جبر و اختیار . اتفاقی کتابی به دستم رسید که نصفه اول آن را یک سره بلعیدم ! انگار که نویسنده سوال های ذهنی من را به روی کاغذ آورده بود : "روی ماه خداوند را ببوس " . اما هر چه قدر که نیمه اول کتاب برایم جذاب بود , نیمه بعدی کتاب به شدت مرا ناامید کرد ! پایان کتاب به شدت سفارشی و ضعیف بود ! اما حس می کردم که این نویسنده می تواند به سوال های من جواب دهد . این بود که کتاب های این نویسنده در قفسه کتاب خانه ام جا خوش کرد: مصطفی مستور .
2. بیست و دو ساله ام. هنوز هم کسی نتوانسته است سوال هایم را به خوبی جواب دهد . نگاهی به کتاب خانه ام می اندازم . چشمم به کتاب های مستور می افتد که هر کدام را به این امید خریده ام که شاید در این کتاب , در این داستان آقای نویسنده دست از محافظه کاری بردارد و جوابم را بدهد ! اما نه ! بازهم داستان هایی که خوب شروع میشد , با جسارت از خطوط قرمز ایرانی عبور می کرد , شک به دل راه می انداخت و اما بعد در پایان خسته و بی رمق شعار می داد و بوی گند تحول های یکباره ای و عرفان های مسخره ای که باید لزوما به خدا ختم میشد , باعث میشد کتاب را زودتر ببندی ! این گونه بود که یازده کتاب مستور کتاب خانه ام را اشغال کرده است !
3.بعد از کتاب "عشقی بی شین , بی قاف , بی نقطه " به کلی ناامید شدم ! در این حد که برای خرید کار بعدی اش – من گنجشگ نیستم – حتی وسوسه هم نشدم اما لعنت به فروشنده نشر چشمه که این کتاب را به من معرفی کرد و کلی درباره خوبی های این کتاب صحبت کرد . خودتان بهنر می دانید چشمه نشری نیست که نیازی داشته باشد که کتابی را به مراجعه کنندگانش بندازد ! همیشه فروش این نشر خوب بوده است . این بود که کتاب تازه مستور را خریدم . من همیشه در مقابل خانم های جوان و زیبا تسلیم می شوم !!!
4. اگر شما هم به هر دلیلی مجبور به خرید این کتاب شدید به شما توصیه می کنم فقط صفحات 31 تا 35 و داستان "چند روایت معتبر درباره برزخ " را بخواند ! تعابیر زیبا و جدیدی از عشق دارد . باقی صفحات کتاب می توانید پاره کنید و دور بیاندازید ! به من اعتماد کنید !
" تهران در بعد از ظهر
مجموعه داستان کوتاه مصطفی مستور
نشر چشمه "
.

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز