ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

گریه در تاریکی

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

سرررددررددسس . سرم به شدت تیر می کشد ! شقیقه هایم را آرام فشار می دهم . چشمانم ترجیح می دهند خود را از خواندن ادامه کتاب به بهانه ی سردرد معاف کنند . حریفشان نمی شوم . چشمانم را می بندم و داستان را اینگونه تصور می کنم . آن جوری که جرات خواندنش را داشته باشم  : مردی موقر با ربدوشامبری گران قیمت در اتاقی آفتاب گیر و دنج روی صندلی راحتی لم داده است و دارد از پنجره ی اتاقش کوههای زیبای سوئیس را دید می زند . سردرد . سررردرد . سسسسرررردددرررددد . ریش چند روزه مرد به صورت او ظاهری متین و جاافتاده داده است . دختری جوان و فریبا در کنار مرد میان سالی کنار او هستند . سسسرررردددددررد  . دختر , زن برادر اوست و مرد پزشک مخصوصش. معلوم است که از او به خوبی مراقبت می کنند و حفظ سکوت خانه برایشان اهمیت دارد چرا که به نجوا و به اشاره با هم حرف می زنند و پزشک مواظب است کوچک ترین صدائی از خود در نیاورد . سسسردددررددسسررددد . بی فایده است . حقیقت کتاب فراموش نشدنی است . آن قدر تلخ , که این سردرد لعنتی هم نمی تواند حریفش شود . حریف سرنوشت آلبینوس . سردرررردددسسردد

خنده در تاریکی
ولادمیر ناباکوف . امید نیکفرجام
نشر مروارید
247 صفحه
.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

جلال از پشت عینک معماری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

جلال را همه می شناسیم . داستان هایش را خوانده ایم . زبانش را تحسین کرده ایم هرچند شاید با قسمتی از افکارش در "غرب زدگی " و " خسی در میقات " موافق نباشیم . مهم ترین ویژگی جلال , نوسنده بودنش – به معنای واقعی کلمه – بود که درباره ی هر موضوعی که نیاز میدید وارد میشد و نظر می داد . اگر کارنامه ی هنری او محدود به داستان هایش می بود مسلما امروز جایگاه فعلی اش را نداشت ! وزنه ی سفرنامه ها , تک نگاری ها و مقالات جلال اگر نگوئیم از داستان هایش سنگین تر است چیزی از آن ها کم ندارد . توصیفات دقیق و از آن مهم تر قدرت و شجاعت تحلیل و بیان نظر خود درباره ی موضوع مورد بحث بطور شفاف ویژگی است که جای خالی آن هنوز هم در ادبیات ایران حس می شود . "ناصر فتحی راسخ " در کتاب " خشت و شیشه " آثار جلال را از پشت عینک یک معمار و شهرساز بررسی کرده است .
الف ) بخش معماری : ایده ی کتاب خلاقانه و تازه است اما چیزی که جای خالیش در کتاب به چشم می خورد چگونگی ارتباط مناسب توصیفات معماری جلال در کتاب های مختلفش به همدیگر است . توصیفات معماری جلال برای دانشجوی امروز معماری کاربردی نیست ! نگاه توریست کنجکاوی است که به زبان مردم کوچه بازار آشناست و نمی توان حاوی نکات آموزشی باشد . " امروز صبح گوگن هایم را دیدم . گوگن هایم یک موزه جمع و جور است و خالی از گرفتگی و بوی مرده نمی دهد ! ... مضافاتش همه با هم جور "
اشکال دیگر کتاب نبود نصاویر مناسب و واضح از مطلبی است که جلال درباره ی آن صحبت می کند که اگر می بود هم خواننده ی غیر معمار می توانست از کتاب سر در بیاورد و هم معمار جماعت می توانست مروری کند بر آموخته هایش . توصیفات معماری جلال بیش از آن که از بعد معماری قابل توجه باشد تمرینی است برای نویسندگی او یا حداکثر , تلاشی است برای ورود جلال به حوزه ی معماری به زعم خودش . " ورودی شاه زند دری بود و پشت در پلکانی بلند که می رفت بالا بر فراز تپه و 39 پله داشت که اگر اشتباه کنی در شمردنش گنه کاری و باید از سر بگیری "
اما دو یادداشت جلال : " طرح مسجدی برای رفسنجان " و " مصاحبه با هوشنگ سیحون بعد از زلزله بوئین زهرا " خواندنی و حاوی نکات مهمی برای معماران است و باید متاسف شد که بعد از گذشت این همه سال از نگارش آنها هنوز هم معماری معاصر ایران قادر به حل آن ها نشده است .
ب ) بخش شهرسازی و شهر نشینی : تا کنون هرچه درباره معماری جلال گفتم را فراموش کنید ! نوشته های جلال در حوزه شهرسازی غنی و کاربردی است . دیگر نویسنده ای نیست که بخواهد قدرت تسلط خود بر زبان و اصطلاحات معیار را به رخ بکشد , بلکه منتقدی است که به خوبی شهر , امکانات و معضل های آن را می شناسد و به علت سفرهای متنوعش به شهرهای معروف دنیا توانسته است مقایسه جالبی با شهرهای ایران انجام دهد . " اگر از آسمان در مهرآباد به زمین بنشینی آن طرف شهر به دندان های ریخته یک حیوان ماقبل تاریخ می ماند . خشک و بیروح ! ... برازیلیا – پایتخت جدید – با عمارات عظیم و زمین های خالی که مدام آدم باید دنبال آدم هایش بگردد ! "
جلال شهرساز علاوه بر بیان نقاط ضعف ها , راه حل هایی هم برای آن پیشنهاد کرده است که بیان گر درک عمیق او در این حوزه است . " آقای شهردار , دودکش ها را به شرق تهران ببرید که دودشان با نسیم دائمی شهریار , تهران را خفه نکند ! " یا " دور خیابان ها {مکه} پر از نئون ... بحث در این نیست که چراغ موشی را جای نئون بگذارند بلکه در این است که چرا نباید برای چنان عظمتی نوع خاصی و شکل خاصی از لامپ بهمان کمپانیها سفارش بدهند و آخر تشخصی ! و نه اینکه خانه خدا یک مصرف کننده عادی پنسیلوانیا ! "
هرچند که جلال در برخی نوشته هایش جانماز آب کشیده است اما کتاب خواندنی است . " آقای شهردار , آیا می دانید که در یک شهر اسلامی بلندتر از مناره خانه خدا چیزی ساختن زشت است ؟ شما چرااین مسائل را رعایت نمی کنید ؟ "

خشت و شیشه ( هنر و معماری در آثار جلال آل احمد )
ناصر فتحی راسخ
نشر افق . 210 صفحه
.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

مدایحی بی صله برای بهرام صادقی

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

"ملکوت" کتاب عجیبی است ! در خط اول آب پاکی را روی دستت می ریزد : " در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد " . دنبال جنگولک بازی های روایی مد آن زمان نیست . می داند آس داستانش سوژه نیست . کارت اولش را – که تو فکر می کنی حکم است – برایت رو می کند و منتظر می ماند تا آخر بازی . فصل اول را که یک نفس خواندی کارت تمام است ! بازی را که باخته ای هیچ , مشتاقانه بازی های بعدی را هم طلب می کنی . و برایتان هیچ نمی ماند جز هوس یک قمار دیگر ! اینجایش را داشته باشید :
" هنگام غروب به گندام زاری رسیدم . در همین وقت صدای زمزمه ای شنیدم و دانستم کشاورزی است که با خرش به خانه بر می گردد . او را می دیدم که از میان سبزه راهی پیچاپیچ می گذشت و دم به دم کوچکتر میشد و کوله بارش بر پشتش آهسته تکان می خورد . بچه ای بر روی خر نشسته و قوز کرده بود . این را می دانستم که مرد دهقان با بچه اش و خرش از بازار ده بر می گردند . برای شب و فردایش قند و دوده و نفت خریده است و شاید هم پارچه چیت گلدار قرمز برای زنش و کفش پولک نشانی برای دختر دم بختش ... تفنگم بسویش نشانه رفت و دستم ماشه را چکاند و صدایی برخاست که مرا اندکی به عقب راند و دیگر نقطه ای بر سبزه راه پیچاپیچ نبود و صدایی از دور که آهسته آواز می خواند و غم انگیز می خواند و خونی که لابد روی زمین ریخته بود و من خری را می دیدم که در تاریکی فرار می کرد بی آنکه بچه ای رویش باشد "
بهرام صادقی نویسنده ی عجیبی است . باید هم باشد . اگر نبود که با دو کتاب در ذهن فراموشکار تاریخی این ملت که باقی نمی ماند . می ماند ؟ فضای داستانی اش چند دهه جلوتر از زمان خودش بود . فضاسازی های دقیقش دستت را می گیرد و می برد و می برد تا جائی که نمی شناسی , می ترسی و رو بر می گردانی که از او بخواهی تو را برگرداند اما می بینی نویسنده رفته است ! خودت مجبوری راه را پیدا کنی .
در "ملکوت " گاهی حس می کنی نخ هایی که صادقی برایت لا به لای سطرهای کتاب مخفی کرده است کم است و داستان برایت گنگ جلوه می کند . حق هم داری ! اما با این نگاه دو دو تا چهار تا از هنر نمی توان خیلی لذت برد . با این نگاه نمی توان قانع شد که مارلون براندو بعد از تیرخوردنش در پایان " آخرین تانگو در پاریس " تا تراس خانه خود را می کشد و آن نگاه جادویی را به شهر می اندازد و بعد می میرد .  انگار قسمت هایی از کتاب فقط متعلق به خود نویسنده است . معبدی است مقدس که تو حق ورود به آن را نداری و فقط مجازی به تحسین برج و بارویش از دور و حداکثر دست سابیدن به در ورودی اش ! اما نگران نباش اگر به گاه به خواندن کتاب آمده باشی دربان منتظر توست وگرنه به در کوفتنت را پاسخی نمی آید !

ملکوت
بهرام صادقی
نشر زمان . 112 صفحه
.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

استیونز نبودن سخت است

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه


استیونز کتاب "بازمانده روز" در خوانش اول انسانی قابل ستایش به نظر می آید که توانسته است بین کار و زندگی شخصی اش تمایز قائل شود . خدمتکار حرفه ای و منظمی که اجازه نمی دهد احساسات سطحی روی کارش تاثیر منفی بگذارد . آینده اش را در شغلش می بیند و مدام در پی چیزی است که خود از آن " تشخص در کار " یاد می کند .
اما بعد از ته نشین شدن  کتاب  در جانتان , بُت استیونز برای شما فرو میریزد . دیگر او نه یک انسان منظم بلکه رباتی است بی دست و پا که چون نمی تواند در زندگی رُلی به جز خدمتکاری مطیع و رام را ایفا کند ترجیح می دهد فکر کند که معنای زندگی چیزی بیش از این نیست . نه مرگ ویران کننده ی پدر , نه رابطه ی عاطفی او با میس کنتن و نه سفر شش روزه ی او در طبیعت بکر انگلیس برای دیدار مجدد میس کنتن برای اظهار هرچنددیر عشقی قدیمی و دیدار با انسان های عادی که فارغ از هر زنده باد و مرده باد تعریفی ساده اما واضح از زندگی دارند هم نتوانست در او تغییری ایجاد کند . جالب تر این که او از کاری که انجام می دهد راضی است و از آن لذت می برد .
حالا به جای استیونز , خودمان و به جای علاقه ی او – خدمت کاری- چیزی را که در زندگی برایمان بیش از همه مهم است را جایگزین کنید . تا به حال فکر کرده اید که فداکاری ها و گذشت ها و گاها دیوانگی هایی که با کمال میل در راه آن مطلوب انجام می دهیم از دید ناظر بیطرف بیرونی دست کمی از زندگی استیونز ندارد ؟!
کتاب به ظاهر کنایه است به دوران ویکتوریایی انگلیس اما انگشت اتهامش را به سوی همه ی ما گرفته است و گیرم که تو از این کنایت اشاره ای نفهمی !
The remain of the day  بازمانده روز 
Kazuo Ishiguro      کازوئو ایشی گور
ترجمه نجف دریابندری . نشر کارنامه

پ.ن : ترجمه جادویی دریابندری در این کتاب دو صحنه تلخ را تا ابد در ذهنم پارک کرد . جائیکه پدر استیونز را به علت کهولت سن بازنشسته می کنند و بعد مرگ تراژدیک پدر استیونز . به قول گروس : روزهای تاریک دیگر تمام شد / حالا فقط شب است !
.
پ.ن 2 : دیازپام های قبلی ایشی گورو

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

Tampons, Cosmetics and Other Forbidden Stuffs in Communism

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

باز هم نزدیک انتخابات و آزادی نیم بند مطبوعات غیر دولتی ؛ انتشار مجدد "اعتماد" و "شهروند امروز" و ماهنامه جدید "تجربه" درکنار گستاخی های روزنامه "روزگار" و گاهی اوقات "شرق" باجِ اقتدارگریان به مردم است.

از این میان شهروند امروز با سردبیری رضا خجسته رحیمی که جانشین محمد قوچانی شده، تا حدودی جذاب تر از سایرین است. مقالات به روز و ارتباط بسیار گسترده با استادان دانشگاههای خارج نشین و همچنین مصاحبه با استادان غیر ایرانی به جذابیت های این هفته نامه افزوده است. سعید لیلاز، عباس عبدی ، علیرضا علوی تبار ، سرگه بارسقیان و … تیم نویسندگان را تشکیل می دهند. از بخش های جالب شهروند می توان به عکسخانه (به ویژه دو مجموعه خوابگاه دختران و اتاق بازجویی) و پرونده ویژه ("ارباب حلقه ها" با طرح جلد فوق العاده اش و "فروپاشی شوروی") اشاره کرد. و دیگر اینکه کاوه شجاعی و فرزانه سالمی بخش ترجمه ها را تقریبا قبضه کرده اند.

اما شهروند یک بخش استثنایی دارد که هوشمندی مترجم و هیات تحریریه شهروند را نشان می دهد : مصائب زندگی در حکومت های کمونیستی نوشته ی اسلاونکا دراکولیچ؛ نوشته هایی درباره زندگی زنان در کشورهای کمونیستی (یوگسلاوی ،صربستان، لهستان، بلغارستان، اوکراین ، آلمان شرقی و ... ) که آنچنان شباهتی با وضعیت ایران در سالهای بعد از انقلاب دارد که خواننده باور نمی کند این رخدادها در خارج اتفاق می افتد. تفتیش عقاید ، حضور دائمی گروه های فشار و نیروهای امنیتی ، وضعیت افتضاح اقتصاد دولتی ، نبود امنیت جانی و مالی ، ناامیدی و بدبینی، سانسور شدید و نبود آزادی مطبوعات و آزادی بیان، انتخابات فرمایشی و نداشتن توسعه ی سیاسی و در نهایت اقتدارگرایی دولت از نکات مشترک ما و آنها است. شباهت ها آنقدر زیاد است که گاهی خواننده احساس می کند فقط اسامی افراد و مکان ها را عوض کرده اند و به عنوان ترجمه چاپ کرده اند! البته ترجمه ی روان و سلیس "رویا رضوانی" در انتقال این حس مشترکِ بدبختی بسیار موثر بوده است.

"این زمستان باز هم به یاد اولریکه می افتم. اگر الان اینجا بود، اگر در مقابل این صلیب های سفید ایستاده بود، اگر می دید که دیگر دیواری در کار نیست و پرچم آلمانِ متحد بر بالای ساختمان رایشتاگ در باد می رقصد چه حالی پیدا می کرد؟ آیا احساس نمی کرد چیزی را – مثلا گذشته اش را – از او دزدیده اند؟ دو سالی که در زندان گذرانده بود، بیماری اش، ریختن موهایش، وحشتش، عزم و پایداری اش- همه برای هیچ، همه بیهوده بوده؟ این همه رنج را به بازیگوشی حافظه وانهاده اند، پاسداشتِ این همه رنج، تنها برگزاری توری با اتوبوس در "شرق" است؟ ...مسئله این است که آنها طوری عمل می کنند که انگار می توان فورا متحد شد... انگار تقسیم قبلی ملت، دیگر اصلا اهمیت ندارد و باید فورا به فراموشی سپرده شود.... "دیوار" [تبدیل شده] به تکه های کوچک بتون رنگ شده ای که هر یک را به 5 مارک آلمان می فروشند، و اعتبار کل تاریخ این ملت را تا حد یادگاری های کوچک و بی ارزش تقلیل می دهند... هر قدر گذشته را زودتر فراموش کنیم ، بیشتر باید نگران آینده باشیم." (شهروند امروز ، شماره 4)

او درباره ی سانسور شدید مطبوعات می نویسد که باعث می شود نویسنده ای به حد جنون و افسردگی برسد و در نهایتِ جوانی به زندگی خود پایان دهد. درباره ی کمبود مواد غذایی می نویسد که اگر حتا صبحانه و ناهار و شام نداشته باشند ، مهم نیست که به آن عادت کرده اند ، چیزی که اهمیت دارد فقط بحث سیاسی سر میز است! می نویسد که آنها حتا حق انتخاب مواد غذایی را ندارد چون که اصلا غذایی وجود ندارد که بخواهد تنوع هم داشته باشد. می نویسد که از زنان خواسته اند که؛ ظاهرتان درست مثل مردها باشد ، اول از همه به کشورتان خدمت کنید ، بعد به خانه داری و همسرداری مشغول باشید و در نهایت وظیفه ی شما اطفای جنسی مردها است. می نویسد مادرم و سایر زن ها در آرایش چهره و لباس خود هیچ حق انتخابی نداشتند چون که باز هم هیچ چیزی برای انتخاب نبود. همه زن ها رنگ موی قرمز می زدند نه بخاطر زیبایی ، نه ! باز هم چون هیچ انتخابی نداشتند. می نویسد که پوشش زن ها هم درست مثل مردها بود؛ خشن و بی هیچ آراستگی. باید چرک و کثیف می بودیم تا که با نگاهی بدبینانه نگاه مان نکنند، تا نگویند او جاسوس و روسپی است. می نویسد که دیوار برلین سالها ارتباط مردم را با دنیا قطع کرده و باعث مرگ بسیاری از مردم در تلاش برای رسیدن به آزادی شده است. می نویسد که این هم وضعیتِ استقلالِ اقتصادی کمونیسم است؛ بعد از سالها، از تامین یک مایحتاج مطلقا زنانه – نوار بهداشتی- هم عاجز است.

****

خانم اسلاونکا دراکولیچ متولد 1949 در ریکای کرواسی است. او که نویسنده ی هفته نامه های "استارت" و "داناس" طی سال های 1982 تا 1992 بود، به همراه پنج نویسنده ی زن دیگر از جانب روزنامه های تندوری ملی گرا به خیانت به کشورمتهم شد. اتهام آنها نگاه فیمینیستی و عدم قطعیت در موضع گیری نسبت به تجاوز نیروهای صرب بوسنایی به غیرصرب ها بود. بعد از اعلام این خبر توسط روزنامه ها ، دارکولیچ مدام تهدید جانی می شد و به اموالش آسیب می رساندند و در نهایت مجبور به ترک کرواسی شد. نوشته هایش تا مدت ها در کرواسی ممنوع الچاپ بوده است. تا کنون چند رمان و مقالات زیادی نوشته است که بیشترشان در مورد وضعیت زندگی در کشورهای کمونیستی و منطقه ی بالکان بوده است.

تعدادی از آثار او :

رمان :

مناظری از ترس - 1992

پوستِ مرمری - 1993

اِس. رمانی درباره ی بالکان (یا انگار آنجا نیستم) - 1999

تختخوابِ فریدا – 2008

غیر داستانی :

چگونه از کمونیسم نجات یافتیم و حتا خندیدیم – 1991

بالکان اکسپرس - 1993

کافه اروپا - 1996

آنها حتا به یک مورچه هم آزار نرساندند: دادگاه جنایات جنگی در لاهه - 2004

پ.ن1 : شهروند امروز قیمتش 2000 تومنه. من که هزینه هام سر به فلک کشیده و توان خرید شهروند رو ندارم، مجله رو از "رفیق حسین"- بعد از اینکه خودش خوندش، می گیرم و می خونم! دمت گرم.

پ.ن2: درمورد ترجمه که این همه ازش تعریف کردم؛ واقعا نمی دونم که خانم رضوانی مقالات دارکولیچ رو از انگلیسی ترجمه کرده یا از زبان اصلی!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

در دفاع از اول شخص مفرد

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

داستان های با زاویه روایت اول شخص چند سالی است در ادبیات ایران مد شده است و اکثر نویسنده های جوانی که وارد بازار چاپ می شوند از این نحوه ی روایت استفاده می کنند . یکی از مهم ترین مزیت های این روایت به دانای کل در این است که نویسنده می تواند تعدادی از اطلاعات داستانش را که بازگو کردنش برای خواننده – به جهت فهم بهتر وقایع – ضروری است , مبهم و سربسته نگه دارد ! راوی چون مانند مخاطب از دید خاص خودش ناظر و راوی وقایع است می تواند تعبیر و برداشت شخصی خود را از اتفاقات داشته باشد که لزوما بی نقص و کامل نیست و می تواند همراه جانب داری و اشتباه و تعصب خاص آن کاراکتر باشد . مثلا در دانای کل نمی توانید بنویسید " به نظر می رسید که او داشت دروغ می گفت " اما در روایت اول شخص این کار منطقی و صحیح است .  به یاد بیاورید داستان "پنین" نوشته ی "ولادمیر ناباکوف" که راوی به علت خصومت شخصی با کسی که داستان درباره ی اوست تا اواخر داستان درباره ی او به خواننده دروغ می گوید ! سهیم کردن خواننده در روند خلق و درک وقایع در روایت اول شخص که اصطلاحا در ادبیات مدرن به سطرهای سپید اطلاق می گردد از دیگر دلایل گسترش این نوع روایت می باشد . مخاطب امروزی ادبیات نیاز به دانای کل ندارد که همه ی وقایع را از سیر تا پیاز برایش تعریف کند . باهوش است و ترجیح می دهد به شعورش احترام گذاشته شود و تا حدی  نتیجه گیری و علل و معلول داستان را خودش کشف کند .
  نشر چشمه در مجموعه "جهان تازه داستان " که به کارهای اول نویسنده های جوان اختصاص دارد در این میان از سایر همکارانش فعال تر است . "احتمالا گم شده ام " نوشته ی "سارا سالار " از جمله ی همین کتاب هاست که با رپرتاژ خبری مناسب و حواشی زردی مانند این که نویسنده همسر سروش صحت معروف است یک سالی است که چاپ شده است و به گواهی آمار نشر چشمه از کارهای پرفروش ایرانی سال گذشته بوده است . داستان روایت یک روز از زندگی زنی جوان در تهران امروز است که نمی تواند از خاطرات دوران نوجوانی و دانشگاهش با دختری به نام گندم خلاصی پیدا کند . روایت اول شخص نویسنده از این داستان مهم ترین ویژگی کتاب است که در پایان بدل به پاشنه آشیل کار می شود و خواننده را پا در هوا و مردد رها می کند . نویسنده در استفاده از سطرهای سپید به قدری افراط کرده است که رابطه راوی با گندم و فرید دهدار که از اصلی ترین نکات داستان است و باید به نحو مناسبی گره گشایی میشد , مبهم باقی می ماند .
دلیل نام بردن مکرر نویسنده از مارک ها و جمله های ی تبلیغاتی معروف – که تقلیدی ناشیانه از "کافه پیانو" ی فرهاد جعفری است – قابل درک نیست ! نه در معرفی کاراکترها تاثیری دارد و نه در بیان کیفیت محیط وقوع داستان . به نظر می رسد نویسنده به تعریف نازل و دم دستی از کاراکترهای امروزی و مدرن رسیده است ! تنها رابطه ای که در داستان به خوبی پرداخت و روایت شده است رابطه راوی با پسر 5 ساله اش – سامیار- است که ملموس و باورپذیر از کار درآمده است که با توجه به جنسیت نویسنده قابل انتظار است . " سامیار عین برق از در مهد می دود بیرون . می خواهد مثل هر روز بازیگوشی کند و سوار ماشین نشود . می گیرمش و مثل بچه گربه پرتش می کنم توی ماشین و راه می افتم . ساکت و بغض کرده روی صندلی عقب می نشیند . می داند نباید چیزی بگوید یا کاری بکند . امروز دوباره از آن روزهایی است که مامان عصبی و کلافه است . می داند باید صبر کند تا همه چیر به خیر و خوشی بگذرد و مامان دوباره مهربان بشود  " . جایی خواندم که فرزاد موتمن درباره رضا ناجی گفته بود که : دادن سیمرغ به بازیگری که فقط با یک لهجه بلد است حرف بزند و آن هم زبان مادری اش است , خنده دار است !
از مزیت های داستان لحن ساده و راحت نویسنده است که با وجود استفاده از لغات خط قرمزی نه تنها متن را به ابتذال و سبکی نکشانده است بلکه کاراکترها را ملموس کرده است . هر چند نویسنده در عباراتی مانند " سه نقطه شعر داشتم می گفتم " موفق نبوده است اما با کمی اغماض در بقیه ی موارد زبان , زبان مردم کوچه بازار است . نویسنده علاوه بر آن توانسته است از برخی کلیشه های رایج آشنایی زدایی کند و توصیفات جدیدی خلق کند " بلوزم را می اندازم کف زمین , شلوارم را , سوتینم را , صورتم را توی دست هام قایم می کنم ... می روم توی وان ... آخ ... انگار تمام سلول های بدنم می گویند متشکریم , متشکریم "
اما این نکات مثبت در کلیت مبهم داستان و تحول سریع و با عجله ی راوی در انتها به چشم نمی آید . نقظه ضعفی که اثر نویسنده ها و فیلم نامه نویسان با آن مواجه هستند . ریتم آرام داستان که مدام در حال جابه جایی در زمان حال و گذشته است در چند صفحه ی آخر ناگهان تند شده و کاملا بر کلیت کار سنگینی می کند .  داستان اول " سارا سالار " با همه ی این تفاسیر و به گواهی آمار  پرفروش از آب درآمده است هرچند که چرچیل جمله ی معروفی دارد که سه نوع دروغ وجود دارد : دروغ کوچک , دروغ متوسط و آمار !
.

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز