۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

گریه در تاریکی

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

سرررددررددسس . سرم به شدت تیر می کشد ! شقیقه هایم را آرام فشار می دهم . چشمانم ترجیح می دهند خود را از خواندن ادامه کتاب به بهانه ی سردرد معاف کنند . حریفشان نمی شوم . چشمانم را می بندم و داستان را اینگونه تصور می کنم . آن جوری که جرات خواندنش را داشته باشم  : مردی موقر با ربدوشامبری گران قیمت در اتاقی آفتاب گیر و دنج روی صندلی راحتی لم داده است و دارد از پنجره ی اتاقش کوههای زیبای سوئیس را دید می زند . سردرد . سررردرد . سسسسرررردددرررددد . ریش چند روزه مرد به صورت او ظاهری متین و جاافتاده داده است . دختری جوان و فریبا در کنار مرد میان سالی کنار او هستند . سسسرررردددددررد  . دختر , زن برادر اوست و مرد پزشک مخصوصش. معلوم است که از او به خوبی مراقبت می کنند و حفظ سکوت خانه برایشان اهمیت دارد چرا که به نجوا و به اشاره با هم حرف می زنند و پزشک مواظب است کوچک ترین صدائی از خود در نیاورد . سسسردددررددسسررددد . بی فایده است . حقیقت کتاب فراموش نشدنی است . آن قدر تلخ , که این سردرد لعنتی هم نمی تواند حریفش شود . حریف سرنوشت آلبینوس . سردرررردددسسردد

خنده در تاریکی
ولادمیر ناباکوف . امید نیکفرجام
نشر مروارید
247 صفحه
.

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

مدایحی بی صله برای بهرام صادقی

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

"ملکوت" کتاب عجیبی است ! در خط اول آب پاکی را روی دستت می ریزد : " در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد " . دنبال جنگولک بازی های روایی مد آن زمان نیست . می داند آس داستانش سوژه نیست . کارت اولش را – که تو فکر می کنی حکم است – برایت رو می کند و منتظر می ماند تا آخر بازی . فصل اول را که یک نفس خواندی کارت تمام است ! بازی را که باخته ای هیچ , مشتاقانه بازی های بعدی را هم طلب می کنی . و برایتان هیچ نمی ماند جز هوس یک قمار دیگر ! اینجایش را داشته باشید :
" هنگام غروب به گندام زاری رسیدم . در همین وقت صدای زمزمه ای شنیدم و دانستم کشاورزی است که با خرش به خانه بر می گردد . او را می دیدم که از میان سبزه راهی پیچاپیچ می گذشت و دم به دم کوچکتر میشد و کوله بارش بر پشتش آهسته تکان می خورد . بچه ای بر روی خر نشسته و قوز کرده بود . این را می دانستم که مرد دهقان با بچه اش و خرش از بازار ده بر می گردند . برای شب و فردایش قند و دوده و نفت خریده است و شاید هم پارچه چیت گلدار قرمز برای زنش و کفش پولک نشانی برای دختر دم بختش ... تفنگم بسویش نشانه رفت و دستم ماشه را چکاند و صدایی برخاست که مرا اندکی به عقب راند و دیگر نقطه ای بر سبزه راه پیچاپیچ نبود و صدایی از دور که آهسته آواز می خواند و غم انگیز می خواند و خونی که لابد روی زمین ریخته بود و من خری را می دیدم که در تاریکی فرار می کرد بی آنکه بچه ای رویش باشد "
بهرام صادقی نویسنده ی عجیبی است . باید هم باشد . اگر نبود که با دو کتاب در ذهن فراموشکار تاریخی این ملت که باقی نمی ماند . می ماند ؟ فضای داستانی اش چند دهه جلوتر از زمان خودش بود . فضاسازی های دقیقش دستت را می گیرد و می برد و می برد تا جائی که نمی شناسی , می ترسی و رو بر می گردانی که از او بخواهی تو را برگرداند اما می بینی نویسنده رفته است ! خودت مجبوری راه را پیدا کنی .
در "ملکوت " گاهی حس می کنی نخ هایی که صادقی برایت لا به لای سطرهای کتاب مخفی کرده است کم است و داستان برایت گنگ جلوه می کند . حق هم داری ! اما با این نگاه دو دو تا چهار تا از هنر نمی توان خیلی لذت برد . با این نگاه نمی توان قانع شد که مارلون براندو بعد از تیرخوردنش در پایان " آخرین تانگو در پاریس " تا تراس خانه خود را می کشد و آن نگاه جادویی را به شهر می اندازد و بعد می میرد .  انگار قسمت هایی از کتاب فقط متعلق به خود نویسنده است . معبدی است مقدس که تو حق ورود به آن را نداری و فقط مجازی به تحسین برج و بارویش از دور و حداکثر دست سابیدن به در ورودی اش ! اما نگران نباش اگر به گاه به خواندن کتاب آمده باشی دربان منتظر توست وگرنه به در کوفتنت را پاسخی نمی آید !

ملکوت
بهرام صادقی
نشر زمان . 112 صفحه
.

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

استیونز نبودن سخت است

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه


استیونز کتاب "بازمانده روز" در خوانش اول انسانی قابل ستایش به نظر می آید که توانسته است بین کار و زندگی شخصی اش تمایز قائل شود . خدمتکار حرفه ای و منظمی که اجازه نمی دهد احساسات سطحی روی کارش تاثیر منفی بگذارد . آینده اش را در شغلش می بیند و مدام در پی چیزی است که خود از آن " تشخص در کار " یاد می کند .
اما بعد از ته نشین شدن  کتاب  در جانتان , بُت استیونز برای شما فرو میریزد . دیگر او نه یک انسان منظم بلکه رباتی است بی دست و پا که چون نمی تواند در زندگی رُلی به جز خدمتکاری مطیع و رام را ایفا کند ترجیح می دهد فکر کند که معنای زندگی چیزی بیش از این نیست . نه مرگ ویران کننده ی پدر , نه رابطه ی عاطفی او با میس کنتن و نه سفر شش روزه ی او در طبیعت بکر انگلیس برای دیدار مجدد میس کنتن برای اظهار هرچنددیر عشقی قدیمی و دیدار با انسان های عادی که فارغ از هر زنده باد و مرده باد تعریفی ساده اما واضح از زندگی دارند هم نتوانست در او تغییری ایجاد کند . جالب تر این که او از کاری که انجام می دهد راضی است و از آن لذت می برد .
حالا به جای استیونز , خودمان و به جای علاقه ی او – خدمت کاری- چیزی را که در زندگی برایمان بیش از همه مهم است را جایگزین کنید . تا به حال فکر کرده اید که فداکاری ها و گذشت ها و گاها دیوانگی هایی که با کمال میل در راه آن مطلوب انجام می دهیم از دید ناظر بیطرف بیرونی دست کمی از زندگی استیونز ندارد ؟!
کتاب به ظاهر کنایه است به دوران ویکتوریایی انگلیس اما انگشت اتهامش را به سوی همه ی ما گرفته است و گیرم که تو از این کنایت اشاره ای نفهمی !
The remain of the day  بازمانده روز 
Kazuo Ishiguro      کازوئو ایشی گور
ترجمه نجف دریابندری . نشر کارنامه

پ.ن : ترجمه جادویی دریابندری در این کتاب دو صحنه تلخ را تا ابد در ذهنم پارک کرد . جائیکه پدر استیونز را به علت کهولت سن بازنشسته می کنند و بعد مرگ تراژدیک پدر استیونز . به قول گروس : روزهای تاریک دیگر تمام شد / حالا فقط شب است !
.
پ.ن 2 : دیازپام های قبلی ایشی گورو

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

در دفاع از اول شخص مفرد

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

داستان های با زاویه روایت اول شخص چند سالی است در ادبیات ایران مد شده است و اکثر نویسنده های جوانی که وارد بازار چاپ می شوند از این نحوه ی روایت استفاده می کنند . یکی از مهم ترین مزیت های این روایت به دانای کل در این است که نویسنده می تواند تعدادی از اطلاعات داستانش را که بازگو کردنش برای خواننده – به جهت فهم بهتر وقایع – ضروری است , مبهم و سربسته نگه دارد ! راوی چون مانند مخاطب از دید خاص خودش ناظر و راوی وقایع است می تواند تعبیر و برداشت شخصی خود را از اتفاقات داشته باشد که لزوما بی نقص و کامل نیست و می تواند همراه جانب داری و اشتباه و تعصب خاص آن کاراکتر باشد . مثلا در دانای کل نمی توانید بنویسید " به نظر می رسید که او داشت دروغ می گفت " اما در روایت اول شخص این کار منطقی و صحیح است .  به یاد بیاورید داستان "پنین" نوشته ی "ولادمیر ناباکوف" که راوی به علت خصومت شخصی با کسی که داستان درباره ی اوست تا اواخر داستان درباره ی او به خواننده دروغ می گوید ! سهیم کردن خواننده در روند خلق و درک وقایع در روایت اول شخص که اصطلاحا در ادبیات مدرن به سطرهای سپید اطلاق می گردد از دیگر دلایل گسترش این نوع روایت می باشد . مخاطب امروزی ادبیات نیاز به دانای کل ندارد که همه ی وقایع را از سیر تا پیاز برایش تعریف کند . باهوش است و ترجیح می دهد به شعورش احترام گذاشته شود و تا حدی  نتیجه گیری و علل و معلول داستان را خودش کشف کند .
  نشر چشمه در مجموعه "جهان تازه داستان " که به کارهای اول نویسنده های جوان اختصاص دارد در این میان از سایر همکارانش فعال تر است . "احتمالا گم شده ام " نوشته ی "سارا سالار " از جمله ی همین کتاب هاست که با رپرتاژ خبری مناسب و حواشی زردی مانند این که نویسنده همسر سروش صحت معروف است یک سالی است که چاپ شده است و به گواهی آمار نشر چشمه از کارهای پرفروش ایرانی سال گذشته بوده است . داستان روایت یک روز از زندگی زنی جوان در تهران امروز است که نمی تواند از خاطرات دوران نوجوانی و دانشگاهش با دختری به نام گندم خلاصی پیدا کند . روایت اول شخص نویسنده از این داستان مهم ترین ویژگی کتاب است که در پایان بدل به پاشنه آشیل کار می شود و خواننده را پا در هوا و مردد رها می کند . نویسنده در استفاده از سطرهای سپید به قدری افراط کرده است که رابطه راوی با گندم و فرید دهدار که از اصلی ترین نکات داستان است و باید به نحو مناسبی گره گشایی میشد , مبهم باقی می ماند .
دلیل نام بردن مکرر نویسنده از مارک ها و جمله های ی تبلیغاتی معروف – که تقلیدی ناشیانه از "کافه پیانو" ی فرهاد جعفری است – قابل درک نیست ! نه در معرفی کاراکترها تاثیری دارد و نه در بیان کیفیت محیط وقوع داستان . به نظر می رسد نویسنده به تعریف نازل و دم دستی از کاراکترهای امروزی و مدرن رسیده است ! تنها رابطه ای که در داستان به خوبی پرداخت و روایت شده است رابطه راوی با پسر 5 ساله اش – سامیار- است که ملموس و باورپذیر از کار درآمده است که با توجه به جنسیت نویسنده قابل انتظار است . " سامیار عین برق از در مهد می دود بیرون . می خواهد مثل هر روز بازیگوشی کند و سوار ماشین نشود . می گیرمش و مثل بچه گربه پرتش می کنم توی ماشین و راه می افتم . ساکت و بغض کرده روی صندلی عقب می نشیند . می داند نباید چیزی بگوید یا کاری بکند . امروز دوباره از آن روزهایی است که مامان عصبی و کلافه است . می داند باید صبر کند تا همه چیر به خیر و خوشی بگذرد و مامان دوباره مهربان بشود  " . جایی خواندم که فرزاد موتمن درباره رضا ناجی گفته بود که : دادن سیمرغ به بازیگری که فقط با یک لهجه بلد است حرف بزند و آن هم زبان مادری اش است , خنده دار است !
از مزیت های داستان لحن ساده و راحت نویسنده است که با وجود استفاده از لغات خط قرمزی نه تنها متن را به ابتذال و سبکی نکشانده است بلکه کاراکترها را ملموس کرده است . هر چند نویسنده در عباراتی مانند " سه نقطه شعر داشتم می گفتم " موفق نبوده است اما با کمی اغماض در بقیه ی موارد زبان , زبان مردم کوچه بازار است . نویسنده علاوه بر آن توانسته است از برخی کلیشه های رایج آشنایی زدایی کند و توصیفات جدیدی خلق کند " بلوزم را می اندازم کف زمین , شلوارم را , سوتینم را , صورتم را توی دست هام قایم می کنم ... می روم توی وان ... آخ ... انگار تمام سلول های بدنم می گویند متشکریم , متشکریم "
اما این نکات مثبت در کلیت مبهم داستان و تحول سریع و با عجله ی راوی در انتها به چشم نمی آید . نقظه ضعفی که اثر نویسنده ها و فیلم نامه نویسان با آن مواجه هستند . ریتم آرام داستان که مدام در حال جابه جایی در زمان حال و گذشته است در چند صفحه ی آخر ناگهان تند شده و کاملا بر کلیت کار سنگینی می کند .  داستان اول " سارا سالار " با همه ی این تفاسیر و به گواهی آمار  پرفروش از آب درآمده است هرچند که چرچیل جمله ی معروفی دارد که سه نوع دروغ وجود دارد : دروغ کوچک , دروغ متوسط و آمار !
.

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

اسپاگتی یعنی رنج !

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

در دنیای ادبیات دو راه بیش تر ندارید : یا باید " کافکا در کرانه " را بخوانید و به جادوی قلم "موراکامی " ایمان بیاورید یا این کتاب را نخوانده عاشق او شوید !! جادوگر بودایی با دو معجزه ی جدید به میان ما برگشته است .
شنیده اید در داستان های "کارور" گاهی خوردن یک قهوه ی ساده به تراژدی بزرگی تبدیل می شود ؟! حالا این سطر را داشته باشید : " پوسته های سبوس گندم های طلایی در کشتزارهای ایتالیا در باد شناورند . می توانید فکرش را بکنید که ایتالیایی ها چقدر متحیر می شوند اگر بدانند چیزی که در سال 1971 صادر می کرده اند , تنهایی محض بوده است ! "  این بار "موراکامی" است که می تواند پختن یک اسپاگتی ساده را به چنان تراژدی ای تبدیل کند که در ادامه ی زندگیتان هر وقت می خواهید اسپاگتی بپزید به یاد این داستان می افتید ! اتفاق های چندان مهمی در داستان های این کتاب نمی افتد و بیش تر توصیف یک حس , موقعیت یا خاطره ای دور داستان ها را شکل می دهد . موراکامی این بار هم المان های شرقی را با عناصر مدرن به خوبی تلفیق کرده است و به همین علت توانسته است پیام هایش را در لایه های زیرین پنهان کند و همین داستان هایش را خواندنی تر می کند . "موراکامی" استاد نوشتن داستان از "هیچ" است ! باور ندارید ؟ کتاب را بخوانید .
"دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
هاروکی موراکامی . ترجمه ی محمود مرادی
نشر ثالث
131 صفحه . 2700 تومان "
پ.ن : " وقتی از دو حرف می زنیم از چه حرف می زنیم ؟! " داستان دیگر موراکامی است که نشر چشمه آن را به بازار فرستاده است . منتظر شب نوشت آن کتاب هم باشید .
.

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

زمین سوخته

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

در عالم نویسندگی یا باید تکنیک بلد بود یا دایره وسیعی از واژگان را در اختیار داشت . یا باید از موضوعات تازه نوشت و یا نگاه تازه ای به موضوعات کلیشه ای داشت . پس خواندن کتابی که از مرز حساس تکنیک و روایت , کلیشه و ژانر به خوبی عبور کرده است و توانسته باشد مخلوط همگنی از تمام این ها باشد می تواند گزینه مناسبی باشد .
جنگ از آن موضوعاتی است که در ادبیات ایران به شدت آلوده کلیشه ها است که نمونه آخر کتاب مبتذل "دا" است که هنوز هم از اطلاق عنوان کتاب به آن مطمئن نیستم ! " احمد محمود " چهره ی واقعی جنگ را در کتابش توصیف کرده است بدون هیچ تعارف و ملاحظه ای : "چشمم می افتد به دستی که در اثر انفجار از شانه جدا شده است و همراه موج انفجار بالا رفته است و تو خوشه ی خشک نخل گوشه حیاط گیر کرده است ... انگشت کوچک دست , از بند دوم قطع شده است و سبابه اش مثل یک درد , مثل یک تهمت و مثل یک تیر سه شعبه به قلبم نشانه رفته است "
کتاب را که می خوانید  هم با آداب و رسوم و لهجه مردم جنوب آشنا می شوید و هم سردرگمی و غافل گیری شروع جنگ را به خوبی حس می کنید . " کی ئی روز می خواست برات ببم ؟! همی ئی بلشویکا که میخوان زن آدم رو اشتراکی کنن ! " توصیفات نابی که مختص احمد محمود است در این کتاب با تکنیک هایی که به کار برده است خواندنی تر شده است  . مثلا وقتی که چیزی از بلندگو پخش می شود , در داستان جمله هایش بریده بریده آمده است که خواننده به خوبی نویز محیط را متوجه می شود .ویژگی خاص شخصیت های کتاب در طول داستان به تناوب تکرار می شود انگار که "محمود" خواسته باشد آن ها را تا ابد در ذهنمان حک کند و مگر می شود ساکنان بن بست ننه باران و قهوه خانه مهدی پاپتی را با تمام رنج ها و شادی هایشان فراموش کرد ؟
پ.ن : مهاجرانی می خواست کتاب را به عنوان کتاب سال برگزیده کند اما با مخالفت آقای خامنه ای روبه رو شد !
"زمین سوخته
احمد محمود
انتشارات معین
323 صفحه . 4500 تومان "
.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

وصف العیش , نصف العیش

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

سفر به خارج از ایران همیشه در من دوحس کاملا متضاد را ایجاد می کند . شادم می کند از این نظر که عاشق تجربه کردن فرهنگ ها و آداب و رسوم سایر کشورها هستم و غمگینم می کند از این نظر که هر دانشی در تو حس مقایسه به وجود می آورد و چه مقایسه ای غمگین تر از این که وضع زندگییم در ایران را با سایر نقاط جهان سبک سنگین کنم ؟! حالا نکته جالب و غم انگیز ماجرا را گوش کنید : از وقتیکه این حس قوی را در خودم کشف کردم به علت نداشتن یک کارت 10 در 8 نمی توانستم از کشور خارج شوم ! و تقریبا مطمئنم اگر این خدمت مقدس ! را نیز بگذرانم آنقدر پول نخواهم داشت که بتوانم به لیست بالابلند جاهایی که باید قبل از مرگ ببینم , سفر کنم ! تنها گزینه ی که می توانم این حسم را ارضا کنم خواندن کتاب های سفرنامه است .
کسانی که دست به سفرشان خوب است معمولا نویسنده های خوبی نیستند ! و نویسنده های خوبی که اهل سفر باشند کم تر به جنبه های هنری و فرهنگی کشور مقصد توجه می کنند و خودشان را درگیر نوشتن نکات کلیشه ای مانند کیفیت آب و هوا و توصیف های دقیق مکان ها و ... می کنند و جای خالی "تحلیل و مقایسه " به شدت در نوشته هایشان حس می شود . اما با کتابی که می خواهم معرفی کنم می توان با خیال راحت در اتاقتان همراه با مردی به مسافرت بروید که از قضا هم اهل هنر است , هم نویسنده خوبی است و هم مقایسه های جالبی را انجام داده است ! عشاق سینه چاک مجله "چهل چراغ " حتما او را خوب می شناسند : منصور ضابطیان .
"مارک و پلو" مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس های ضابطیان به نقاط مختلف دنیاست که به شدت راحت و صمیمی نوشته شده است و سرشار از نکات جالب و غیر کلیشه ای است . اگر می خواهید بدانید در کدام کشور دنیا اول کارناوال برگزار می کنند و بعد به دنبال مناسبتش می گردند یا این که در کدام نقطه این کره خاکی می توان همراه روزنامه , دمپائی ابری هم مجانی هدیه گرفت یا این که چه مغازه ای در بیروت در مرز بین قسمت مسلمان نشین و مسیحی نشین قرار دارد یا چه چیزهایی در خانه های ارمنی حتما باید وجود داشته باشد یا این که سفارش نوشابه در رستوران های لوکس کدام کشور نوعی بی کلاسی محسوب می شود یا تازه واردهای نیویورک را چگونه می توان شناخت خواندن این کتاب را از دست ندهید !
" مارک و پلو
مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس های منصور ضابطیان
نشر مثلث – 160 صفحه – 4000 تومان "
پ.ن : تنها نکته ای که در حین خواندن کتاب مرا آزار داد عکس های به شدت معمولی ای بود که ضابطیان در لابه لای کتابش گنجانده بو.د می توان تا حدی به او حق داد, نویسنده های خوب لزوما عکاس های خوبی نیستند !
.

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

همه چیز نزد ایرانیان است و بس !

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

" عجیب است که این[موضوع] با این گستردگی مطلب در ادبیات و تاریخ ما تا کنون در نوشته مستقلی فراهم نیامده است . شاید علت قبحی است که در این موضوع است . این کتاب هم ممکن است به مذاق عده یی خوشایند نباشد اما چه می توان کرد ؟ این هم یکی از جریان های تاریخی – اجتماعی ما بوده است "
زبان فارسی زبانی است بسیار غنی و سرشار از امکانات و ویژگی هایی که منحصر بفرد است .یکی از مهم ترین این ویژگی ها این است که در آن فعل و ضمیر برای مونث و مذکر ,یکسان استفاده می شود بر خلاف سایر زبان های زنده دنیا مانند عربی , فرانسه و انگلیسی که بر حسب جنسیت مخاطب فعل ها و ضمایری جداگانه به کار می رود . همین مسئله باعث شده است که شاعران ایران زمین در اشعار و متن هایشان از معشوق مبهمی سخن بگویند که ما اغلب فکر کرده ایم که لابد باید مونث باشد اما در اکثر سبک ها و دوره ها به جز دوره پهلوی مذکر است ! کتابی که می خواهم در این پست آن را معرفی کنم با دلایل و مستنداتی قوی این مسئله را اثبات کرده است : کتاب " شاهد بازی در ادبیات فارسی " تالیف "دکتر سیروس شمیسا "
مثلا درباره این غزل معروف حضرت حافظ که { پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست / نیمه شب دوش به بالن من آمد بنشست / سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست ؟} توضیح می دهد که در شهرهای قرون وسطایی , معشوقی که بتواند نیمه شب با این وضعیت از خانه خارج شود و به دیدار عاشق بیاید مسلما مذکر بوده است زیرا زنان حتی در ساعات آخر عصر هم نمی توانستند به راحتی در معابر شهری ظاهر شوند .
جالب تر این که در این کتاب می خوانیم که این کار { هم جنس بازی } که از آن به تعابیر مختلفی در ادبیات ما یاد شده است و معروف ترین آن ها امرد بازی ( به فتح الف و سکون میم و فتح حرف ر ) و شاهد بازی است در دوره صفویه شکلی قانونی داشته است و امرد خانه هایی زیر نظر دولت فعالیت می کردند و به دولت مالیات می دادند و صحنه های امرد بازی به قدری رایج بود که می توانستی آن را در گوشه خانقاه ها و مدرسه ها ببینی ! کتاب بیش تر جنبه تحقیقی دارد و به بیان علت رواج همجنس گرایی در ایران که حدود هزار سال سابقه دارد نپرداخته است اما از اشارات آن می توان حدس زد که چون در جامعه ایرانی زنان حق حضور و همراهی با مردان را نداشته اند تنها راه ارضای غریزه و میل جنسی پرداختن به معشوق مذکر بوده است . هرچند که دکتر شمیسا یکی از مهم ترین وظایف جمال باز (فاعل) به امرد(مفعول) رامراقبت و به سر و سامان رساندن آن را بیان کرده است . مانند یک پدر معنوی .
کتاب به بهترین نحو به توضیح لغات و اصطلاحات امرد بازی در دوره های مختلف شعر فارسی پرداخته است و مفاهیم آن را بیان کرده است و تصویر تازه ای از شعر و نثر فارسی در ذهن ایجاد می کند . خواندن این کتاب فوق العاده را به تمام عاشقان ادبیات ایران توصیه می کنم
"شاهد بازی در ادبیات فارسی
نوشته : دکتر سیروس شمیسا
انتشارات فردوس
270 صفحه "
پ.ن : ظاهرا چند سالی است که کتاب تجدید چاپ نشده است . اگر کتاب را پیدا نکردید و اگه مایل بودین به من میل بزنید تا نسخه PDF کتاب رو براتون بفرستم .
.

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

داستان های این مرد را تا نصفه بخوانید !

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

1. شانزده ساله بودم و ذهنم پر از سوالهای آزاردهنده ای درباره مذهب و خدا و تقلید و جبر و اختیار . اتفاقی کتابی به دستم رسید که نصفه اول آن را یک سره بلعیدم ! انگار که نویسنده سوال های ذهنی من را به روی کاغذ آورده بود : "روی ماه خداوند را ببوس " . اما هر چه قدر که نیمه اول کتاب برایم جذاب بود , نیمه بعدی کتاب به شدت مرا ناامید کرد ! پایان کتاب به شدت سفارشی و ضعیف بود ! اما حس می کردم که این نویسنده می تواند به سوال های من جواب دهد . این بود که کتاب های این نویسنده در قفسه کتاب خانه ام جا خوش کرد: مصطفی مستور .
2. بیست و دو ساله ام. هنوز هم کسی نتوانسته است سوال هایم را به خوبی جواب دهد . نگاهی به کتاب خانه ام می اندازم . چشمم به کتاب های مستور می افتد که هر کدام را به این امید خریده ام که شاید در این کتاب , در این داستان آقای نویسنده دست از محافظه کاری بردارد و جوابم را بدهد ! اما نه ! بازهم داستان هایی که خوب شروع میشد , با جسارت از خطوط قرمز ایرانی عبور می کرد , شک به دل راه می انداخت و اما بعد در پایان خسته و بی رمق شعار می داد و بوی گند تحول های یکباره ای و عرفان های مسخره ای که باید لزوما به خدا ختم میشد , باعث میشد کتاب را زودتر ببندی ! این گونه بود که یازده کتاب مستور کتاب خانه ام را اشغال کرده است !
3.بعد از کتاب "عشقی بی شین , بی قاف , بی نقطه " به کلی ناامید شدم ! در این حد که برای خرید کار بعدی اش – من گنجشگ نیستم – حتی وسوسه هم نشدم اما لعنت به فروشنده نشر چشمه که این کتاب را به من معرفی کرد و کلی درباره خوبی های این کتاب صحبت کرد . خودتان بهنر می دانید چشمه نشری نیست که نیازی داشته باشد که کتابی را به مراجعه کنندگانش بندازد ! همیشه فروش این نشر خوب بوده است . این بود که کتاب تازه مستور را خریدم . من همیشه در مقابل خانم های جوان و زیبا تسلیم می شوم !!!
4. اگر شما هم به هر دلیلی مجبور به خرید این کتاب شدید به شما توصیه می کنم فقط صفحات 31 تا 35 و داستان "چند روایت معتبر درباره برزخ " را بخواند ! تعابیر زیبا و جدیدی از عشق دارد . باقی صفحات کتاب می توانید پاره کنید و دور بیاندازید ! به من اعتماد کنید !
" تهران در بعد از ظهر
مجموعه داستان کوتاه مصطفی مستور
نشر چشمه "
.

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

خدای خوب , خدای مرده است !

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

{جیمز پی فلاد
آنا بلوم
دیوید زیمر
پیتر استیلمن بزرگ
پینر استیلمن کوچک
فنشاو
سیموئل فار
سوفی
دانیل کوئین
مارکو فاگ
بنجامین ساکس }
این لیست کسانی است که پیرمرد زندگی آن ها را به گند کشیده است اما حالا حتی نمی تواند قیافه شان را به خاطر بیاورد و برای فراموش نکردنشان که هرچند وقت به دیدنش می آیند , اسمشان را روی کاغذ می نویسد . اما انگار ماجرای پیرمرد از این حادتر است که حتی برایش روی اشیای اتاق برچسب زده اند و نام شی را رویش نوشته اند ! در اتاقی که دوربینی هر یک ثانیه از تمام حرکات او عکس می گیرد و میکروفون هایی قوی که در دیوارها تعبیه شده اند , حتی نجواهای او را نبز ضبط می کنند. آیا پیرمرد نمادی از خداست ؟آیا این نوعی تصفیه حساب مخلوق با خالق است ؟ مخلوقی که به لطف تجهیزات و امکانات مدرنش توانسته است بر خالقش غلبه کند ؟
باز هم پل آستر, باز هم بحران هویت , عدم قطعیت ,سرگردانی و معلق بودن . اما این بار اینقدر وحشتناک که حتی پیرمرد مطمئن نیست که در اتاق را به رویش بسته اند یا این که خودش هم می تواند آن را باز کند . جالب تر آن که از امتحان کردن در هم می ترسد و ترجیح میدهد که با خیال بسته نبودنش سر کند !
هیجان انگیز نیست که روزی با خدایتان در اتاقی تنها بمانید و نظاره گر او باشید که حتی نمی تواند به تنهایی به دستشویی برود ؟ از همین حالا به سوال هایی که از او می خواهید بپرسید , فکر کنید .
"سفر در اتاق نسخه برداری
پل آستر
ترجمه : مهدی غبرایی
138 ص – نشر ثالث "

پ.ن : در حال نوشتن این پست این اس ام اس به دستم رسید اما متاسفانه بی نام و نشان :
و روزی میرسد که خدایان می خندند / که چه شوخی بزرگی بود / دنیایی بود و ما خدایی بودیم !
.

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

پدر , عشق و پسر

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

"اگر والدین می دانستند که تاثیرشان در ساخته شدن فرزند تا چه اندازه ناچیز است , به وحشت می افتادند ! چند تصویر فیلم و چند جمله کتاب بیش از تمام عوامل دیگر زندگی من را رقم زد "
کریستین بوبن . فرسودگی
برای شما هم اتفاق افتاده که در وضعیتی گیر کنید که توضیحش برای دیگران بسیار دشوار و ناممکن باشد؟ وضعیتی که هیچ کس نمی تواند شما را درک کند ؟ وضعیتی که هر کلام و توضیحی فقط اوضاع را وخیم تر می کند و سوءتفاهم ها را زیاد می کند ؟ اگر جواب شما مثبت است توصیه می کنم که در این مواقع از پدر معنویمان کمک بگیرید. پدری که در تمام سختی های زندگی آغوش گرمش را برایمان باز می کند : " ادبیات "  این آخرین کمک پدرم به من است  :
اگر سفر نکنی
اگر کتاب نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی !
پابلو نرودا
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

این کلمه شش حرفی لعنتی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
بخش زیادی از عمر ما انسان ها به انتظار می گذرد . بچه که هستیم تمام سال کشدار تحصیلی را به انتظار بعدازظهرهای رنگی و طولانی تابستان تحمل می کنیم . جوان که می شویم و اولین چشمان سیاهی که داغمان می کند را تجربه می کنیم کارمان تمام است وباقی عمر , در تمام دوستی ها و روابط و ازدواج هایمان منتظریم که آن لحظه جادوئی نخستین تکرار شود که نمی شود!
 ا ن ت ظ ا ر . ا ن ت ظ ا ر
انتظاری که "حلاج" را آواره بیابان کرد و "سهروردی" را به زندان کشید و "عین القضات" را به میان بوریا و نفت و آتش . انتظار " حافظ " برای شاخ نباتش که بخاطرش آن همه شیرینی در کلام ریخته بود , انتظار " سعدی " برای کسی که به خاطرش در غزل هایش جادو ریخته بود, انتظار " مولانا " برای محبوبش شمس, انتظار " هدایت " برای آن زن اثیری , انتظار " شریعتی " برای پروفسور شاندلی که آن همه از او نقل قول کرده بود, انتظار مصریان باستان برای پیوستن به "کا ", انتظار بودائیان برای "نیروانا " ,انتظار مسیحیان برای ظهور "مسیح" , انتظار زرتشت برای "سوشیانت " , ,انتظار مسلمانان برای ظهور "مصلح" , انتظار "بکت " برای گودو ,انتظار "شهریار " برای معشوق بی وفایش , انتظار سیاوش و شاه رخ برای رهایی از زیستن در کله ی تباه شده یک اسب , انتظار "فروغ" وقتی غریبانه می سراید : من خواب دیده ام کسی می آید / کسی دیگر / کسی که مثل هیچ کس نیست .
اما از بین این همه انتظار بزرگ "جورج و لنی " فقط در زندگی یک انتظار دارند : دست کشیدن از خر حمال هایی که در مزارع دیگران انجام می دهند و داشتن پنج هکتار زمین با چند تا باغ و یه مزرعه یونجه و کلی خرگوش . کلی خرگوش که "لنی " تا دلش می خواد نازشون کنه و بهشون غذا بده . مزرعه ای که فقط مال خودشون باشه .فکر می کنید بهش میرسن ؟
" موش ها و آدم ها Of Mice & Men   
نوشته : جان اشتاین بک      John Stienbeck
ترجمه سروش حبیبی
142 صفحه جیبی – نشر ماهی "
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

چند مساله

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه


1.در تمام طول شب , گر چه در کنار B خوابیده است اما خواب C را می بینید . C در دورترین فاصله ممکن یا در نقطه اوج منحنی جاده خصوصی ماشین روی خانه ای ایستاده است . شاید خواب ,تصویری است از جاده ماشین رو خانه ای که زمانی با هم در آن زندگی می کرده اند . زن گرچه در چشم انداز کوچک به نظر می رسد اما سرزنده است و لباس سرخ گوجه ای تابستانی به تن دارد . زن با سری رو به عقب , دست  هائی روی باسن و پاهائی باز در حالتی از اطمینان ایستاده است , جلوه گری می کند , شاید می خندد . مرد مضطرب بیدار می شود. خواب B که در کنار اوست آشفته نمی شود. B در یقین خودش که A او را دوست دارد, باقی است . در واقع مرد C را به خاطر او ترک کرده بود . به خاطر این که ثابت کند او را دوست دارد .
مساله : مرد به چه کسی دارد عمیقا خیانت می کند . B یا C ؟
2. A به فاصله 7 بلوک از رختشویخانه مورد علاقه اش زندگی می کند, در 3.8 مایلی روان پزشک اش . متوسط زمان رفتن پیش روان پزشک , در اوج ترافیک بعد از ظهر , 22 دقیقه است . زمان معمولی هر جلسه معالجه کوتاه با احتساب وقت های قبل و بعد از آن 55 دقیقه است . زمان معمول یک نوبت شستن لباس در لباسشوئی هایی که از بالا در آن لباس می گذارند 33 دقیقه است . روانپزشک و لباسشوئی در یک راستا قرار دارند .
مساله : آیا A می تواند لباس چرک هایش را در ماشین لباسشوئی در مسیر رفتن پیش روانپزشک اش بگذارد و قبل از دزدیده شدن لباس های مرطوبش به رختشویخانه برگردد ؟
3. A چهار بچه دارد . دو تا از آنها در کالج و دوتای دیگر در مدرسه خصوصی درس می خوانند. هزینه سالیانه کالج بالغ بر 6300 دلار برای هر نفر می شود . همین هزینه برای مدرسه  خصوصی 4700 دلار است. درآمد سالیانه A عبارت است از n,که سه هفتم آن بابت مالیات های حکومتی پرداخت می شود . یک سوم آن به C که جاده ماشین رو را تعمیر می کند داده می شود . تمام مخارج تحصیلی عبارت است از پنج بیست و یکم (5/21) n . هزینه هفتگی هر یک جلسه روان درمانی 45 دلار و هر نوبت رختشویخانه 1.1 دلار است .
مساله : A تا کی می تواند با این وضع ادامه دهد ؟ جواب را با تقریب یک هفته رند کنید .
مسائلی برای نمره بیش تر : زمان را با فرض 6 بچه که 4 تای آن در کالج است محاسبه کنید .
داستانی از " جان آپدایک " با ترجمه " مصطفی مستور " .
پ. ن :عکسی که استفاده کردم, عکسی است  از " میترا تبریزیان "
به نام " فراسوی محدودیت ها "
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

کتابی که هرگز رهایتان نمی کند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه


ژاپنی ها مردمان عجیبی هستند ! فیلم های هالیوود را به طور همزمان در کشورشان اکران می کنند و هر سال یاد قربانیان اتمی خود را گرامی می دارند ! گروه های موسیقی راک و متال – در نهایت کیفیت – در این کشور کنسرت اجرا می کنند و از طرفی دولت به کسانی که از لباس سنتی ژاپن استفاده کنند, بلیط نیم بهای مترو و قطار می دهد ! این مردمان عجیب فقط کافی است اراده کنند که مخترع , کارگردان , نویسنده یا حتی میزبان جام جهانی فوتبال شوند . آن وقت دست در جیب جادوئی شان می کنند و با لبخندی بودآ وار همه را شگفت زده می کنند ! مثلا یکی از آن ها می تواند شش رمان بنویسد که از چهار بار نامزدی جایزه معتبر "بوکر" دو بار این جایزه را مال خود کند . جادوگری که در این پست می خواهم او را معرفی کنم " کازوئو ایشی گورو " است .
" اخطار : خطر لو رفتن داستان کتاب "
"لحظه ای که تصمیم گرفتیم به " نورفوک " برویم و دنبال نوار گمشده مان بگردیم , گوئی همه ابرهای آسمان به دست باد روئیده شده و جز خوشی و خنده چیزی انتظارمان را نمی کشید " معلوم نیست چگونه " کتی " – قهرمان اصلی رمان – می تواند درباره خوشی و خنده حرف بزند ؟! اصلا مگر خنده مختص آدم ها نیست ؟ آدم هائی که بطور طبیعی و از پدر و مادری حقیقی متولد شده باشند ؟ پس چطور " کتی " و دوستانش که در آزمایشگاه "هیلشم " به دنیا آمده اند و برای این زنده اند که در مواقع نیاز عضوهای بدنشان را اهدا کنند یا بچه دار شوند , چگونه حتی می توانند تصوری از خندیدن داشته باشند ؟
 مهم ترین ویژگی دنیائی که " ایشی گورو " برایمان خلق می کند این است که جوان های آزمایشگاه "هیلشم " از زندگی خود راضی هستند و درصدد شورش و تغییر نیستند و این تلخی رمان را دوچندان می کند !مگر کم خوانده ایم رمان هائی که برایمان ضد اتوپیاهای وحشتناک ترسیم کرده اند – که نمونه اعلای آن کتاب "دنیای قشنگ نو "  آلدوس هاکسلی است که در این پست به طور مفصل درباره اش صحبت کرده ام – پس چرا این کتاب را تا ابد به یاد داریم ؟  انسان های بی روح و احساسی که محتاج توجه و محبت هستند و با نگاه سردشان انگار می گویند : "هرگز رهایم مکن "
"هرگز رهایم مکن
نویسنده : کازوئو ایشی گورو
مترجم : سهیل سمّی
نشر ققنوس "
پ.ن : "هدف من نوشتن داستان پیروزی بشر نبود , بلکه ظرفیت بشر برای پذیرش سرنوشت بی رحمانه اش بود ! " قسمتی از مصاحبه " ایشی گورو " با روزنامه " گاردین " ترجمه : احسان لطفی
پ.ن 2 : نمی دونم چرا یاد رویانا – گوسفند شبیه سازی شده آزمایشگاه رویان – افتادم ! یعنی الان که مرده حالش بهتره ؟
.

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز