۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

We Are Mokhtaar

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه
هشت سال تلاش بی وقفه با این دیالوگ های شاهکار، واقعا نوبره!. چند دیالوگ به یاد ماندنی از مختارنامه (اینها فقط لمحه ای از دریای بی کران فیلمنامه ی شاهکار مختار است.)

- آنقدر این دست اون دست کردی تا سربازان رسیدند!
***
- جنابعالی!؟!
***
- یا اخوی، چیزی که عوض داره، گله نداره!!
***
- ما با آنها فامیل هستیم!! (به یاد سلول های زندان یوزارسیف)
***
چند سکانس به یاد ماندنی:
فخیم زاده مشغول نامه نگاری به یزید (شاید هم ابن مرجانه!) است و ماه چهره خلیلی که اینجا غوغا کرده، نامه ی فخیم زاده را ویراستاری و غلط گیری می کند! .... نه این فعل چندان گیرا نیست... نه این لغت گویای حس درونی شما نیست (نقل به مضمون)
***
یک دلقک برای انحراف مردم از صراط مستقیم، چند نوبت حرکات موزون با آهنگ بابا کرم و فارسی ناف تهرون اجرا می کند!
+++
البته همگان به این نکته اذعان دارند که بدشانسی مختارنامه ، همزمانی پخش این سریال با حضور پرزیدنت در رأس قدرت است که باعث چرخش اس ام اس های به سوی پرزیدنت شده... و الا قابلیت های این سریال خیلی بیشتر از این چند تا دیالوگ است. کلا توی این چندسال فقط یوزارسیف تا حدودی توانسته با پرزیدنت رقابت داشته باشد...
+++
و اینکه دیروز 9 دی بود... و ما همچنان با هم هستیم...

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

Romantisize

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه
کلویی: اون سی دی رو که درموردش حرف زدیم، برات خریدم... گروه “Raised By Swans”. سوانز.
مایکل : ممنون.
ک - چیه...؟
م - من تقریبا تموم آلبوم هاشونو دانلود کردم!
ک - اما تو که قاب سی دی یا دفترچه شو رو دانلود نکردی!؟... یا سی دی ای که برای همیشه داشته باشی و بتونی تو دستات بگیریش... از اینترنت متنفرم... هیچی خصوصی نیست... هیچی واقعی نیست. مث الان... که همدیگه رو اینجا می بینیم...

+++
کلویی فیلم خوشگل و کلا مزخرفیه (البته آماندا 30فراید رو نمیشه نادیده گرفت!). خانم دکتر برای اینکه بفهمه شوهرش چقدر آدم مقید به خانواده ای است، یه فاحشه رو استخدام میکنه تا با شوهرش طرح دوستی بریزه! بعد هم خودش با فاحشه رفیق میشه و ....
همه ی آدمای فیلم مرض دارن. اختلالِ جنسیِ شدید؛ از خانم دکتر گرفته تا پسرش و شوهرش! حتی فاحشه هه هم اختلال جنسی داره! عینهو همین ارتش بیست میلیونی خودمون!

پ.ن1: اون عنوان هم یعنی عشق بر حسب طول
پ.ن2: خونه ی فیلم یک کار معماری خیلی خیلی بیسته! (یادی هم از زاک کرده باشم!)
+++
مارتین اسکورسیزی سرو بزرگان عالم، داره برای جعفر پناهی امضا جمع میکنه... اسپیلبرگ و کاپولا هم هستند.

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

?Ehh

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه
تلاش ، اولین قدم به سوی شکست است!
++++
حضرت هومر سیمپسون
+++
پ.ن: این گودر هم عجب چیز مزخرفیه ها!! به جان دو قلوها!!

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

Foreign Correspondent

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه
تا حالا چند بار به تماشای گفت و گوهای تلویزیون دولتی ایران نشسته اید؟ خواه ناخواه به علت وجود این مهمان ناخوانده در همه جا، توفیق اجباری دیدن یک یا چند مصاحبه را داشته اید. البته استفاده از واژه ی گفت و گو چندان مناسب این گونه برنامه ها نیست. واژه هایی مانند سفارشی، تعارفی، ماست یا هندونه زیر بغل برای گفت و گو های تلویزیونی مناسب تر است. برای نمونه؛ تعداد بی شماری از مصاحبه های رئیس جمهور منتصب با مجریان تلویزیون یا حتی با خبرنگاران خارجی که البته کاملا تحت کنترل هستند [حتما اون پشت صحنه ی مصاحبه ی پرزیدنت با تلویزیون رو دیدین! همون سوال- جواب های آماده و زیپ شلوار پرزیدنت!!]. اگر از همه ی این صحنه سازی ها خسته شده اید، کتاب «گفت و گوهای اوریانا فالاچی» را بخوانید...
اوریانا فالاچی روزنامه نگار، نویسنده و پارتیزان ایتالیایی، به خاطر مصاحبه با رهبران و دیکتاتورها و انقلابیون، درجهان شهره ی خاص و عام است. فالاچی معمولا در مصاحبه هایش بی پروا سوال می پرسد، همیشه می خواهد یک جواب قطعی بگیرد، به شدت سمج و کنجکاو است. و اینکه او یک زن است؛ یعنی خیلی راحت تر به اندرونی کله گنده ها راه پیدا می کند!
این کتاب را که نشر افق با قیمت 3500 تومان چاپ کرده (چاپ قبلی؛ نشر برگ) شامل هفت مصاحبه ی نسبتا طولانی با خمینی، مهندس بازرگان، شاه، لِخ والِسا، راکووسکی، قذافی و آریل شارون است. امتیاز اصلی این گفتگوها جسارت و گستاخی فالاچی در پرسیدن انواع سوالات، حتی مسائل خصوصی است. او به راحتی بیشتر آنها را دیکتاتور خطاب می کند؛ نحوه ی حکومتداری آنها را زیر سوال می برد؛ سعی می کند مسیر گفتگو را خودش تعیین کند و سوالاتش معمولا به نحوی مطرح می شوند که مصاحبه شونده مجاب به پاسخ دادن شود. البته هر از گاهی از اقتدار آنها تعریف می کند؛ فقط به خاطر اینکه طرفِ مقابل صحنه را ترک نکند!. همین امر باعث شده مصاحبه ها یکنواخت نباشند و خواننده را با خود همراه کند. توانایی های فالاچی به عنوان یک روزنامه نگار حرفه ای، هر خواننده ی علاقمند به سیاست و تاریخ معاصر را وادار به خواندن این کتاب می کند.
اما این همه از خوبی فالاچی گفتیم، چند نمونه از عیب های او را نیز عیان بنماییم! بزرگ ترین مشکل فالاچی تندروی و همچنین نگاه جانبدارانه به قضایا است. به خصوص که او یک ضد اسلام تندرو است و مقالات زیادی در این باره نوشته است. همین مسئله روی نگاه و قضاوتش در مورد اتفاقات ایران تاثیر گذاشته است. برای مثال، در مصاحبه با خمینی و بازرگان، به هر شکل ممکن می خواهد دموکراسی غربی را تنها راه اعتراف به وجود آزادی و دموکراسی در ایران معرفی کند، آن هم بدون در نظر گرفتن شرایط داخلی ایران؛ فقط چند ماه از انقلاب می گذرد و کشور دچار سردرگمی های بعد از شکل گیری هر انقلابی است. همچنین تاکید بیش از حد روی مسائلی خارج از موضوعات سیاسی و تاریخی؛ برای نمونه، سولاتی پیرامون لو.ا.ط یا اعدام زن آبستنِ متهم به زناکاری که بیشتر با هدف تخریب و تاکید بر روی جنبه ی خشن اسلام مطرح شده اند. هر چند خمینی به عنوان یک مرجع تقلید، جواب نامشخصی به این سوال می دهد و این مهندس بازرگان است که جواب و توضیح مناسبی برای این قضیه دارد.
مصاحبه ی سه ساعته ی خمینی، اکتبر 1979 در قم : فالاچی به مجله ی تایم گفته بود "واقعا تحت تاثیر خمینی قرار گرفتم و حتی حاضر شدم با چادر به دیدار او بروم." هر چند وقتی فالاچی سوالاتی در مورد دست و پاگیر بودن چادر می پرسد "چطور با چادر می شود شنا کرد؟ " و خمینی می گوید که دین ما به شما ربطی ندارد و هیچ از دین ما نمی دانید؛ چادر برای زنهای جوان لازم و مناسب است و... فالاچی هم عصبانی می شود و دست به کشف حجاب می زند! و چادر را به سمت خمینی می اندازد!. " از اونجایی که شما این حرفارو در مورد چادر گفتین، من این تکه پارچه ی کهنه ی احمقانه رو در میارم!" خمینی هم اتاق را بی هیچ حرفی ترک می کند. اما روز بعد دوباره فالاچی را می پذیرد. قبل از جلسه ی دوم، احمد خمینی به او می گوید: "هیچ چیزی درباره ی چادر از او نپرس. تحمل نمی کند." اما بعد از مصاحبه می گوید "به پدرم چی گفتین که لبخند زد. نه فقط یک لبخند، بلکه واقعا خندید. تا حالا ندیدم او بخندد!..." این مصاحبه، دقیقا شش سال بعد از مصاحبه ی شاه و فقط به خاطر مقابله به مثل انجام گرفت. [هیچ کدام از این توضیحات در کتاب نیامده است!]
ا.ف: یک تعریف ساده از آزادی، بیان کنید.
خ: آزدای یک مسئله ای نیست که تعریف داشته باشد. مردم عقیده شان آزاد است. کسی الزام شان نمی کند که شما حتما باید این عقیده را داشته باشید... آزادی یک چیز واضحی است.
ا.ف: می گویند یک زن هجده ساله که آبستن هم بوده این را به عنوان اینکه زناکار بوده اعدام کردند.
خ: دروغ است، نمی شود، در اسلام نیست. این جزو همان هاست که به ما نسبت می دهند.
ا.ف: این روزنامه ها بودند که درباره ی آن نوشتند.
خ: بی اطلاعم. ما چه می دانیم حالا چه شده. وقتی به محکمه رفته است محکمه حکم کرده است.
بازرگان: شاید منطقی ترین گفت و گو در این کتاب، همین مصاحبه ی بازرگان باشد. این مصاحبه حاوی نکات فوق العاده جالبی است که خواندن آن بعد از سی سال باز هم جذاب است. جسارت بازگان در بیان مشکلات دوره ریاستش [آنهم در هیاهو و محدودیت شدید آن دوران] جالب توجه است:
امام هرگز نه یک مرد سیاسی بوده است! نه یک ژنرال، و نه یک مدیر شرکت... ایشان خود را آماده ی برخورد با چنین مسئولیت هایی نکرده بودند... من حتی در فکرم که ایشان آیا احساس کرده بودند انقلابی را آغاز کرده اند؟... طبیعی است ایشان خودشان را چیزی بیشتر از یک رهبر مذهبی بدانند: پدر انقلاب، نگهبان انقلاب... دادگاه های انقلاب در دست دولت نیست و با موافقت دولت عمل نمی کند... در مورد شهود و بازجویی، مخالفت خودم را بارها اعلام کرده ام... قرآن دستور اعدام زناکار، همجن.س باز، و روسپی را نمی دهد.... نمی دانم دادگاه ها اعمال خود را چگونه توجیه می کنند... اشکال اینجاست که بعد از انقلاب اتفاقی افتاد ناگهانی و غیر قابل پیش بینی و آن اتفاق این است که روحانیون به طور غیر منتظره کشور را در دست گرفتند... روحانیون به سادگی از فرصتی که تاریخ به آنها داد استفاده کردند...
شاه :
دانستن اینکه دوبار در بچگی به شاه وحی نازل شده است، بخودی خود مصاحبه را جذاب و خواندنی می کند. شاه به گفته ی خودش، حتی حضرت قائم را هم دیده است:
من پیام های مذهبی دریافت می کنم. من خیلی مذهبی هستم... همواره گفته ام اگر هم خدا وجود نمی داشت باید اختراعش می کردیم. نمی توان بدون خدا زندگی کرد... وقتی که سلطنت نباشد، دیکتاتوری برقرار می شود... سلطنت تنها راه اداره ی ایران است... آدم یا شاه است یا نیست... من فرزند مردی هستم که حجاب را در ایران از میان برداشت... در زندگی یک مرد، زن به حساب نمی آید مگر وقتی که زیبا و دلربا باشد... قضیه ی این فمنیسم چیست؟ برابری! شما مطابق قانون برابر هستید اما نه از لحاظ توانایی... (خطاب به فالاچی) حتی اگر شما در لیست سیاه مقامات باشید، من شما را در لیست سفید قلبم قرار می دهم.
آریل شارون : با خواندن این گفت و گو، خواننده احساس می کند که دارد حرف های یک فرشته ی زمینی را می خواند... یک نکته ی بامزه: طرح شارون برای انتقال و اسکان فلسطینی ها به کرانه ی رود اردن، آدم را یاد پیشنهاد پرزیدنت خودمان برای انتقال اسرائیل به آلاسکا می اندازد!
لِخ والِسا و راکووسکی : کلا وقتی اسم لهستان را می شنویم، احتمالا اسامی ویوا پولسکا، رومن پولانسکی، کیشلوفسکی و آندره وایدا به ذهن می آید، نه لخ والسا یا راکووسکی. دلیل انتخاب این مصاحبه ها برای کسی آشکار نیست؟! [نگاه کنید به بخش نقاط ضعف] جناب مترجم می توانست از گزینه های مرتبط تری با ایران استفاده کند؛ برای مثال هنری کیسنیجر یا یاسر عرفات و ... :
لخ: اگر به بهشت بروم برای تان جا رزرو می کنم و این طوری از گندمی که روی سنگ می روید صحبت خواهیم کرد. / راکووسکی: جنبش همبستگی؟ کدام مشارکت؟ این واژه در فرهنگ لغات ما وجود ندارد! ... حتی یک فرشته هم وقتی به کلیسای قدرت وارد می شود، اگر کنترل نشود به روسپی تبدیل می گردد.
قذافی : یکی از جالب ترین گفت و گوهای کتاب همین مصاحبه است. قدافی یا به قول خودش امیرالمومنین سرهنگ معمر القذافی، در این مصاحبه از چیزهای عجیب و غریبی حرف می زند که [باز هم] آدمیزاد را بدجوری یاد پرزیدنت خودمان می اندازد؛ ما داریم یک انقلاب جهانی را علیه امریکا آغاز می کنیم... ما امریکا را دچار رکود اقتصادی کرده ایم... ما برای اداراه ی تمام دنیا برنامه داریم... و در نهایت خود را یکی بعد از آخرین پیامبر می نامد!. قذافی جزوه ی کم حجمی نوشته که هم قانون اساسی است و هم قانون جهانی!. او « کتاب سبز» یا رساله ی انقلاب یا اصول اداره ی دنیا را انجیل جدید می نامد و تنها راه سعادت بشر را همین کتاب و تبعیت از آن می داند:
زن ها فقط برای شیر دادن به بچه ها به دنیا می آیند... جماهیر لیبی؛ کشوری که دولت ندارد، مجلس ندارد و اعتصابات هم در آن وجود ندارد.... کتاب سبز راهنمای بشریت به سوی استقلال... یک انجیل جدید در دوران معاصر... با این کتاب تمام مسائل بشر و جوامع را حل کرده ام...
و اما ... نقاط ضعف کتاب و مترجم:
اوریانا فالاچی متولد 1929 است؛ طبق اطلاعات کتاب: 1931. او در سال 2006 بر اثر بیماری سرطان فوت کرده است؛ طبق اطلاعات کتاب، چاپ ششم، 1389، خانم فالاچی هنوز زنده هستند!.
مصاحبه ی خمینی به علت ترس از سان.سور و ممیزی، عینا از روی کتاب «صحیفه ی امام» نقل شده است.
شیوه ی معادل های شانسی: مترجم و ویراستار کتاب، در انتخاب معادل ها در این ترجمه ی پر افت و خیز چندان خودشان را به زحمت ننداخته اند؛ آگوست / اوت ، دریای سرخ / بحر الحمر، میلیشیا / شبه نظامی ، کاپیتال (سرمایه) ، احساس سمپاتیک! و ... . اسامی لهستانی هم انگار به زبان فارسی قابل نوشتن نیستند که به لاتین چاپ شده اند! البته تمامی این اشتباها قابل چشم پوشی است که فاجعه جای دیگری رخ داده است!
مترجم برای هیچ کدام از مصاحبه ها توضیح و یادداشتی ننوشته است. هیچ کدام از مصاحبه ها پاورقیِ کاربردی یا هرگونه مطلبی که به درک و فهم بهتر گفت و گو و موقعیت آن کمک کند، ندارد. برای مثال خواننده از کجا بداند یاروزلسکی و سولیدرنوش چه روابط و دشمنی ای با هم داشته اند؟ لخ والسا از کدام شورش ها می گوید؟ درگیرهای کردستان چگونه شکل گرفت؟ قذافی از کدام انفجارها و جنگ حرف می زند؟ مشکل دیگر اینکه زمان و مکان بیشتر گفت و گوها ثبت نشده است. از آنجایی که مصاحبه ها انتخابی هستند، اضافه کردن چند یادداشتِ جزئی لطمه ای به ساحت قدسی کتاب وارد نمی کرد! باور کن آقای مترجم!.

پ.ن1: ایرانی جماعت یعنی افراط و تفریط! متوجه هستین که!؟
پ.ن2: عنوان نوشته، اسم یکی از فیلم های آلفرد هیچکاک است.
پ.ن3: بیشتر مصاحبه ها از کتاب "گفت و گو با تاریخ" انتخاب شده اند. و انگار خانم نصیر السادات سلامی ترجمه اش کرده!.

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

Perfect Economy Theory

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه
حساب پنی ها رو داشتن، خیلی بهتر از مسیح زخم های آدم رو شفا میده!
+++
ویلیام فاکنر
با ترجمه ی شاهکار بهمن شعله ور
+++
از اینجا هایپرتکست کتاب را می توانید به صورت ترتیب زمانی رخ دادن وقایع رمان بخوانید.
+++
پ.ن1: به بهانه بازخوانی فاکنر ... یحتمل حضرت فاکنر تا مدتی توی بورس هستند!
پ.ن2: نه! خداییش کامنت "چه عجب آپدیت کردی!" (با هر لحن و سبکی!) قبول نیست!!

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

!Un.fu.c.k You

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
فاجعه وقتی اتفاق میفته که دوست دخترِ آدم، زنش بشه!
+++
مشکل اینجاس که ما همیشه دوست داریم زن ها، ترکیبی از یه معلم سرخونه و یه فاحشه ی شبی 500 دلار باشند.
+++
"فاک یو!" هیچکس متوجه این توهین نمیشه! چون ترتیبِ کسی رو دادن، واقعا کار خیلی با حالیه. اگه واقعا میخوایم توهین آمیز بنظر بیاد، باید بگیم "آن فاک یو"
[توهین خطاب به زن هاست]
+++
هنوزم میخواین مارو واسه این جنایت دستگیر کنید؟! چرا؟ چون شما از این مشکل فرار می کنید. شما اونو انداختین گردن سربازهای رومی. من می خوام همه چیزو روشن کنم، و اعتراف می کنم. کار ما بود! خانواده ام، من این کارو کردم! ما یه یادداشت توی انباری پیدا کردیم:
"ما اونو کشتیم!" امضاء ، مورتی.
خیلی خوب شد که ما اونو به صلیب کشیدیم، چون اگه می خواستیم توی این سالها این کارو بکنیم، مجبور بودیم با این نسلِ بچه – کشیش ها که یه صندلی الکتریکی کوچولو آویزون کردن دور گردنشون، سر و کله بزنیم!
+++
+++
لنی

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

The Aging

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

سوفی:
يكی از بدی های پير شدن اينه كه ديگه فرصتی برای از دست دادن نداری.
هايائو ميازاكی
+++
+++
توی مراسم اسکار یکی دو سال قبل، یک اسکار افتخاری برای کارگردان هنری و مجری تولید و ... در نظر گرفته بودند. اسم اون پیرمرد 148 ساله دقیقا یادم نیست (رابرت اف. بویل؛ با استعانت از ای.ام.دی.بی و با یاری حق تعالی!) نیکول کیدمن و یک صدا و سیمای دیگه دو نفری دستشو گرفتند و آوردند پای میکروفون. اونم بعد از کلی نفس نفس زدن، یک جمله ی خدا گفت:
یکی از خوبی های پیر شدن اینه که میتونی صاحب همچین اسکاری بشی!
...
البته الان دیگه خدا رحمتش کنه!
+++
+++
پ.ن: برای اینکه صاحبان مادی و معنوی این وبلاگ (زکریا و میم) ثابت کنند که هنوز هوای این کره ی خاکی را آلوده و ملوث به انواع و اقسام ارجیف می کنند، امروز آپدیت کردیم!
و همینطوری هم میتونید منتظر یکسری نوشته های عجیب و غریب باشید! نبودید هم نبودید!!

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

اسپاگتی یعنی رنج !

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

در دنیای ادبیات دو راه بیش تر ندارید : یا باید " کافکا در کرانه " را بخوانید و به جادوی قلم "موراکامی " ایمان بیاورید یا این کتاب را نخوانده عاشق او شوید !! جادوگر بودایی با دو معجزه ی جدید به میان ما برگشته است .
شنیده اید در داستان های "کارور" گاهی خوردن یک قهوه ی ساده به تراژدی بزرگی تبدیل می شود ؟! حالا این سطر را داشته باشید : " پوسته های سبوس گندم های طلایی در کشتزارهای ایتالیا در باد شناورند . می توانید فکرش را بکنید که ایتالیایی ها چقدر متحیر می شوند اگر بدانند چیزی که در سال 1971 صادر می کرده اند , تنهایی محض بوده است ! "  این بار "موراکامی" است که می تواند پختن یک اسپاگتی ساده را به چنان تراژدی ای تبدیل کند که در ادامه ی زندگیتان هر وقت می خواهید اسپاگتی بپزید به یاد این داستان می افتید ! اتفاق های چندان مهمی در داستان های این کتاب نمی افتد و بیش تر توصیف یک حس , موقعیت یا خاطره ای دور داستان ها را شکل می دهد . موراکامی این بار هم المان های شرقی را با عناصر مدرن به خوبی تلفیق کرده است و به همین علت توانسته است پیام هایش را در لایه های زیرین پنهان کند و همین داستان هایش را خواندنی تر می کند . "موراکامی" استاد نوشتن داستان از "هیچ" است ! باور ندارید ؟ کتاب را بخوانید .
"دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
هاروکی موراکامی . ترجمه ی محمود مرادی
نشر ثالث
131 صفحه . 2700 تومان "
پ.ن : " وقتی از دو حرف می زنیم از چه حرف می زنیم ؟! " داستان دیگر موراکامی است که نشر چشمه آن را به بازار فرستاده است . منتظر شب نوشت آن کتاب هم باشید .
.

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

این خانه سیاه است

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

دیدن نمایشنامه های معروف , چاقویی دو لبه است ! از یک طرف خیالتان راحت است که به دیدن نمایشنامه ای قوی و چفت و بست دار می روید و از طرفی نگرانید که اجرایی کلیشه ای از نمایشنامه را ببینید :اجراهایی که به بهانه وفاداری به متن خالی از هرگون نوآوری هستند .آن هم نمایشنامه ای از "لورکا" که به دلایل زیادی در ایران بسیار محبوب است . که مهم ترین آنها ترجمه های روان "شاملو" از کارهایش , اسم آهنگین و با شکوهش که جان می دهد برای کلاس گذاشتن در کافه نشینی ها و مرگ خاص اوست ! ما ایرانی ها عاشق مد و تراژدی در هنر هستیم !
روایت "زهرا فتحی" از "خانه برناردا آلبا " از آن نظر تازه است که کاراکترهای نمایشنامه را در قالب عروسک روی صحنه برده است . سه بازیگردان , عروسک ها را در فضای دکور جابه جا می کنند و میمیک های صورت و فیگورهای متناسب با صحنه را به اجرا در می آورند و دیالوگ ها به صورت ضبط شده در سالن پخش می شود . عروسک گردان ها و عروسک ها ماسکی ترسناک دارند که این تمهید هم فضای سختی که در آن هستند را نشان می دهد و هم نوعی تعمیم و جهان شمولی را در بیننده ایجاد می کند .
ماجراهای چهار خواهر باکره که در رقابتی پنهان برای شوهر کردن با هم هستند با مادری که بعد از مرگ شوهر تازه فوت شده اش عرصه را بر آنها تنگ کرده است با ترجمه ی خاص شاملو , برای مخاطب ایرانی باورپذیر از کار درآمده است . دیدن این روایت از "خانه برنادا آلبا" را از دست ندهید .
"خانه برناردا آلبا
نوشته : فدریکو گارسیا لورکا . ترجمه : احمد شاملو
کارگردان : زهرا صبری
بازیگران و عروسک گردانان : رکسانا بهرام . مهدی شاه پیری . ندا هنگامی
 تئاتر شهر . تالار سایه . اجرا تا پایان شهریور "
پ.ن : توصیه می کنم قبل از دیدن نمایش ابتدا نمایشنامه اش را بخوانید تا به شخصیت ها و اسم هایشان عادت کنید .
پ.ن : عکس های نمایش را از این جا می توانید ببینید .
.

 

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

زمین سوخته

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

در عالم نویسندگی یا باید تکنیک بلد بود یا دایره وسیعی از واژگان را در اختیار داشت . یا باید از موضوعات تازه نوشت و یا نگاه تازه ای به موضوعات کلیشه ای داشت . پس خواندن کتابی که از مرز حساس تکنیک و روایت , کلیشه و ژانر به خوبی عبور کرده است و توانسته باشد مخلوط همگنی از تمام این ها باشد می تواند گزینه مناسبی باشد .
جنگ از آن موضوعاتی است که در ادبیات ایران به شدت آلوده کلیشه ها است که نمونه آخر کتاب مبتذل "دا" است که هنوز هم از اطلاق عنوان کتاب به آن مطمئن نیستم ! " احمد محمود " چهره ی واقعی جنگ را در کتابش توصیف کرده است بدون هیچ تعارف و ملاحظه ای : "چشمم می افتد به دستی که در اثر انفجار از شانه جدا شده است و همراه موج انفجار بالا رفته است و تو خوشه ی خشک نخل گوشه حیاط گیر کرده است ... انگشت کوچک دست , از بند دوم قطع شده است و سبابه اش مثل یک درد , مثل یک تهمت و مثل یک تیر سه شعبه به قلبم نشانه رفته است "
کتاب را که می خوانید  هم با آداب و رسوم و لهجه مردم جنوب آشنا می شوید و هم سردرگمی و غافل گیری شروع جنگ را به خوبی حس می کنید . " کی ئی روز می خواست برات ببم ؟! همی ئی بلشویکا که میخوان زن آدم رو اشتراکی کنن ! " توصیفات نابی که مختص احمد محمود است در این کتاب با تکنیک هایی که به کار برده است خواندنی تر شده است  . مثلا وقتی که چیزی از بلندگو پخش می شود , در داستان جمله هایش بریده بریده آمده است که خواننده به خوبی نویز محیط را متوجه می شود .ویژگی خاص شخصیت های کتاب در طول داستان به تناوب تکرار می شود انگار که "محمود" خواسته باشد آن ها را تا ابد در ذهنمان حک کند و مگر می شود ساکنان بن بست ننه باران و قهوه خانه مهدی پاپتی را با تمام رنج ها و شادی هایشان فراموش کرد ؟
پ.ن : مهاجرانی می خواست کتاب را به عنوان کتاب سال برگزیده کند اما با مخالفت آقای خامنه ای روبه رو شد !
"زمین سوخته
احمد محمود
انتشارات معین
323 صفحه . 4500 تومان "
.

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

...Geppetto... Geppetto

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه
کنستانتین : نه خانم! خدا مثل یه بچه س با یه مزرعه پر از مورچه. اون هیچ نقشه ای نکشیده!

+++

فقط محض آپ کردن و اینکه زکریا مدام مثل شورای امنیت فشار نیاره و هی تحریم تحریم نکنه!!
و الا به غیر از این دیالوگ و حضور ری چل وایز، کنستانین، فیلم به غایت مزخرفیه!

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

درود بر مصدق با لهجه ای عربی

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

آدم سیاسی نیستم . اما همیشه سیاست خودش را به نحوی به زندگی ام دوخته است ! اصلا مگر در ایران می شود اهل مطالعه بود و سیاسی نبود ؟ مگر می شود به این فکر نکرد که چرا ما درجا  می زنیم و دنیا دارد به چه سمت هایی می جهد  ! اما همیشه متنفر بودم که سیاست را در تمامی زمینه ها دخالت دهم ! به همین علت در جنبش پس دادن "کافه پیانو" شرکت نکردم , برایم مهم نبود که چرا مرحوم "میرمیران" معمار محبوب دولتی ایران بود ,  از فیلم "سنگسار ثریا" متنفر بودم , بعد از اجرای عصار در همایش ایرانیان خارج از کشور در کمپین "تنفر از عصار " در فیس بوک عضو نشدم و از اظهارات شجاعانه و منطقی "رحیم مشایی" درباره ی مکتب ایران دفاع کردم هرچند که از شخص خودش متنفرم !
به همین دلیل " زنان بدون مردان " را با کمی ارفاق فیلمی متوسط دیدم که سعی کرده است حرف های بزرگی را با هم بزند : کودتای 28 مرداد سال 32 و سقوط مصدق , شرایط ناگوار اجتماعی زنان ایرانی , جدال سنت و مدرنیته , وطن پرستی و فضای اجتماعی آن دوران و دقیقا به همین علت نتوانسته است هیچ کدام را به خوبی نشان دهد ! " شیرین نشاط " که فیلنامه اش را از کتابی به همین نام از "شهرنوش پارسی پور" اقتباس کرده است آنقدر خود را درگیر بعد سیاسی فیلمش کرده است که از جنبه های سینمایی و هنری آن غافل شده است و انتظار دارد لوکیشن های کشور مراکش را- با عناصر معماری شاخصش – به جای تهران سال 32 و مردمی که با لهجه مشخص عربی در جمایت از مصدق شعار می دهند را به عنوان مردم قهرمان و آزاده ایرانی فرض کنیم !
فیلم به جز طراحی لباس و صحنه های داخلی که قابل قبول و باورپذیر هستند , تنها یک سکانس – صحنه ای که دختر روسپی خودش را در حمام از شغلش تطهیر می کند - و چند نمای قابل قبول دارد که آنهم به لطف تجربه های عکاسی شیرین نشاط شکل گرفته است و با این حال جایزه بهترین کارگردانی جشنواره ونیز را دریافت کرده است و خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل !
"زنان بدون مردان
کارگردان : شیرین نشاط
بر اساس کتابی به همین نام از شهرنوش پارسی پور
لینک فیلم در IMDB
.

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

خالق نمادهای مدرن تهران

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

"پردیس سینمایی ملت " از چند نظر در معماری معاصرایران بنای مهمی است . مهم ترین دلیل آن وجود یک مبانی نظری مدرن در طراحیش است که تا کنون در ایران در حد حرف و کاغذ مانده بود ! ایده طراحی آن Hyper Cube : یعنی مکعب هایی که در اثر کششی که به هم دارنند ایجاد حرکت و حجم در فضا می کنند از مباحث تقریبا جدید در معماری روز دنیاست . دلیل دوم طراحی مناسب و زیبای آن است که با تمام تصورات ذهنی که از سینما در ذهن داشته اید – یعنی حجمی صلب و بدون بازشو و نور - متفاوت است و برعکس , نمای تمام شیشه ی آن  بسیار جاذب و دعوت کننده دارد .
شاهکار "دانشمیر" استفاده از "رمپ" برای ارتباطات عمودی اصلی بنا است که دقیقا مشابه سیرکولاسیونی است که هنگام قدم زدن در خود پارک ملت تجربه می کنید . یعنی حرکتی نرم و سیال . "دانشمیر " رمپ را هوشمندانه در سمتی از بنای خود به کار برده است که رو به پارک است و برای سمت دیگر – که رو به بزرگراه کردستان است از پله استفاده کرده است تا تفاوت محیط طبیعی پارک را با محیط خشن بزرگراه نشان دهد . نمای شیشه ای بنا از جاگذاری هوشمندانه رمپ ها در پلان بوجود آمده است که باعث شده است سالن های سینما -که باید تاریک باشند - در وسط قرار بگیرند. بهترین هماهنگی بین سازه و معماری – که از معضلات بزرگ پیش روی معماری ایران و به دلیل فقز تکنولوژی ساختمانی است – در این بنا به اجرا در آمده است . حجم زیبای بنا یک دروازه قوی را برای پارک ملت از سمت بزرگراه کردستان ایجاد کرده است .
 
این بنای جوان خیلی زود جای خودش را به عنوان یکی از نمادهای مدرن تهران باز کرده است و در اپیزود نه چندان قوی "تهران " از "مهدی کرم پور " در فیلم "طهران , تهران " به عنوان یکی از لوکیشن ها به کار گرفته شد . تنها نکته منفی طراحی بنا ورودی های ضعیف خود بنا و هزینه بالای نگهداری و تمیز کردن نماهای تمام شیشه ای آن در هوای آلوده تهران و در جنب بزرگراه کردستان است .
سالن های استاندارد سینما , وجود فضاهای نمایشگاهی و کتابفروشی وکافی شاپ و رستوران همه چیز را مهیا کرده است که برای ساعاتی این زندگی مزخرف را با دوستانتان در آن جا از یاد ببرید !
پ.ن : نام رضا دانشمیر را بعد از اجرای طرح های " سینمای imax تهران " و " مسجد خیابان ولیعصر " که تئاتر شهر را به معنای واقعی کلمه نجات داد , بیش تر خواهید شنید . کارفرمای پروژه های او – شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران – به شدت خوش ذوق و ثروتمند است و چنین کارفرمایی برای یک معمار جوان به معنی امکان اجرای تمام افکار روی کاغذش است .
.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

وصف العیش , نصف العیش

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

سفر به خارج از ایران همیشه در من دوحس کاملا متضاد را ایجاد می کند . شادم می کند از این نظر که عاشق تجربه کردن فرهنگ ها و آداب و رسوم سایر کشورها هستم و غمگینم می کند از این نظر که هر دانشی در تو حس مقایسه به وجود می آورد و چه مقایسه ای غمگین تر از این که وضع زندگییم در ایران را با سایر نقاط جهان سبک سنگین کنم ؟! حالا نکته جالب و غم انگیز ماجرا را گوش کنید : از وقتیکه این حس قوی را در خودم کشف کردم به علت نداشتن یک کارت 10 در 8 نمی توانستم از کشور خارج شوم ! و تقریبا مطمئنم اگر این خدمت مقدس ! را نیز بگذرانم آنقدر پول نخواهم داشت که بتوانم به لیست بالابلند جاهایی که باید قبل از مرگ ببینم , سفر کنم ! تنها گزینه ی که می توانم این حسم را ارضا کنم خواندن کتاب های سفرنامه است .
کسانی که دست به سفرشان خوب است معمولا نویسنده های خوبی نیستند ! و نویسنده های خوبی که اهل سفر باشند کم تر به جنبه های هنری و فرهنگی کشور مقصد توجه می کنند و خودشان را درگیر نوشتن نکات کلیشه ای مانند کیفیت آب و هوا و توصیف های دقیق مکان ها و ... می کنند و جای خالی "تحلیل و مقایسه " به شدت در نوشته هایشان حس می شود . اما با کتابی که می خواهم معرفی کنم می توان با خیال راحت در اتاقتان همراه با مردی به مسافرت بروید که از قضا هم اهل هنر است , هم نویسنده خوبی است و هم مقایسه های جالبی را انجام داده است ! عشاق سینه چاک مجله "چهل چراغ " حتما او را خوب می شناسند : منصور ضابطیان .
"مارک و پلو" مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس های ضابطیان به نقاط مختلف دنیاست که به شدت راحت و صمیمی نوشته شده است و سرشار از نکات جالب و غیر کلیشه ای است . اگر می خواهید بدانید در کدام کشور دنیا اول کارناوال برگزار می کنند و بعد به دنبال مناسبتش می گردند یا این که در کدام نقطه این کره خاکی می توان همراه روزنامه , دمپائی ابری هم مجانی هدیه گرفت یا این که چه مغازه ای در بیروت در مرز بین قسمت مسلمان نشین و مسیحی نشین قرار دارد یا چه چیزهایی در خانه های ارمنی حتما باید وجود داشته باشد یا این که سفارش نوشابه در رستوران های لوکس کدام کشور نوعی بی کلاسی محسوب می شود یا تازه واردهای نیویورک را چگونه می توان شناخت خواندن این کتاب را از دست ندهید !
" مارک و پلو
مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس های منصور ضابطیان
نشر مثلث – 160 صفحه – 4000 تومان "
پ.ن : تنها نکته ای که در حین خواندن کتاب مرا آزار داد عکس های به شدت معمولی ای بود که ضابطیان در لابه لای کتابش گنجانده بو.د می توان تا حدی به او حق داد, نویسنده های خوب لزوما عکاس های خوبی نیستند !
.

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

Passion of Haji

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

(حاجی مشغول قدم زدن در "هتل پارادايز" و در ميان حوری های آمريكایی!)

حاجی: الله اكبر. چه قيامتی! نعوذبالله خود بهشت است. آميز محمود! الله اكبر!

مترجم: بفرمائيد "God Is Great"!

حاجی: ديلماج من و خدا نباش. خدا به هر سری داناست.

+++

حاجی واشنگتن

علی حاتمی

+++

دیدن سکانس سلاخی گوسفند و شنیدن دیالوگ های حاتمی که انتظامی بزرگ آن را بی نظیر اجرا می کند، از اوجب واجبات است. بدون شک این سکانس، یکی از بهترین های تاریخ سینماست.

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

قابی از ابدیت

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

ابدیت از آن دست واژه هایی است که علی رغم واضح بودن معنی لغوی آن تعریفی گنگ و پیچیده دارد ! مسئله زمانی حاد تر می شود که یک معمار بخواهد در بنایی که می سازد حس این واژه را به مخاطب انتقال دهد . نمی دانم شما هم مثل من از آن دسته افرادی هستید که لیستی از نقاطی که قبل از مرگ باید ببینید دارید ؟اگر پاسخ شما مثبت است مطمئنم که این بنا را نیز به آن اضافه خواهید کرد . چرا که " موسسه تحقیقاتی سالک " یکی از معدود بناهای معماری است که در آن می توانید شکوه ابدیت را تجربه کنید !
"لویی کان " به اعتقاد من یکی از سه ضلع مثلث نابغه های جهان معماری است . تاریخ گرایی و رعایت مفاهیم انسانی از مشخصه های کارهای اوست . او این ساختمان را در سال 1965 در کالیفرنیا ساخت . "دکتر سالک" از او درخواست کرده بود که مکانی آرام و زیبا برای انجام کارهای گروهی و تحقیقاتی بسازد و لویی کان با ایجاد محور بازی که در یک سوی آن اقیانوس آرام و در سویی درخت های زردآلو را می توان دید مکانی خلق کرد که خود آن را قابی برای ابدیت نامید. پنجره های اتاق های مطالعه و آزمایشگاه ها رو به دریاست و  ساختمان به بهترین شکل بین انسان , طبیعت و محیط کارش ارتباط مناسبی ایجاد کرده است .
ناتانیل – پسر لوئی کان – در سال 2003  فیلمی مستند به نام " آرشیتكت من؛ تصویر پسر از پدر " ساخت که نامزد دریافت جایزه اسکار همان سال شد . در این فیلم ناتانیل برای جان بخشدن به فضای خالی و جادویی این ساختمان ، اسكیت‌هایش را به پا می كند و ما حركت روان و مارپیچ او را در عرض میدان به سمت افق بی انتها میبینیم.
حالا تنها کاری که باید بکنید اضافه کردن این ساختمان در لیستتان است .
پ.ن : عکس ها و توضیخات مفصل بنا را از اینجا می توانید ببینید .
.

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

MAAAAA

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه
جری (دافنه): عجب پير سگ منحرفی!

جو (جوزفين): چی شده؟

جری (دافنه): تو آسانسور نيشگونم گرفت!

جو (جوزفين): خب حالا دستگيرت شد نصف ديگه ی مردم چه جوری زندگی می كنن؟!!

جری (دافنه): نگا كن! خوشگلم نسيتم!!

جو (جوزفين): اهميت نميدن. فقط كافيه دامن پات باشه. مث تكون دادن پارچه ی قرمز جلوی گاوه.

جری (دافنه): آره؟! من از پارچه ی قرمز بودن خسته شدم. ميخوام دوباره گاو باشم!
++++
حضرت بیلی وایلدر

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

همه چیز نزد ایرانیان است و بس !

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

" عجیب است که این[موضوع] با این گستردگی مطلب در ادبیات و تاریخ ما تا کنون در نوشته مستقلی فراهم نیامده است . شاید علت قبحی است که در این موضوع است . این کتاب هم ممکن است به مذاق عده یی خوشایند نباشد اما چه می توان کرد ؟ این هم یکی از جریان های تاریخی – اجتماعی ما بوده است "
زبان فارسی زبانی است بسیار غنی و سرشار از امکانات و ویژگی هایی که منحصر بفرد است .یکی از مهم ترین این ویژگی ها این است که در آن فعل و ضمیر برای مونث و مذکر ,یکسان استفاده می شود بر خلاف سایر زبان های زنده دنیا مانند عربی , فرانسه و انگلیسی که بر حسب جنسیت مخاطب فعل ها و ضمایری جداگانه به کار می رود . همین مسئله باعث شده است که شاعران ایران زمین در اشعار و متن هایشان از معشوق مبهمی سخن بگویند که ما اغلب فکر کرده ایم که لابد باید مونث باشد اما در اکثر سبک ها و دوره ها به جز دوره پهلوی مذکر است ! کتابی که می خواهم در این پست آن را معرفی کنم با دلایل و مستنداتی قوی این مسئله را اثبات کرده است : کتاب " شاهد بازی در ادبیات فارسی " تالیف "دکتر سیروس شمیسا "
مثلا درباره این غزل معروف حضرت حافظ که { پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست / نیمه شب دوش به بالن من آمد بنشست / سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست ؟} توضیح می دهد که در شهرهای قرون وسطایی , معشوقی که بتواند نیمه شب با این وضعیت از خانه خارج شود و به دیدار عاشق بیاید مسلما مذکر بوده است زیرا زنان حتی در ساعات آخر عصر هم نمی توانستند به راحتی در معابر شهری ظاهر شوند .
جالب تر این که در این کتاب می خوانیم که این کار { هم جنس بازی } که از آن به تعابیر مختلفی در ادبیات ما یاد شده است و معروف ترین آن ها امرد بازی ( به فتح الف و سکون میم و فتح حرف ر ) و شاهد بازی است در دوره صفویه شکلی قانونی داشته است و امرد خانه هایی زیر نظر دولت فعالیت می کردند و به دولت مالیات می دادند و صحنه های امرد بازی به قدری رایج بود که می توانستی آن را در گوشه خانقاه ها و مدرسه ها ببینی ! کتاب بیش تر جنبه تحقیقی دارد و به بیان علت رواج همجنس گرایی در ایران که حدود هزار سال سابقه دارد نپرداخته است اما از اشارات آن می توان حدس زد که چون در جامعه ایرانی زنان حق حضور و همراهی با مردان را نداشته اند تنها راه ارضای غریزه و میل جنسی پرداختن به معشوق مذکر بوده است . هرچند که دکتر شمیسا یکی از مهم ترین وظایف جمال باز (فاعل) به امرد(مفعول) رامراقبت و به سر و سامان رساندن آن را بیان کرده است . مانند یک پدر معنوی .
کتاب به بهترین نحو به توضیح لغات و اصطلاحات امرد بازی در دوره های مختلف شعر فارسی پرداخته است و مفاهیم آن را بیان کرده است و تصویر تازه ای از شعر و نثر فارسی در ذهن ایجاد می کند . خواندن این کتاب فوق العاده را به تمام عاشقان ادبیات ایران توصیه می کنم
"شاهد بازی در ادبیات فارسی
نوشته : دکتر سیروس شمیسا
انتشارات فردوس
270 صفحه "
پ.ن : ظاهرا چند سالی است که کتاب تجدید چاپ نشده است . اگر کتاب را پیدا نکردید و اگه مایل بودین به من میل بزنید تا نسخه PDF کتاب رو براتون بفرستم .
.

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

!To See or Not To See

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
وقتی گدار فیلم از نفس افتاده را ساخت، آنچنان دست به ساختارشکنی زد و قواعد سینمایی را زیر پا گذاشت؛ جامپ کات های بی شمار، ضد داستان، قهرمان های عجیب و غریب، نقش اول فیلم هنگام مرگ با دست چشمان خود را می بندد و... که بسیاری از منتقدان اذعان کردند این فیلم نهایت بداعت در سینماست و دیگر محال است نوع آوری در سینما به این شکل اتفاق بیفتد. بعدها گدار باز هم تجربه های دیگری را در سینما آزمود؛ استفاده از کلاکت در طول فیلم، تصویر به صورت نگاتیو، حرکت قیچی وار انگشتان بجای کات دادن و... اما گدار تمام شد. او همه چیز را همان اول رو کرده بود!.
در همین زمان و کمی زودتر، پازولینی با فیلم های شنیع و تهوع آورش (منهای دقایقی از فیلم مِدآ) جایزه های کن و ونیز و... را به یغما می برد و آنتونیونی و فیلم های بی پایانش، طی دو دهه نوآوری های سینما به حساب می آمدند. دهه ی هشتاد متعلق به اروپایی های آرام بود؛ کیشلوفسکی، تارکوفسکی و دیگران. بعد سر و کله ی تارانتینو با سگ های انباری و پالپ فیکشن و موضوع شکست زمان و خشونت اغراق آمیز و... پیدا می شود. سینمای از نفس افتاده در قرن بیست و یک با ممنتوی نولان همچنان زنده ماند و سین سیتی هم آخرین تلاش های نوآورانه ی سینماگران برای بقا بود. حالا چند سالی است که کف گیر خلاقیت به ته دیگ خورده...
اما نه! صبر کنید! مرد آرام سینمای ایران، عباس کیارستمی با شیرین توانسته فیلمی فراتر از تمام تجربه های سینمایی را برای تماشاگران سینما به ارمغان بیاورد. در حقیقت کیارستمی، با فیلمی که نـ/ساخته است تماشاگر را شگفت زده می کند. تصور اینکه با ندیدن فیلم می توان از تماشای آن لذت برد، تجربه ی غریبی است. شیرین، تجربه ی فیلم ندیدن و لذت بردن از تماشای آن است.
سینمای کیارستمی آرام آرام مسیر خویش را طی سالها پیموده و به جایگاهی شاید دست نیافتی در سینما رسیده است. شاید مهمترین تفاوت کیارستمی با سایر کارگردان ها در جسارت و نحوه ی اجرای ایده هایش باشد (کلوزآپ، ده، پنج، پایان بندی طعم گیلاس). در زمانی که همه به فکر شکست زمان و داستان های تو در تو هستند (برای مثال دو فیلم اول تارانتینو، وقایع نگاری یک شانس از هانکه، فیلمهای ایناریتو گونزالس، ممنتو، فیل، بدو لولا بدو، تصادف، نیویورک؛جزء به کل از کافمن و...) کیارستمی فیلمش را با ساده ترین و کلاسیک ترین شیوه ی فیلم سازی ساخته است. کیارستمی در زمانه ای این فیلم را ساخته است که برای داشتن مخاطب، یا باید همه چیز را سر و ته نشان داد یا اصلا هزار داستان بی سرانجام و تو در تو را رویات کرد؛ در قرن پیچیدگی های بغرنج و لینچی وار[کپی هایی دوستانه از داستان های فاکنر!].
تصور کنید یک کارگردان خارجی؛ گدار، شابرول، گاوراس، کوریسماکی، اسپایک لی، جارموش، وندرس و... شیرین را می ساخت؛ احتمالا چیزی شبیه این می شد: ابتدا چند نما از چهره ی بازیگرانِ مرد و زن و بعد کات به فضای واقعی فیلم و نه پرده ی سینما. بعد هم چند نمای مختلف از سالن سینما و تماشگران: مردی جنتلمن وار در ردیف اول و در کنار معشوقه اش که مکسی قرمز پوشیده و اشک و ریملش قاتی شده، در خواب است، نمای بعدی زن و مرد جوانی در انتهای ردیف سمت راست صندلی ها را نشان می دهد که همدیگر را فقط می بوسند! قرار دادن چند سکانس ارو.تی.کی در فیلم دوم –البته چیزی نمی بینید، فقط طوری که احساس شود اتفاقی افتاده- برای خنثی کردن خشونت نبردهای خسرو پرویز می تواند حربه ی مناسبی باشد و الخ. در پایان از یک زاویه اورهد، عشاق را می بینیم که از سینما خارج می شوند و به سوی کافه "لو رومانسی" در همان نزدیکی می روند. شنیدن صدای عشاق و اظهارنظر در مورد فیلم بر روی تیتراژ پایانی محتمل است. حالا ترتیب سکانس ها به این شیوه هم نبود، ایرادی وارد نیست. اما نه! این فیلم خیلی غربی است و حتی ایده ی لوس و لوثی دارد. شیرین، یک فیلم ایرانی است؛ شیرین، تجربه ی فیلم ندیدن و لذت بردن از تماشای آن است.
تنها کیارستمی است که شیرین را اینگونه ساده اما غریب می سازد. تنها او می تواند از چند صداپیشه/ دوبلور برای نقش های اصلی یک فیلم سینمایی استفاده کند [پ.ن1]. مینو غزنوی، زهره شکوفنده، خسرو خسروشاهی، تقی کاملی، منوچهر اسماعیلی، فهیمه راستکار بازیگران اصلی این فیلم، به لطف کارگردانی عالی کیارستمی، بازی خیره کننده و گوش نوازی ارائه داده اند. داستان آشنای فیلم، اقتباسی از منظومه ی خسرو شیرین ِنظامی گنجوی است. دیالوگ های شیوا و دوست داشتنی فیلم را محمد رحمانیان از روی کتاب فریده گلبو نوشته است و بدون شک یکی از بزرگترین امتیازات شیرین، همین فیلمنامه- دیالوگ نوشت صیقل خورده و ویراست شده است [پ.ن2] که با صداگذاری و افکت های صوتی بجا و مناسب در بیشتر مدت زمان فیلم، تماشگر را با خود همراه می کند. موسیقی گوش نواز مرتضی حنانه، سنجری و... شیرین را بیش از پیش شنیدنی کرده است.
برای دیدن شیرین باید کتابخوان و حتی بازیگری -ذاتا- حرفه ای باشید و راحت بتوانید با فضاهای غیر واقعی ارتباط برقرار کنید. قدرت خیالپردازی و فضاسازی ذهنی، تنها راه شما برای برقرای ارتباط با شیرین است. از لباس آبی فیروزه ای شیرین با آن اندام رعنا و چهره جذاب – نه الزاما زیبا- گرفته تا کوه سترگی که فرهاد کوه کن به پای آن عشق را حکاکی می کند و یا چهره خسرو خوبرویان، همه را ذهن خیال پرداز شما می سازد. شیرین، تجربه ی فیلم ندیدن و لذت بردن از تماشای آن است.
اما اینکه چرا ما، نه شیرین را می بینیم و نه فرهاد و خسرو را، شاید به این موضوع بر می گردد که برداشت و تعبیر ما از زیبایی و عشق کاملا با یکدیگر متفاوت است؛ شیرین من ِنوعی، از نظر دیگری دهان گشاد و فک پت و پهن ناجوری دارد. شیرین دیگری در نظر من، فقط یک موجود حراف با دماغی احتمالا رشتی و اندامی صرفا شهوت انگیز است. اما اینکه کدام یک از این برداشت ها منطقی و بجاست، همیشه جای حرف بوده و هست. زیبایی و عشق مقوله ای نسبی است [شاید هم نباشد!] و کیارستمی نیز با نکته سنجی تحسین برانگیزی به شما این امکان را داده که خودتان نقش صورتگر را به عهده بگیرید.
شیرین اما فقط دیالوگ، صدا و موسیقی نیست. در پس ایده ی خلاقانه و بکر شیرین (این ایده و اجرایش بدجوری ذهن را مشغول می کند!) نکته ی جالب دیگری نهفته است؛ اینکه چه کسی مشغول تماشای فیلم است؟ در اصل اینجا تماشگران چه کسانی هستند؟ بازیگران، تماشاگران فیلم شیرین هستند [پ.ن3] و ما شنونده ی شیرین –در عین حال تماشاگر - و به بازی آنها در فیلم می نگریم. اما باز هم هیچ کدام از ما آنگونه که باید، تماشاگر و شنونده نیستیم. تماشاگران فیلم شیرین در حال اجرای نقش هستند و ما بیننده ی بازی آنها و شنونده ی بازی صداپیشگان هستیم. اما براستی آیا تماشاگران/بازیگران فیلم شیرین واقعا به تماشای فیلمی نشسته اند یا همانند ما به تصویری غیر از آنچه که باید- خیره شده اند؟ [پ.ن4]
شاید کیارستمی حق دارد که بعد از ساختن شیرین می گوید: «شیرین آخرین فیلم من است...» شیرین یک فیلم استثنایی است. یک تجربه ی بکر در تاریخ سینما. تجربه ی فیلم ندیدن و لذت بردن از تماشای آن.

از دیالوگ های به یادماندنی شیرین:
شیرین: تف به این بازی مردانه که عشق خطابش می کنند.
+++++
خسرو: این خنده های سرخوشانه ی دلبرکان، دلخوشانه هم هست؟
مشاور: شراب و زن، قریب معجونی می سازد سرورم، شب را هم به آن بیفزایید عیش تان مدام می شود...


پ.ن1: کیارستمی زمانی از دوبله فیلم و استفاده از بازیگران حرفه ای در فیلم هایش بیزار بوده است.
پ.ن2: در دقیقه چهارده فیلم این دیالوگ های ناجور را می شنوید: خیلی دیر فهمیدم که همش یه بازییه، یه بازی خنده دار... تصویر اون مرد زیبا... تو دستش بود.
پ.ن3: در تیتراژ پایانی از عنوان "تماشاگران" به جای بازیگران استفاده شده است.
پ.ن4: کیارستمی برای این فیلم از بازیگران خواسته شش دقیقه به یک صفحه ی سفید خیره شوند و تمام احساسات خود را نسبت به یک فیلم خیالی به نمایش بگذارند.
پ.ن5: کیارستمی توصیه کرده یک بار این فیلم را بدون صدا ببینید [تا در تجربه ی بازیگران فیلم سهیم شوید]. او ایده ی اولیه شیرین را در فیلم کوتاه «رومئوی من کجاست؟» اجرا کرده است.
پ.ن6: بعد از اکران فیلم در کن، عده ای تماشگر در جلوی سینما تصویر مردی که خود را دار زده، در دست گرفتند و خواهان پس گرفتن پولشان شدند؛ چون نود دقیقه یک کتاب صوتی/زیرنویس را دیده و شنیده بودند.
پ.ن7: در طول فیلم، همایون ارشادی، جعفر پناهی (از دماغ به پایین!)، محمد رحمانیان و سایر ذکور سینمایی در بی اهمیت ترین نقطه ی قاب ها دیده می شوند. شیرین به ما نشان می دهد که زنهای ایرانی چگونه فیلم نـ/می بینند.
پ.ن8: جای بسی خوشبختی است که این فیلم را ابوالفضل جلیلی و خانواده ی مخملباف ها نساخته اند.

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

اگر می توانستید پرواز کنید

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

   نگهداشتن تصویر , دقیق شدن در صحنه , بهت و گفتن جملاتی مانند " مگه میشههه ؟! " و " نه , امکان نداره ! " کاری است که مطمئنم بارها در حین دیدن این مستند انجام خواهید داد ! حق هم دارید ! همه ما در بار اولی که زمین و شگفتی هایش را از بالا می بینیم همین گونه رفتار می کنیم .
 یک گروه خلاق و زبده با صرف هزینه و وقت زیاد تمام کره زمین را با نرم افزار دوست داشتنی گوگل ارث – که احتمالا همه ما چند سال پیش با آن خانه مان را روی نقشه پیدا کرده ایم و کلی هم ذوق زده شده ایم – جست و جو کرده اند و نقاطی بکر و عجیب را پیدا کرده اند و با تیم فیلم برداری حرفه ای و دوربین های پیشرفته شان یکی از
HOME  بهترین مستندهای دهه را ساخته اند:

نکته ای که سطح کیفی مستند را به شدت بالا برده است این است که تیم سازنده به سرپرستی "یان آرتوس برتراند"تنها به محیط های طبیعی اکتفا نکرده اند و دوربین جادویی شان را به دل مدرن ترین نقاط کره زمین هم برده اند . شاید خواسته اند بیننده نظم موجود در طبیعت را با نظمی که انسان در شهرهایش سعی کرده است ایجاد کند , مقایسه کند . آمارهای وحشتناک و تکان دهنده انتهای مستند نیز هر انسانی را چند دقیقه ای به فکر فرو می برد . تصاویر زیبای مستند را موسیقی هایی اعجاب انگیز کامل می کند که به بهترین نحو کامل کننده مفاهیم تصاویر هستند . موسیقی هایی که در آن صدای آسمانی استاد آواز ایران در بک گراندی از جنگل هایی مه آلود را هم می توانید بشنوید .
هوم مستندی است که بعد از دیدنش به مفهوم این جمله " داوینچی " پی می برید که : اگر می توانستید پرواز کنید , می فهمیدید چرا پرنده ها آواز می خوانند ! آن را ببینید و از نظم و زیبایی شگفت آوری که در جای جای طبیعت وجود دارد لذت ببرید . حالا مهم نیست اسمش را چه میگذارید : خدا , طبیعت , اتفاق یا ....
 IMDBفیلم در  
پ.ن : تو این مدتی که به خاطر پایان نامه ام تو فضای بلاگستان نبودم ,به شدت دلم واسه همتون تنگ شده بود . خوشحالم برگشتم !
.

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

!This Way, Please

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

[لطفا این خاطره رو تحمل کنید! به قسمت های جالب نوشته هم می رسید. ترجیحا با فضا و حس سیاه و سفید بخوانید!]

جمعه، دوم آذر چند سال پیش، شهرک غرب- سعادت آباد.

از ساعت هشت صبح دم در خوابگاه منتظر پری بودم (در واقع پری نبود ولی پری بود!) نیم ساعتی توی خیابون پر دار و درخت قدم زدم. خلوتِ خلوت بود. معمولا هشت صبح یک روز جمعه، هیچ موجود زنده ای حاضر نیست از این هوای خفن لذت ببره! فقط سوپرمارکت نزدیک خوابگاه باز بود. اون روز انگار همه چی از قبل برنامه ریزی شده بود؛ اکسیژن هوا فوق العاده رومانتیک بود و بارون می بارید، نمی بارید... دیوانه کننده بود!. اول آذر، ماه آخر پاییز بود... [عنایت دارید که طرف در حال و هوای عشق مستغرق شده و توصیفاتش اینجوری ان دیگه! و الا اینکه بارون بیاد یا نیاد فقط به حال کشاورز جماعت، توفیر داره، آذر هم که ثابت شده آخرین ماه پاییزه و اینکه دوم آذر بود!].

کم کم حوصله ام سر رفت. راه افتادم. تقریبا به انتهای خیابان رسیده بودم که ناگهان یک صدای انکرالصوات داد زد: آهای ....!!! این گندترین ضدحالیه که ممکنه توی صبحی به این دلنشینی واسه آدم اتفاق بیفته. خواستم بی خیال به راهم ادامه بدهم، اما معلوم بود دختره که نای داد زدن نداشته از شِرِک خواسته بود منو پیج کنه. برگشتم.

پری واقعا پری شده بود هرچند که واقعا پری نبود! یک پالتوی پشمی ناز چارخانه ی قهوه ای پوشیده بود و زیرش هم یک یقه اسکی قرمز[بازهم همان توصیفات و خیالبافی های عاشقانه!]. نزدیک تر که شدم بوش رو کاملا حس می کردم. گندت بزنن! بازم یکی از اون عطرایی که من بهشون آلرژی داشتم! نایک، لیدی بلو یا همچین آشغالی زده بود...

خواب آلود گفت: داریم میریم همون پارک خفن!؟؟

گفتم: پارک کدومه! الان نیم ساعته داریم یه مسیر مربع رو دور می زنیم! میخوای بریم چیزی بخوریم؟

- نه... ترجیح میدم بریم بخوابیم!

- چی!؟ یعنی...

- نه! نه! یعنی اینکه کاشکی کمی دیرتر میومدی!

مطمئنا اگه بخاطر صدا و سیمای خفنش نبود، خیلی وقت پیش قیدشو میزدم!. توی سعادت آباد مشغول گردش علمی بودیم تا رسیدیم به یک پارک محصور در میان کلی آپارتمان دیلاق، من هم مسحور پری. روی یک لاو سیت نشستیم. عجب طراح خوش فکری داشته این نیمکت ها! فقط به اندازه باسن دوتا آدم نسبتا لاغر و یک کیف کوچولوی کریستین دیور جا داشت! بارون همچنان هماهنگ با فضا، رومانتیک و نم نم می بارید [...]. پری در هشیاری کامل شعر احمقانه ای در باب باکرگی و مردان چشم هیز خوند. گفتم شبیه کارای شاملو شده! (اسم تنها شاعری که به غیر از سعدی و حافظ بلد بودم) اما او اصرار داشت بیشتراز فروغ الهام گرفته. مگه می شد حرفش رو قبول نکرد!

راه برگشت رو از مسیر چسبیده به اتوبان نیایش اومدیم که از روی پل زیرگذر میانبر بزنیم. پری همینطور که روی بلوک های کنار حفاظ ها راه می رفت، ماشین های زیرگذر رو نگاه می کرد. بعد رو به من گفت: «من فیلم کازابلانکا رو ندیدم!»[مطمئنا این فیلم نبوده!] این یعنی که کاملا غیر مستقیم ازم می خواست این فیلمو براش تهیه کنم! خودتی!! دستش رو گرفتم و همچنان که روی حفاظ های کنار زیر گذر می رفتیم، بعد از چند لیتر عرق ریزی، صدامو آروم و رومانتیک کردم : «پری میخواستم یه چیزی بهت بگم... من یه احساس ِخیلی... خیلی خاصی بهت دارم...» بعد نگاش کردم. لبخند زد و گفت: کمی بلندتر... [از صدای سخن عشق نشنیدم خوش تر!!] ذوق مرگ شدم! ولی من نمی خواستم صدام اون تونالیته ی عاشقانه رو از دست بده، به همان آرامی ادامه دادم «میدونی پری! من... من دوستت دارم!» باورنکردنی بود! اما باز هم گفت: کمی بلندتر... و بعد هم یک لبخند ملیح که از صدهزار جواب و سکوت شیرین تر بود!. اصلا زن ها وقتی حرف نمی زنند، جذاب ترند. پری از روی لبه ی حفاظ اومد پایین. خواستم بغلش کنم که خودش را عقب کشید و گفت: دیوونه! چرا هرچی میگم بلند حرف بزن، بازم صداتو یواش تر می کنی!؟

گفتم: خب همیشه همینطوری میگن دیگه! خیلی بد بیانش کردم؟! لهجه دار بود؟!

گفت: چی میگی!؟ چی چی لهجه دار بود!؟ سر و صدای ماشینا اینقد زیاده که همه ی صداهارو تو خودش گم و گور میکنه!... اصلا خودت برو اون بالا!... حالا داشتی در مورد کدوم فیلم می گفتی؟!

در حین شنیدن این کلمات، فکم مث تام وجری افتاد پایین. در بهت و حیرت فرو شدم!! تمام احساساتم مثل بستنی قیفی وسط تابستون آب شد و دیگه دوباره چشیدنش هیچ لذتی نداشت! تا خوابگاه دختران و خداحافظی حرفی برای گفتن نداشتم.

[پایان اخلاقی]

***

حالا فرض می گیریم در این دنیای جهان سومی ها، شما همراه با همسر، دوست اجتماعی، دوست دختر/ پسر یا هرچی!، می خواهید توی این تهران درندشت و آلوده و پر سر و صدا کمی پیاده روی کنید. می توانید از این راهنمای مختصر و مفید استفاده کنید. فرضیه ی صفر ما، یک مرد در مقام راهنما و یک زن در نقش همراه است. [در صورت مفید بودن لینک بدهید!]

این مسیرها اصلا توصیه نمی شود :

(فقط چند نمونه ی دم دستی از خیابان های نامناسب برای پیاده روی های رومانتیک)

میسرکنار زیرگذر سعادت آباد- نیایش، هرچند نقاط کور [پ.ن:1] خوبی دارد ولی خاطره ی بالا را هم در نظرداشته باشید!

کل منطقه ی هفت تیر تا تقاطع های ماهشهر و ایرانشهر** : به علت آلودگی هوایی و صوتی و همچنین وجود فروشگاه های لباس زنانه.

زیر پل حافظ ** : مطلقا توصیه نمی شود. زیر پل به خاطر سر و صدای وحشتناک و غیر رومانتیک، اصلا مکان مناسبی برای رد و بدل کردن نگاه ای عاشقانه نیست! ابراز عشق به همراه تان در این مکان حماقت محض است! اما برای فحش دادن به عالم و آدم جای بسیار مناسبی است. حتما امتحان کنید!

اتوبان نواب با اینکه خیابانی به نام "محبوب مجاز" دارد، اصلا توصیه نمی شود، پیاده روهای نه چندان مناسب، نبود کافی شاپ رومانتیک و البته وجود یک مرکز خرید خیلی با کلاس، هر مردی را از پیاده روی در این مسیر منصرف می کند!

کل خیابان مفتح - تقاطع بهشتی: از پیاده رو نامناسب این خیابان هیچ جوری نمی شود دچار خاطره شد! فضای کافی شاپ سر نبش و کنار متروی بهشتی، فقط به اندازه صاحب مغازه و شاگردش و یکی از شما دو نفر جا دارد! البته اگر در یک روز بارانی – و در صورتی که بتوانید شاگرد مغازه را راضی کنید که بیرون مغازه بایستد!- کافی شاپ ویوی فوق العاده ای دارد.

کل خیابان کارگر شمالی و جنوبی (شروع از میدان انقلاب) به علت نبود جا برای رفت و آمد حتی در روزهای خلوت و وجود ساندویچی های غیر بهداشتی فراوان!. البته حرکت از فرعی های ادوارد براون و... در مسیر شمالی بِلا اشکال می باشد؛ راهی برای رسیدن به خیابان های علم و دانش! 16 آذر، سینا و قدس.

این مسیرها به شدت توصیه می شود :

1. متروی حر: در این متروی خلوت، می توانید چند دقیقه استراحت کنید. در خروجی مترو، مسیرتان را به سمت شرق (دست راست) ادامه دهید. یک مسیر کوتاه و پر دار و درخت و به شدت باریک، اما دوست داشتنی روبروی شماست؛ طی کردن این مسیر در تابستان! کمتر از 4 دقیقه طول می کشد. در پایان مسیر – نرسیده به میدان پاستور- به این سمت خیابان بیایید، به یک جعبه تقسیم برق می رسید که با خط زیبایی روی آن نوشته شده : "F.U.C.K Y.O.U" از این همه خلاقیت شاید ذوق کنید. جدیدا هم چند شعار مر................ بعله دیگه! به آن اضافه شده است (خودتان بروید ببینید!).

2. بعد از پل سید خندان، خیابان شریعتی به سوی شمال و از سمت چپ خیابان: به علت وجود اغذیه فروشی های زیاد و مشکوک به بهداشتی بودن! چند کتابفروشی فقط برای وقت تلف کردن و چندین نمایشگاه اتومبیل برای خیالبافی. برای استراحت و تجدید قوا می توانید از پارک های در طول مسیر استفاده کنید. نقاط شمال غربی پارک نرسیده به پل همت طبق نظر کارشناس[پ.ن:3]، نقاط کور مناسبی تشخیص داده شده اند. پایان مسیرتان پل روی اتوبان همت باشد. لطفا برگردید!

2.5. درهمین مسیر، 410 متر بالاتر از پل سیدخندان و در سمت چپ یک فرعی هست که به پارکی به شدت خفن و تو در تو منتهی می شود. سربالایی این فرعی حدودا 83 درجه می باشد. اما بعد از این کوه نوردی کوتاه به نشاط می رسید. می توانید محوطه ی کوچک ورودی را که بیشتر برای میتینگ های هفت- هشت نفره مناسب است، بی خیال شوید. دو مأمور موتورسوار پلنگی پوشِ شدیدا مجهز و سرگردان در پارک، معمولا با عشاق کاری ندارند و فقط در جستجوی مواد فروشان زحمتکش هستند! از مسیر نرده های چوبی به قسمت مهم و بزرگ پارک وارد شوید. باری! حال اگر در گوشه ای نشسته اید و بعد از چند لحظه صدای گوش نوازِ زنی را در دوردست می شنوید، اصلا تعجب نکنید! بلندگویی در کار نیست، صدا کاملا طبیعی است. می توانید در حین جستجوی این صدای ملکوتی کل پارک را بگردید. وقتی به منبع صدا دست پیدا کردید، یک پیرزن ناز را می بینید که کتاب شعری در دست دارد و چهچهه می زند. به خاطر صدایش حتما او را تحسین می کنید و احتمالا یک مسیر کوتاه را در پایان اجرای این کنسرت رایگان با هم طی می کنید. البته دست معشوقه تان را ول نکنید! طبق نظرسنجی انجام شده از کارشناسان در سال 84، این پارک از لحاظ دارا بودن نقاط کور، امتیاز 8/9 از 10 را بدست آورده است.

3. کل پیاده روی باریک خیابان ایرانشهر به سمت خانه هنرمندان و ترجیحا از تقاطع کریمخان: به علت وجود فرعی های فوق العاده مناسب و خلوت، حتما در روزهای تعطیل و ترجیحا تابستان این مسیر را طی کنید. فرعی ها اینقدر باحال هستند که گاهی ممکن است به سرتان بزند که همانجا وسط خیابان دراز بکشید! راستی در این خیابان به خاطر نبود هیچگونه جذابیتی برای همراهتان (خیابان مخصوص فروش لوازم کامپیوتر است) باید ذهن به شدت خلاقی برای سرگرم کردن او داشته باشید. هشدار!! مطلقا جلوی درب هایی که شیشه ی رفلکس دارند توقف نکنید، مخصوصا برای عکس گرفتن! چون ممکن است ناگهان یک مرد سبیلوی غیر رومانتیک در را باز کند و... تا دو ماه تبدیل به جُک خانواده اش شوید! در سمت راست ورودی باغ طهران، یک خیابان با حال و خلوت قرار دارد (شاداب به سوی ورشو) که بعد از چند دقیقه پیاده روی شما را به کافه ژاندارک می رساند. کافه ی جمع و جور و دنجی برای استراحت است. هرچند شاید فاصله ی بین صندلی و میزها کمی اذیتتان کند. انتهای ضلع شرقی باغ طهران، یک مجسمه ی عجیب و غریب از جنس چوب و آهن قرار گرفته است (حافظه یاری نمی کند ولی اسم مزخرفی دارد) در هر صورت اگر هنگام غروب رو به مغرب بایستید و به مجسمه نگاه کنید به نکته ی جالبی برمی خورید! این چوبها در اصل، دو نفر هستند که دستشان را اندخته اند گردن هم! مطمئن باشید خود صاحب اثر هم از چنین موضوعی بی خبر است! از این لحظه اسم اثر مذکور، رفقای خوب است.

4. میدان صنعت: (کمی باید یک مسیر منحی را به سمت جنوب و سراشیبی بالا بروید) و بعد بولوار ایوانک به سمت خیابان فلامک. ابتدا از پیاده روی سمت راست حرکت کنید و بعد از طریق پل هوایی به سمت چپ بیایید، دم ورودی پل، یک فیلم فروش در انتظار شماست. جوان خوش تبپی است و اطلاعات سینمایی خوبی هم دارد. از او فیلم های المر گنتری از بروکس، این نسل شاد از لین و طمع از اریک فون اشتروهایم را بخواهید، مطمئنا حتی اگر بزرگترین آرشیو فیلم ایران را هم داشته باشد، این فیلم آخری را ندارد!! همراهتان بدجوری برایتان ذوق می کند. کمی دورتر هم یک لبویی هست (اوه یادم رفت! بهتر است در زمستان از این مسیر استفاده کنید) بعد هم یک مجتمع خفن تجاری و خرید هست، توقف در این مکان یعنی اینکه باید تا فلسطین را پای پیاده گز کنید! مسیر را ادامه بدهید و بعد به چپ بپیچید. توضیح علمی: برای کسانیکه به معماری و شهرسازی علاقمند هستند، اینجا برعکس سایر مناطق، پارکینگ ها در دو طرف نرده های بولوار قرار گرفته است [برای زکریا گفتم چه جوریاست اطلاعات اضافی رو ازش بگیرید!]. بعد هم سراشیبی فینال، فلامک را تا انتها بروید. پیاده روی در این مسیر هنگام باران حس خیلی خوبی به آدم می دهد! شب های روشن را اینجا نساخته اند!

5. پارک لاله –> بولوار کشاورز –> میدان ولی عصر –> کریمخان زند [طولانی ترین مسیر انتخابی] : حرکت تان را در بعد از ظهر ساعت یک یا دو شروع کنید و مطمئن شوید آن روز تعطیل رسمی است. کمی در پارک لاله استراحت کنید و از دستشویی های فوق العاده زیبای آن حتما استفاده کنید! [زکریا عاشق این بنا است!] بعد کم کم و از مسیر موازی با بولوار، وارد کشاورز شوید. تا انتهای این مسیر از سایه درختان لذت ببرید و سعی کنید کمتر حرف بزنید! انتهای مسیر-سمت راست- می توانید بروید و خون اهداء کنید و از سلامت خونی همراه تان مطمئن شوید. ولی عصر را رد کنید و از پیاده روی سمت چپ به سوی کریمخان راهی شوید. از خیابان های خلوت لذت ببرید و بدون نگرانی به مسیر ادامه دهید. در مسیر یک بازار طلا هست که می توانید با خیال راحت از کنار آن عبور کنید. امروز تعطیل است! بعد از چهار راه کالج می توانید بی هیچ دلیلی به آنسوی خیابان بروید و مسیر را به سوی کریمخان ادامه دهید. در دوردست کلیسایی خودنمایی می کند.

ام پی فورتان را که قبلا آهنگهای هایده، مهستی، سندی، یساری، قادری، شماعی زاده و سایر خوانندگان محبوتان را از روی آن حذف کرده اید، به معشوقه تان بدهید. از او بخواهید آهنگی از جیم موریسون/ آریتا فرانکلین/ باب دیلن/ پینک فلوید/ الویس پریسلی/ بیتلز/ متالیکا و... برایتان بگذارد. بعد از استماع یکی دو تراک، به پل هوایی با کلاسی! می رسید. سوار شوید و دوباره به سمت چپ خیابان بروید. کمی جلوتر یک پارک خیلی جمع و جور در انتظار شماست. لطفا از تاب ها استفاده نکنید، مخصوص بچه هاست! کنار آن هم (اگر حافظه یاری کند) خانه ی کاریکاتور همشهری است. ادامه بدهید. اینجا پر است از کتابفروشی های با حال و خاطره انگیز. شاید قبلا در یکی از همین کتابفروشی ها با همراه فعلی تان آشنا شده اید. در پیاده روی کنار پل کریمخان یک خطاط خوش خط نشسته و کارهایش را به دیوار آویزان کرده است. احتمال خرید صفر است اما او پیشنهادات شعری شما را با مهربانی می پذیرد! بیت پیشنهادی: من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه/ صدبار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه. نشر چشمه، نشر نی و گیتاشناسی در طول مسیر برای ویندوشاپینگ مستقر شده اند. هنگام ویندوشاپینگ از اسامی مانند لکان، دریدا، فوکو، چامسکی و... به وفور استفاده کنید. این مسیر فقط در صورتی که بخواهید از فرعی های سمت چپ و خیابان میرزای شیرازی استفاده کنید، دارای نقاط کور می باشد. کارشناسان به این مسیر امتیاز 6 از 10 داده اند.

6. خیابان طالقانی: فرقی نمی کند از کدام مسیر وارد شده اید، هر دو پیاده روی آن برای پیاده روی مناسب و بی خطر است. حتما تا انتهای مسیر، میدان فلسطین و خ. قدس را بروید. (پس حرکتمان را از تقاطع شریعتی شروع کرده ایم!) در مسیر، سینما فلسطین و یکی دو سینمای دیگر هم هست. یک آبسردکن همراه با لیوان هایی که با زنجیر و به شیوه ی کاملا سنتی به آن بسته شده در پیاده رو قابل مشاهده است. با خیال راحت دست معشوقه تان را رها کنید تا دنبال مرکز خرید و این جور جاها بگردد. حتی یک بوتیک کوچولو هم ندارد!. راستی لانه ی محترم جاسوسی سابق هم اینجا هست و البته یک نهاد بامزه: مرکز تقریب بین مذاهب اسلامی [ترس ِ برداشت غلط از کلمه ی ارتباط و نزدیکی، این جُک را ساخته است]. در یکی از تقاطع های طالقانی و در طول شب وقتی چراغ قرمز می شود، با اینکه خیابان از هرطرف خالی است، اما یکی دو ماشینی که در خیابان هستند، پشت چراغ قرمز توقف می کنند. شخصا خیلی با این صحنه ی سینمایی حال می کنم! (دلیل اصلی انتخاب این مسیر!)

7. مسیر تجریش - سعد آباد: پاییزِ این مسیر به شدت دیوانه کننده است. نیازی به خرید هیچ مشروب و مآکولی نیست، زیبایی این مسیر بدجوری مخ همراهتان را آسفالت می کند. نقطه های کور این مسیر فقط در صورت توقف نکردن ماشین های عبوری معنا دارد. بعد هم که کاخ سعدآباد است و آبادنی. بعد از شنیدن صدای پای آب می توانید به سمت کاخ اصلی بروید. صحبت کردن در مورد سبک معماری اروپایی باغ و بنا، فضا را در نظر معشوقه تان معنوی تر جلوه می دهد! (اطلاعات لازم را که قبلا یادداشت کرده اید؟!). از پل بگذرید و چند لحظه با ژشت آرشیتکتی به بنا خیره شوید. کافی است دیگر! وارد کاخ اصلی شوید. هر از گاه به یکی از اشیاء عتیقه - با ژست یک علاقمند به تاریخ- دقیق شوید. با توجه به ژست ها و اطلاعاتی که شما در مورد همه چیز دارید!، همراه تان دیگر یقین پیدا کرده که با خسرو معتضد هم پیاله شده است! در طبقه دوم کاخ بعد از اتاقی که همه ی پرده هایش سبز است، یک نقطه ی کور خوب دارد[طبقه ی دوم راهنما ندارد!]. می توانید از پنجره پشت سرتان گاری ها، کیسه های گچ و حتی لولهنگ سرخ رنگی که هارمونی فضا را به هم ریخته، مشاهده کنید.

8. پیاده روی سمت چپِ پل حافظ: آغاز حرکت از چهارراه کالج یا از سمت فرعی های خانه هنرمندان. ویژگی اصلی این پیاده رو، وجود چند ایستگاه شیشه ای اتوبوس است که برای استراحت می توانید از آنها استفاده کنید. در تابستان و حدود ساعت یک و نیم به بعد، مطمئنا به غیر شما، هیچ اناث و ذکوری در منطقه پر نمی زند! در این بعد از ظهر دلچسب، صبحت از سینمای کلاسیک –آن هم در نزدیکی حوزه هنری- خیلی جواد و کلیشه ای است! کمی خلاق باشید!. گاهی اتوبوسی برایتان توقف می کند؛ راننده نگاهی بهتان می اندازد، شما می گویید:«نه مرسی، هستیم فعلا!». اگر دقیقا طبق برنامه ریزی در این محل حاضر شوید، ایستگاه ها خود به خود تبدیل به نقاط کور می شوند. [در مورد ویژگی پل حافظ قبلا برایتان گفته ایم]

9. میدان آزادی، بزرگراه جناح: (لطفا یک چشم بند به همراه داشته باشید!) بعد از پل هوایی آزادی روبروی ترمینال مزخرف غرب، برای آریاشهر(صادقیه) تاکسی بگیرید و سر تقاطع خیابان گلاب پیاده شوید (بعد از چهارمین پل با ورودی مارپیچ) و از پیاده روی سمت راست تا متروی طرشت چیز حدود 5 دقیقه یک هِچان بروید. حالا به یک تقاطع خیلی با حال رسیده اید. سمت راست متروی طرشت قرار دارد و پشت سرتان هم یک سوپرمارکت و فلافل فروشی هست. در ضلع شمالی، پارک شهروند انتظار شما را می کشد؛ انتهای پارک در صورتی که کسی از ساختمان های اطراف کرم ریزی نکند، نقاط کور محسوب می شود. می توانید مسیرتان را به سمت تقاطع خسرو و بعد به سمت ستارخان (شرق- دست راست) تغییر دهید. هشدار!! ضلع جنوب شرق تقاطع خسرو و ستارخان یک پاساژ طلافروشی وجود دارد؛ از چشم بند مذکور استفاده کنید، از آنجا دور شوید و کنار یک گلفروشی، چشم بند را به عنوان مثلا غافلگیری! از چشم همراه تان بردارید. پایان این مسیر به پل شیخ فضل الله ختم می شود. البته قبل از این پل، یک پارک جمع و جور در سمت راست خیابان قرار دارد که معلوم نیست به کجا ختم می شود (کسی می داند؟) کمی قبل تر از این هم، زیر یک پل متروکه، یک اغذیه ی مزخرف مستقر شده است.

10. باز هم میدان صنعت، اما این بار به سمت شمال و سعادت آباد. می توانید در شب از پارک نزدیک آنجا لذت ببرید. البته شاید فضای مردانه ی پارک چندان به مذاق معشوقه تان خوش نیاید!. برای حرکت به سمت سعادت آباد، می توانید از شیوه های چتربازی امتحان پس داده استفاده کنید؛ برای ماشین های عبوری تک سر نشین- ترجیحا خانم- دست تکان بدهید، بعید نیست یک بنز متالیک نقره ای برایتان توقف کند و یک سواری مجانی به شما بدهد! سعادت آباد که از بنز پیاده شدید بازهم به سمت شمال (دست چپ) ادامه بدهید. باید یک مسیر سربالایی به شدت باحال را - در گرمای تابستان- طی کنید. در مسیر یک قاب فروشی هست که در آینه ی بزرگ آن می توانید کمی سر و وضع تان را سامان دهید. نرسیده به انتهای مسیر یک پارک خیلی کوچک با نیمکت های سنگی هست. روبروی آن هم یک حسینیه برای آدم های با کلاس آنجا. البته تا حالا هیچ صدایی از آنجا شنیده نشده است! (نه اذان، نه نوحه، نه مولودی خوانی... بدجوری مشکوک می زند!) اما اگر شانس بیاورید در آن اطراف یک مرد کچل خوش صدا هست تا کمی از چهچهه زدن هایش بهره مند شوید! پایان این مسیر یک نقطه ی کور درست و حسابی است؛ البته چند بچه سوسول قبل از شما آنجا را اشغال کرده اند!. در طول مسیرتان به سمت سعادآباد یک پارک خیلی خفن و دور از دید هست، اگر کسی بتواند محل دقیق آن را پیدا کند، یک فیلم المر گنتری جایزه می گیرد! (راهنمایی انحرافی: این پارک به شکل یک مکعب است که یک راهرو از سمت غرب به آن چسبانده اند. این پارک به صورت کامل نقطه ی کور محسوب می شود. کارشناسان به آن امتیاز 9 از 10 داده اند!)

11. خیابان ایتالیا: این خیابان هر جور که فکر کنید خیلی باحال و خاطره ساز است. ورودی های مناسبی از فلسطین، وصال، قدس، طالقانی و ... دارد. خیلی طولانی و سرراست و پر دار و درخت است. اگر از فلسطین آمده باشید شاید بطور کلی قید ایتالیا را بزنید و آن را برای پیاده روی اتنخاب کنید (پیش میاد دیگه!). وصال شیرازی با ایتالیا یک تقاطع گل و گشاد درست کرده است. می توانید چند دقیقه ای آنجا توقف کنید و فلسفه ببافید. اما مهمترین ویژگی خیابان؛ اگر عصر یک پاییز دل انگیز یا در گرمای باحال تابستان در ایتالیا به گردش بپردازید، می توانید از نقاط کور متحرک زیاد آن استفاده کنید، به علت متغیر بودن نقاط کور، نظر کارشناسان در مورد این مسیر متناقض است!. انتهای مسیر یک کلیسای آبی رنگ یا همچین چیزی! قرار دارد (امان از این حافظه ی بد!). و در آخر اینکه این مسیر بیشتر برای پایان روز به شیوه ای رومانتیک مناسب است.

پ.ن1: در جهان سوم، نقاط کور به مکان هایی گفته می شود که در آنجا احساس می کنید به غیر از شما و همراهتان، در این دنیای فانی کسی وجود ندارد.

پ.ن2: مسیرهای ستاره دار، در زمان ها و قسمت های مختلف چندمنظوره می باشند. بیشتر مسیرهای انتخابی نزدیک به هم هستند، اینطوری شما هم دچار سردرگمی نمی شوید. باور کنید که مسیرها و جزئیات زیادی به علت کمبود جا از این نوشته حذف شده اند (ونک، گیشا، باغ فرودس، فلسطین جنوبی، پاسداران، فاطمی، بهارستان و...). قسمت های دوم و سوم ؟!

پ.ن3: تمام مسیرهای معرفی شده از روی دفترچه خاطرات اناث و ذکوری –همان کارشناسان کذایی- که این مسیرها را باهم طی کرده اند، کپی برداری شده است. بعضی از آنها مربوط به سالهای وبا است؛ مراقب باشید گم و گور نشوید.

پ.ن4: در صورتی که در جهت یابی و یافتن مسیر دچار مشکل شدید، خبر بدید (ایمیل، کامنت، تماس و...) تا راهنمایی های لازم رو براتون بگم!

پ.ن5: برای آخرای تیرماه، کسی پایه ی یک پیاده روی خیلی طولانی هست؟!

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز