۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

گریه در تاریکی

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

سرررددررددسس . سرم به شدت تیر می کشد ! شقیقه هایم را آرام فشار می دهم . چشمانم ترجیح می دهند خود را از خواندن ادامه کتاب به بهانه ی سردرد معاف کنند . حریفشان نمی شوم . چشمانم را می بندم و داستان را اینگونه تصور می کنم . آن جوری که جرات خواندنش را داشته باشم  : مردی موقر با ربدوشامبری گران قیمت در اتاقی آفتاب گیر و دنج روی صندلی راحتی لم داده است و دارد از پنجره ی اتاقش کوههای زیبای سوئیس را دید می زند . سردرد . سررردرد . سسسسرررردددرررددد . ریش چند روزه مرد به صورت او ظاهری متین و جاافتاده داده است . دختری جوان و فریبا در کنار مرد میان سالی کنار او هستند . سسسرررردددددررد  . دختر , زن برادر اوست و مرد پزشک مخصوصش. معلوم است که از او به خوبی مراقبت می کنند و حفظ سکوت خانه برایشان اهمیت دارد چرا که به نجوا و به اشاره با هم حرف می زنند و پزشک مواظب است کوچک ترین صدائی از خود در نیاورد . سسسردددررددسسررددد . بی فایده است . حقیقت کتاب فراموش نشدنی است . آن قدر تلخ , که این سردرد لعنتی هم نمی تواند حریفش شود . حریف سرنوشت آلبینوس . سردرررردددسسردد

خنده در تاریکی
ولادمیر ناباکوف . امید نیکفرجام
نشر مروارید
247 صفحه
.

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

جلال از پشت عینک معماری

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

جلال را همه می شناسیم . داستان هایش را خوانده ایم . زبانش را تحسین کرده ایم هرچند شاید با قسمتی از افکارش در "غرب زدگی " و " خسی در میقات " موافق نباشیم . مهم ترین ویژگی جلال , نوسنده بودنش – به معنای واقعی کلمه – بود که درباره ی هر موضوعی که نیاز میدید وارد میشد و نظر می داد . اگر کارنامه ی هنری او محدود به داستان هایش می بود مسلما امروز جایگاه فعلی اش را نداشت ! وزنه ی سفرنامه ها , تک نگاری ها و مقالات جلال اگر نگوئیم از داستان هایش سنگین تر است چیزی از آن ها کم ندارد . توصیفات دقیق و از آن مهم تر قدرت و شجاعت تحلیل و بیان نظر خود درباره ی موضوع مورد بحث بطور شفاف ویژگی است که جای خالی آن هنوز هم در ادبیات ایران حس می شود . "ناصر فتحی راسخ " در کتاب " خشت و شیشه " آثار جلال را از پشت عینک یک معمار و شهرساز بررسی کرده است .
الف ) بخش معماری : ایده ی کتاب خلاقانه و تازه است اما چیزی که جای خالیش در کتاب به چشم می خورد چگونگی ارتباط مناسب توصیفات معماری جلال در کتاب های مختلفش به همدیگر است . توصیفات معماری جلال برای دانشجوی امروز معماری کاربردی نیست ! نگاه توریست کنجکاوی است که به زبان مردم کوچه بازار آشناست و نمی توان حاوی نکات آموزشی باشد . " امروز صبح گوگن هایم را دیدم . گوگن هایم یک موزه جمع و جور است و خالی از گرفتگی و بوی مرده نمی دهد ! ... مضافاتش همه با هم جور "
اشکال دیگر کتاب نبود نصاویر مناسب و واضح از مطلبی است که جلال درباره ی آن صحبت می کند که اگر می بود هم خواننده ی غیر معمار می توانست از کتاب سر در بیاورد و هم معمار جماعت می توانست مروری کند بر آموخته هایش . توصیفات معماری جلال بیش از آن که از بعد معماری قابل توجه باشد تمرینی است برای نویسندگی او یا حداکثر , تلاشی است برای ورود جلال به حوزه ی معماری به زعم خودش . " ورودی شاه زند دری بود و پشت در پلکانی بلند که می رفت بالا بر فراز تپه و 39 پله داشت که اگر اشتباه کنی در شمردنش گنه کاری و باید از سر بگیری "
اما دو یادداشت جلال : " طرح مسجدی برای رفسنجان " و " مصاحبه با هوشنگ سیحون بعد از زلزله بوئین زهرا " خواندنی و حاوی نکات مهمی برای معماران است و باید متاسف شد که بعد از گذشت این همه سال از نگارش آنها هنوز هم معماری معاصر ایران قادر به حل آن ها نشده است .
ب ) بخش شهرسازی و شهر نشینی : تا کنون هرچه درباره معماری جلال گفتم را فراموش کنید ! نوشته های جلال در حوزه شهرسازی غنی و کاربردی است . دیگر نویسنده ای نیست که بخواهد قدرت تسلط خود بر زبان و اصطلاحات معیار را به رخ بکشد , بلکه منتقدی است که به خوبی شهر , امکانات و معضل های آن را می شناسد و به علت سفرهای متنوعش به شهرهای معروف دنیا توانسته است مقایسه جالبی با شهرهای ایران انجام دهد . " اگر از آسمان در مهرآباد به زمین بنشینی آن طرف شهر به دندان های ریخته یک حیوان ماقبل تاریخ می ماند . خشک و بیروح ! ... برازیلیا – پایتخت جدید – با عمارات عظیم و زمین های خالی که مدام آدم باید دنبال آدم هایش بگردد ! "
جلال شهرساز علاوه بر بیان نقاط ضعف ها , راه حل هایی هم برای آن پیشنهاد کرده است که بیان گر درک عمیق او در این حوزه است . " آقای شهردار , دودکش ها را به شرق تهران ببرید که دودشان با نسیم دائمی شهریار , تهران را خفه نکند ! " یا " دور خیابان ها {مکه} پر از نئون ... بحث در این نیست که چراغ موشی را جای نئون بگذارند بلکه در این است که چرا نباید برای چنان عظمتی نوع خاصی و شکل خاصی از لامپ بهمان کمپانیها سفارش بدهند و آخر تشخصی ! و نه اینکه خانه خدا یک مصرف کننده عادی پنسیلوانیا ! "
هرچند که جلال در برخی نوشته هایش جانماز آب کشیده است اما کتاب خواندنی است . " آقای شهردار , آیا می دانید که در یک شهر اسلامی بلندتر از مناره خانه خدا چیزی ساختن زشت است ؟ شما چرااین مسائل را رعایت نمی کنید ؟ "

خشت و شیشه ( هنر و معماری در آثار جلال آل احمد )
ناصر فتحی راسخ
نشر افق . 210 صفحه
.

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

مدایحی بی صله برای بهرام صادقی

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

"ملکوت" کتاب عجیبی است ! در خط اول آب پاکی را روی دستت می ریزد : " در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد " . دنبال جنگولک بازی های روایی مد آن زمان نیست . می داند آس داستانش سوژه نیست . کارت اولش را – که تو فکر می کنی حکم است – برایت رو می کند و منتظر می ماند تا آخر بازی . فصل اول را که یک نفس خواندی کارت تمام است ! بازی را که باخته ای هیچ , مشتاقانه بازی های بعدی را هم طلب می کنی . و برایتان هیچ نمی ماند جز هوس یک قمار دیگر ! اینجایش را داشته باشید :
" هنگام غروب به گندام زاری رسیدم . در همین وقت صدای زمزمه ای شنیدم و دانستم کشاورزی است که با خرش به خانه بر می گردد . او را می دیدم که از میان سبزه راهی پیچاپیچ می گذشت و دم به دم کوچکتر میشد و کوله بارش بر پشتش آهسته تکان می خورد . بچه ای بر روی خر نشسته و قوز کرده بود . این را می دانستم که مرد دهقان با بچه اش و خرش از بازار ده بر می گردند . برای شب و فردایش قند و دوده و نفت خریده است و شاید هم پارچه چیت گلدار قرمز برای زنش و کفش پولک نشانی برای دختر دم بختش ... تفنگم بسویش نشانه رفت و دستم ماشه را چکاند و صدایی برخاست که مرا اندکی به عقب راند و دیگر نقطه ای بر سبزه راه پیچاپیچ نبود و صدایی از دور که آهسته آواز می خواند و غم انگیز می خواند و خونی که لابد روی زمین ریخته بود و من خری را می دیدم که در تاریکی فرار می کرد بی آنکه بچه ای رویش باشد "
بهرام صادقی نویسنده ی عجیبی است . باید هم باشد . اگر نبود که با دو کتاب در ذهن فراموشکار تاریخی این ملت که باقی نمی ماند . می ماند ؟ فضای داستانی اش چند دهه جلوتر از زمان خودش بود . فضاسازی های دقیقش دستت را می گیرد و می برد و می برد تا جائی که نمی شناسی , می ترسی و رو بر می گردانی که از او بخواهی تو را برگرداند اما می بینی نویسنده رفته است ! خودت مجبوری راه را پیدا کنی .
در "ملکوت " گاهی حس می کنی نخ هایی که صادقی برایت لا به لای سطرهای کتاب مخفی کرده است کم است و داستان برایت گنگ جلوه می کند . حق هم داری ! اما با این نگاه دو دو تا چهار تا از هنر نمی توان خیلی لذت برد . با این نگاه نمی توان قانع شد که مارلون براندو بعد از تیرخوردنش در پایان " آخرین تانگو در پاریس " تا تراس خانه خود را می کشد و آن نگاه جادویی را به شهر می اندازد و بعد می میرد .  انگار قسمت هایی از کتاب فقط متعلق به خود نویسنده است . معبدی است مقدس که تو حق ورود به آن را نداری و فقط مجازی به تحسین برج و بارویش از دور و حداکثر دست سابیدن به در ورودی اش ! اما نگران نباش اگر به گاه به خواندن کتاب آمده باشی دربان منتظر توست وگرنه به در کوفتنت را پاسخی نمی آید !

ملکوت
بهرام صادقی
نشر زمان . 112 صفحه
.

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

استیونز نبودن سخت است

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه


استیونز کتاب "بازمانده روز" در خوانش اول انسانی قابل ستایش به نظر می آید که توانسته است بین کار و زندگی شخصی اش تمایز قائل شود . خدمتکار حرفه ای و منظمی که اجازه نمی دهد احساسات سطحی روی کارش تاثیر منفی بگذارد . آینده اش را در شغلش می بیند و مدام در پی چیزی است که خود از آن " تشخص در کار " یاد می کند .
اما بعد از ته نشین شدن  کتاب  در جانتان , بُت استیونز برای شما فرو میریزد . دیگر او نه یک انسان منظم بلکه رباتی است بی دست و پا که چون نمی تواند در زندگی رُلی به جز خدمتکاری مطیع و رام را ایفا کند ترجیح می دهد فکر کند که معنای زندگی چیزی بیش از این نیست . نه مرگ ویران کننده ی پدر , نه رابطه ی عاطفی او با میس کنتن و نه سفر شش روزه ی او در طبیعت بکر انگلیس برای دیدار مجدد میس کنتن برای اظهار هرچنددیر عشقی قدیمی و دیدار با انسان های عادی که فارغ از هر زنده باد و مرده باد تعریفی ساده اما واضح از زندگی دارند هم نتوانست در او تغییری ایجاد کند . جالب تر این که او از کاری که انجام می دهد راضی است و از آن لذت می برد .
حالا به جای استیونز , خودمان و به جای علاقه ی او – خدمت کاری- چیزی را که در زندگی برایمان بیش از همه مهم است را جایگزین کنید . تا به حال فکر کرده اید که فداکاری ها و گذشت ها و گاها دیوانگی هایی که با کمال میل در راه آن مطلوب انجام می دهیم از دید ناظر بیطرف بیرونی دست کمی از زندگی استیونز ندارد ؟!
کتاب به ظاهر کنایه است به دوران ویکتوریایی انگلیس اما انگشت اتهامش را به سوی همه ی ما گرفته است و گیرم که تو از این کنایت اشاره ای نفهمی !
The remain of the day  بازمانده روز 
Kazuo Ishiguro      کازوئو ایشی گور
ترجمه نجف دریابندری . نشر کارنامه

پ.ن : ترجمه جادویی دریابندری در این کتاب دو صحنه تلخ را تا ابد در ذهنم پارک کرد . جائیکه پدر استیونز را به علت کهولت سن بازنشسته می کنند و بعد مرگ تراژدیک پدر استیونز . به قول گروس : روزهای تاریک دیگر تمام شد / حالا فقط شب است !
.
پ.ن 2 : دیازپام های قبلی ایشی گورو

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

Tampons, Cosmetics and Other Forbidden Stuffs in Communism

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

باز هم نزدیک انتخابات و آزادی نیم بند مطبوعات غیر دولتی ؛ انتشار مجدد "اعتماد" و "شهروند امروز" و ماهنامه جدید "تجربه" درکنار گستاخی های روزنامه "روزگار" و گاهی اوقات "شرق" باجِ اقتدارگریان به مردم است.

از این میان شهروند امروز با سردبیری رضا خجسته رحیمی که جانشین محمد قوچانی شده، تا حدودی جذاب تر از سایرین است. مقالات به روز و ارتباط بسیار گسترده با استادان دانشگاههای خارج نشین و همچنین مصاحبه با استادان غیر ایرانی به جذابیت های این هفته نامه افزوده است. سعید لیلاز، عباس عبدی ، علیرضا علوی تبار ، سرگه بارسقیان و … تیم نویسندگان را تشکیل می دهند. از بخش های جالب شهروند می توان به عکسخانه (به ویژه دو مجموعه خوابگاه دختران و اتاق بازجویی) و پرونده ویژه ("ارباب حلقه ها" با طرح جلد فوق العاده اش و "فروپاشی شوروی") اشاره کرد. و دیگر اینکه کاوه شجاعی و فرزانه سالمی بخش ترجمه ها را تقریبا قبضه کرده اند.

اما شهروند یک بخش استثنایی دارد که هوشمندی مترجم و هیات تحریریه شهروند را نشان می دهد : مصائب زندگی در حکومت های کمونیستی نوشته ی اسلاونکا دراکولیچ؛ نوشته هایی درباره زندگی زنان در کشورهای کمونیستی (یوگسلاوی ،صربستان، لهستان، بلغارستان، اوکراین ، آلمان شرقی و ... ) که آنچنان شباهتی با وضعیت ایران در سالهای بعد از انقلاب دارد که خواننده باور نمی کند این رخدادها در خارج اتفاق می افتد. تفتیش عقاید ، حضور دائمی گروه های فشار و نیروهای امنیتی ، وضعیت افتضاح اقتصاد دولتی ، نبود امنیت جانی و مالی ، ناامیدی و بدبینی، سانسور شدید و نبود آزادی مطبوعات و آزادی بیان، انتخابات فرمایشی و نداشتن توسعه ی سیاسی و در نهایت اقتدارگرایی دولت از نکات مشترک ما و آنها است. شباهت ها آنقدر زیاد است که گاهی خواننده احساس می کند فقط اسامی افراد و مکان ها را عوض کرده اند و به عنوان ترجمه چاپ کرده اند! البته ترجمه ی روان و سلیس "رویا رضوانی" در انتقال این حس مشترکِ بدبختی بسیار موثر بوده است.

"این زمستان باز هم به یاد اولریکه می افتم. اگر الان اینجا بود، اگر در مقابل این صلیب های سفید ایستاده بود، اگر می دید که دیگر دیواری در کار نیست و پرچم آلمانِ متحد بر بالای ساختمان رایشتاگ در باد می رقصد چه حالی پیدا می کرد؟ آیا احساس نمی کرد چیزی را – مثلا گذشته اش را – از او دزدیده اند؟ دو سالی که در زندان گذرانده بود، بیماری اش، ریختن موهایش، وحشتش، عزم و پایداری اش- همه برای هیچ، همه بیهوده بوده؟ این همه رنج را به بازیگوشی حافظه وانهاده اند، پاسداشتِ این همه رنج، تنها برگزاری توری با اتوبوس در "شرق" است؟ ...مسئله این است که آنها طوری عمل می کنند که انگار می توان فورا متحد شد... انگار تقسیم قبلی ملت، دیگر اصلا اهمیت ندارد و باید فورا به فراموشی سپرده شود.... "دیوار" [تبدیل شده] به تکه های کوچک بتون رنگ شده ای که هر یک را به 5 مارک آلمان می فروشند، و اعتبار کل تاریخ این ملت را تا حد یادگاری های کوچک و بی ارزش تقلیل می دهند... هر قدر گذشته را زودتر فراموش کنیم ، بیشتر باید نگران آینده باشیم." (شهروند امروز ، شماره 4)

او درباره ی سانسور شدید مطبوعات می نویسد که باعث می شود نویسنده ای به حد جنون و افسردگی برسد و در نهایتِ جوانی به زندگی خود پایان دهد. درباره ی کمبود مواد غذایی می نویسد که اگر حتا صبحانه و ناهار و شام نداشته باشند ، مهم نیست که به آن عادت کرده اند ، چیزی که اهمیت دارد فقط بحث سیاسی سر میز است! می نویسد که آنها حتا حق انتخاب مواد غذایی را ندارد چون که اصلا غذایی وجود ندارد که بخواهد تنوع هم داشته باشد. می نویسد که از زنان خواسته اند که؛ ظاهرتان درست مثل مردها باشد ، اول از همه به کشورتان خدمت کنید ، بعد به خانه داری و همسرداری مشغول باشید و در نهایت وظیفه ی شما اطفای جنسی مردها است. می نویسد مادرم و سایر زن ها در آرایش چهره و لباس خود هیچ حق انتخابی نداشتند چون که باز هم هیچ چیزی برای انتخاب نبود. همه زن ها رنگ موی قرمز می زدند نه بخاطر زیبایی ، نه ! باز هم چون هیچ انتخابی نداشتند. می نویسد که پوشش زن ها هم درست مثل مردها بود؛ خشن و بی هیچ آراستگی. باید چرک و کثیف می بودیم تا که با نگاهی بدبینانه نگاه مان نکنند، تا نگویند او جاسوس و روسپی است. می نویسد که دیوار برلین سالها ارتباط مردم را با دنیا قطع کرده و باعث مرگ بسیاری از مردم در تلاش برای رسیدن به آزادی شده است. می نویسد که این هم وضعیتِ استقلالِ اقتصادی کمونیسم است؛ بعد از سالها، از تامین یک مایحتاج مطلقا زنانه – نوار بهداشتی- هم عاجز است.

****

خانم اسلاونکا دراکولیچ متولد 1949 در ریکای کرواسی است. او که نویسنده ی هفته نامه های "استارت" و "داناس" طی سال های 1982 تا 1992 بود، به همراه پنج نویسنده ی زن دیگر از جانب روزنامه های تندوری ملی گرا به خیانت به کشورمتهم شد. اتهام آنها نگاه فیمینیستی و عدم قطعیت در موضع گیری نسبت به تجاوز نیروهای صرب بوسنایی به غیرصرب ها بود. بعد از اعلام این خبر توسط روزنامه ها ، دارکولیچ مدام تهدید جانی می شد و به اموالش آسیب می رساندند و در نهایت مجبور به ترک کرواسی شد. نوشته هایش تا مدت ها در کرواسی ممنوع الچاپ بوده است. تا کنون چند رمان و مقالات زیادی نوشته است که بیشترشان در مورد وضعیت زندگی در کشورهای کمونیستی و منطقه ی بالکان بوده است.

تعدادی از آثار او :

رمان :

مناظری از ترس - 1992

پوستِ مرمری - 1993

اِس. رمانی درباره ی بالکان (یا انگار آنجا نیستم) - 1999

تختخوابِ فریدا – 2008

غیر داستانی :

چگونه از کمونیسم نجات یافتیم و حتا خندیدیم – 1991

بالکان اکسپرس - 1993

کافه اروپا - 1996

آنها حتا به یک مورچه هم آزار نرساندند: دادگاه جنایات جنگی در لاهه - 2004

پ.ن1 : شهروند امروز قیمتش 2000 تومنه. من که هزینه هام سر به فلک کشیده و توان خرید شهروند رو ندارم، مجله رو از "رفیق حسین"- بعد از اینکه خودش خوندش، می گیرم و می خونم! دمت گرم.

پ.ن2: درمورد ترجمه که این همه ازش تعریف کردم؛ واقعا نمی دونم که خانم رضوانی مقالات دارکولیچ رو از انگلیسی ترجمه کرده یا از زبان اصلی!

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

در دفاع از اول شخص مفرد

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

داستان های با زاویه روایت اول شخص چند سالی است در ادبیات ایران مد شده است و اکثر نویسنده های جوانی که وارد بازار چاپ می شوند از این نحوه ی روایت استفاده می کنند . یکی از مهم ترین مزیت های این روایت به دانای کل در این است که نویسنده می تواند تعدادی از اطلاعات داستانش را که بازگو کردنش برای خواننده – به جهت فهم بهتر وقایع – ضروری است , مبهم و سربسته نگه دارد ! راوی چون مانند مخاطب از دید خاص خودش ناظر و راوی وقایع است می تواند تعبیر و برداشت شخصی خود را از اتفاقات داشته باشد که لزوما بی نقص و کامل نیست و می تواند همراه جانب داری و اشتباه و تعصب خاص آن کاراکتر باشد . مثلا در دانای کل نمی توانید بنویسید " به نظر می رسید که او داشت دروغ می گفت " اما در روایت اول شخص این کار منطقی و صحیح است .  به یاد بیاورید داستان "پنین" نوشته ی "ولادمیر ناباکوف" که راوی به علت خصومت شخصی با کسی که داستان درباره ی اوست تا اواخر داستان درباره ی او به خواننده دروغ می گوید ! سهیم کردن خواننده در روند خلق و درک وقایع در روایت اول شخص که اصطلاحا در ادبیات مدرن به سطرهای سپید اطلاق می گردد از دیگر دلایل گسترش این نوع روایت می باشد . مخاطب امروزی ادبیات نیاز به دانای کل ندارد که همه ی وقایع را از سیر تا پیاز برایش تعریف کند . باهوش است و ترجیح می دهد به شعورش احترام گذاشته شود و تا حدی  نتیجه گیری و علل و معلول داستان را خودش کشف کند .
  نشر چشمه در مجموعه "جهان تازه داستان " که به کارهای اول نویسنده های جوان اختصاص دارد در این میان از سایر همکارانش فعال تر است . "احتمالا گم شده ام " نوشته ی "سارا سالار " از جمله ی همین کتاب هاست که با رپرتاژ خبری مناسب و حواشی زردی مانند این که نویسنده همسر سروش صحت معروف است یک سالی است که چاپ شده است و به گواهی آمار نشر چشمه از کارهای پرفروش ایرانی سال گذشته بوده است . داستان روایت یک روز از زندگی زنی جوان در تهران امروز است که نمی تواند از خاطرات دوران نوجوانی و دانشگاهش با دختری به نام گندم خلاصی پیدا کند . روایت اول شخص نویسنده از این داستان مهم ترین ویژگی کتاب است که در پایان بدل به پاشنه آشیل کار می شود و خواننده را پا در هوا و مردد رها می کند . نویسنده در استفاده از سطرهای سپید به قدری افراط کرده است که رابطه راوی با گندم و فرید دهدار که از اصلی ترین نکات داستان است و باید به نحو مناسبی گره گشایی میشد , مبهم باقی می ماند .
دلیل نام بردن مکرر نویسنده از مارک ها و جمله های ی تبلیغاتی معروف – که تقلیدی ناشیانه از "کافه پیانو" ی فرهاد جعفری است – قابل درک نیست ! نه در معرفی کاراکترها تاثیری دارد و نه در بیان کیفیت محیط وقوع داستان . به نظر می رسد نویسنده به تعریف نازل و دم دستی از کاراکترهای امروزی و مدرن رسیده است ! تنها رابطه ای که در داستان به خوبی پرداخت و روایت شده است رابطه راوی با پسر 5 ساله اش – سامیار- است که ملموس و باورپذیر از کار درآمده است که با توجه به جنسیت نویسنده قابل انتظار است . " سامیار عین برق از در مهد می دود بیرون . می خواهد مثل هر روز بازیگوشی کند و سوار ماشین نشود . می گیرمش و مثل بچه گربه پرتش می کنم توی ماشین و راه می افتم . ساکت و بغض کرده روی صندلی عقب می نشیند . می داند نباید چیزی بگوید یا کاری بکند . امروز دوباره از آن روزهایی است که مامان عصبی و کلافه است . می داند باید صبر کند تا همه چیر به خیر و خوشی بگذرد و مامان دوباره مهربان بشود  " . جایی خواندم که فرزاد موتمن درباره رضا ناجی گفته بود که : دادن سیمرغ به بازیگری که فقط با یک لهجه بلد است حرف بزند و آن هم زبان مادری اش است , خنده دار است !
از مزیت های داستان لحن ساده و راحت نویسنده است که با وجود استفاده از لغات خط قرمزی نه تنها متن را به ابتذال و سبکی نکشانده است بلکه کاراکترها را ملموس کرده است . هر چند نویسنده در عباراتی مانند " سه نقطه شعر داشتم می گفتم " موفق نبوده است اما با کمی اغماض در بقیه ی موارد زبان , زبان مردم کوچه بازار است . نویسنده علاوه بر آن توانسته است از برخی کلیشه های رایج آشنایی زدایی کند و توصیفات جدیدی خلق کند " بلوزم را می اندازم کف زمین , شلوارم را , سوتینم را , صورتم را توی دست هام قایم می کنم ... می روم توی وان ... آخ ... انگار تمام سلول های بدنم می گویند متشکریم , متشکریم "
اما این نکات مثبت در کلیت مبهم داستان و تحول سریع و با عجله ی راوی در انتها به چشم نمی آید . نقظه ضعفی که اثر نویسنده ها و فیلم نامه نویسان با آن مواجه هستند . ریتم آرام داستان که مدام در حال جابه جایی در زمان حال و گذشته است در چند صفحه ی آخر ناگهان تند شده و کاملا بر کلیت کار سنگینی می کند .  داستان اول " سارا سالار " با همه ی این تفاسیر و به گواهی آمار  پرفروش از آب درآمده است هرچند که چرچیل جمله ی معروفی دارد که سه نوع دروغ وجود دارد : دروغ کوچک , دروغ متوسط و آمار !
.

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

ورود آقایان حسین فرحبخش و عبدالله علیخانی ممنوع

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه
ورود آقایان ممنوع کمدی محترمی است چونکه به شعورت توهین نمی کند . تو را به عنوان یک مخاطب باهوش قبول دارد و در آفرینش قصه و به پیش بردنش تو را هم سهیم می کند .
ورود آقایان ممنوع کمدی محترمی است چونکه برای نجات خودش دست به دامان لوده بازی نمی شود . لهجه یا قومیتی را مسخره نمی کند . تکیه کلام من در آوردی و مبتذلی ندارد . بازیگرانش لوده نیستند , ادا در نمی آورند . بازی می کنند .
ورود آقایان ممنوع کمدی محترمی است جونکه مبتنی بر فیلم نامه ای چفت و بست دار است . در برهوت سینمای کمدی ایران که نویسنده و کارگردان – اگر بتوان این شاخص ها را به آنها نسبت داد – همه ی بار کمدی فیلم را به قامت رعنا و اندام فریبا و دلقک بازی بازیگران و بداهه های از مد افتاده شان پاس داده اند , این فیلم بیست دقیقه ابتدایی اش را برای جا انداختن قصه و موقعیت داستانش به درستی خرج می کند .
ورود آقایان ممنوع کمدی محترمی است چونکه قادر است دیالوگ های ساده و عادی روزمره مان را در موقعیتی برایمان تعریف کند که از ته دل بخندیم ! محترم است چونکه شخصیت هایش را برابر به مخاطبش عرضه می کند و هرکدام از آنها فرصت ارائه بازی خود را دارند .
اگر از برخی اشکالات روایی و منطقی فیلم که بگذریم – مانند تحول خانم مدیر در عوض کردن وضع ظاهری اش یا حضور خانم مدیر و شاگردهایش در ویلای دکتر – استانداردهای پایه یک کمدی طنز موقعیت خوب را داراست . در پایان یک فیلم کمدی در سینمای کم رمق فعلی  ایران چیزی که در خاطرتان می ماند چند دیالوگ خوب از فیلم است . این ویژگی را دست کم نگیرید !
پ . ن : این هم از بازی های روزگار و سینماست که در فیلم مجبورت می کند به بازیگری بخندی که وضع فعلی اش در انفرادی اصلا خنده دار نیست ! اللم فک کل اسیر !

.

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

Nasser Al Johar

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه
تیم فوتبال عربستان که معرف حضورتان است ، همان تیمی که توی آزادی ما را شکست داد و بعد هم آن حرکات موزون و رفتن به جام جهانی و باز هم حسرت هزارساله ی ما... این عرب ها یک مربی دارند به اسم "ناصر الجوهر" که هر وقت اوضاع تیمشان قمر در عقرب است و کسی حاضر نیست مربیگری این تیم شکست خورده و درب و داغان را قبول کند، از ایشان استفاده می کنند.
توی مملکت خودمان مسئله ای داریم به نام انتخابات مجلس و ریاست جمهوری و یک جریانی هم داریم به نام اصلاحات. هر وقت حاکمیت احساس می کند اینها –اصلاح طلبان مذکور- زیادی اند، آنها را از لحاظ سیاسی ، خبری ، منصبی ، فرهنگی و ... بایکوت می کند؛ چون ما اساسن همیشه احساس می کنیم به کسی غیر از خودمان احتیاج نداریم. اما وقتی به انتخابات نزدیک می شویم ، به دلایلی اینها داخل آدم حساب می شوند. حرف از آزادی بیان و آزادی های مدنی و مطبوعات آزاد و خواسته های مردم و به ویژه جوانان به میان می آید. اصلاح طلبان کذایی هم که همیشه به دنبال منفذی برای ابراز وجود هستند با توان هرچه تمام تر شروع به برنامه ریزی و تشکیل ستاد و یارگیری و تبلیغات برای انتخابات می کنند.
حالا توی این مملکت گل و بلبل همیشه چند موقعیت تقریبا از پیش برنامه ریزی شده اتفاق می افتد :
1. قضیه مجلس ششم پیش می آید اصلاح طلبان با بیشتر نیروهایشان مجلس را در دست می گیرند، هرچند در این میان کارشکنی های حاکمیت و آقا بالا سر به شدت احساس می شود.
2. قضیه مجلس هفتم پیش می آید : اصلاح طلبان همه شان رد صلاحیت می شوند و مجلس در اختیار اصولگرایان –شما بخوانید حاکمیت- قرار می گیرد.
3. اصلاح طلبان بخاطر داخل آدم حساب نشدن ، سکوت سیاسی را بر می گزینند و رکود کامل سیاسی بر جامعه حکمفرما می شود و حاکمیت از این سکوت برای نابودی مخالفان، بیشترین بهره برداری را می کند. در نتیجه چنین رخدادهایی انتخابات کم رونق می شود و همان بیست و چند میلیون نفری که همیشه رای می دهند به پای صندوق ها می آیند.
4.اما انگار 22 خرداد 88 بود که مردم برای اینکه مبادا بازهم اصلاح طلبان در این کشور جایی را تصاحب کنند دوباره به نامزد مردمی!!! احمدی نژاد رای می دادند. 40 میلیون نفر!
اما خس و خاشاک –همان مردم -که این انتخابات – شما بخوانید انتصابات – را بر نمی تابند ، اغتشاش می کنند و بعد فتنه و این جور توهمات حکومتی پیش می آید. حاکمیت هم بدجوری تلافی می کند؛ بگیر و بند و بُکش و بُکن و ... و باز هم رکود ناخواسته سیاسی اصلاح طلبان.
5. اما گاهی وقت ها یک وضعیت عجیت و ناخواسته پیش می آید. یک شکاف در حد گراند کَنیون در بین اصولگرایان حامی حاکمیت و احمدی نژاد افتاده که اسمش هست جریان انحرافی. چیزی مخوف تر و فتنه انگیزتر از اصلاحات که می خواهد نظام را زیر و زبر کند و این جور حرفا... . باز هم حاکمیت تصمیم گرفته که اصلاح طلبان را داخل آدم حساب کند ، آنهم از صدقه سر جناب مشایی!
حاکمیت اگر نگوییم محالِ ذاتی است ، یقینن محال عقلی است که بتواند بازهم چهل میلیون نفر را –آنهم ناخواسته- به پای صندوق بکشاند. همه جا جار زده اند که اگر اینها –همین اصلاح طلبان - توبه کنند و از فتنه گران اعلام برائت کنند می توانند از رافت اسلامی برخوردار شوند و این حرفا...
یکی شان گفته نمیشه این اصلاح طلبی رو نفی کرد که اصلن مثل انکار واقیعت است!
آن یکی گفته با اینکه فتنه ریشه در اصلاحات داره، اگه شفاف سازی و اعلام برائت از فتنه کنند، می ذاریم به آغوش نظام برگردند..... دیگران هم همین اراجیف را سر هم کرده اند....
***
بحث بازگشتِ اصلاح طلبان را خاتمی مطرح کرد که تقریبا شبیه همان حرف های هاشمی در 26 تیر 88 بود. خاتمی از بخشش ملی و دو طرفه گفته. البته چند تا شرط هم برای حاکمیت داشت : آزادی زندانیان سیاسی و اجازه فعالیت آزاد به رسانه ها و احزاب و ... .
اما خاتمی عزیز! در این مدت که چهارده سال از جنبش اصلاحات می گذرد، تنها چیزی که در مقابل این همه آرا و مشارکت مردم شاهد بوده ایم، فقط فحاشی و توهین و تحقیر بوده، بازداشت و زندان بوده ،شکنجه و تجاوز بوده. همیشه اصلاحات را دست نشانده ی بیگانه و استکبار نامیده اند. آنهم استکباری که ساخته ی ذهن مریض و متوهم همین اقتدارگرایان است که با رای ما مشروعیت و اعتبار کسب کرده اند.
حتا بعضی مثل جناب مصباح که فکر می کند حرف هایشان وحی منزل است گفته؛ ولی فقیه مشروعیت را از مردم کسب نمی کند و این مردم هستند که از ولی صاحب مشروعیت می شوند و مردم صفر هستند و ولی فقیه یک! و ... . اصلن کدام انتخابات در ایران –بجز مجلس و ریاست جمهوری اول – بدون حضور احزاب منتقدِ حاکمیت با مشارکت زیاد مردم همراه بوده که حالا این آقا اینطور فلسفه می بافد! تاریخ هم ثابت کرده هر وقت انتخاباتی پرشور بوده ، بخاطر تمکین به حاکمیت و تایید حکومت نبوده بلکه بخاطر نارضایتی و در اعتراض به حاکمیت به نامزدی غیرحکومتی رای داده اند.

حالا ماییم و صندوق های خالی رای و اعتبار اقتدارگرایان.
خاتمی و اصلاحات و آزادی بیان و مطبوعات آزاد و حقوق مدنی را دوست داریم و البته نیازهای ابتدایی مان هستند اما... این ماییم که باید تصمیم منطقی و درستی بگیریم. می توانیم قهر کنیم و رای ندهیم. این نظام با همان بیست و چند میلیون رای ثابت (کارمندان ، نظامی ها ، عده ای که پول می گیرند و ...) همچنان مشروعیت خود را –حداقل برای خودش!- حفظ می کند. در نتیجه برای یک دوره طولانی ، مثل همین شش سال گذشته به خانه نشینی سیاسی و عواقب آن محکومیم.
یا اینکه می توانیم رای بدهیم به همان معدود نامزدهای اصلاحاتی که به نظر جنتی و الباقی بیماری عمر گرفتگان برای حاکمیت خطر بزرگی محسوب نمی شوند، تا فقط کمی فضای جامعه باز شود. یعنی حاکمیت بیشتر مشروعیتش را از همین رای های ما می گیرد و پروپاگندا و سود سیاسی و رسانه ای اش را می برد که ما تنها کمی جامعه ی بازی داشته باشیم. اما چه پشتوانه ای هست که اینها بازهم کسی را بازداشت نکنند و نکشند و تجاوز نکنند و...؟ اگر هست بگویید تا ما هم با آسودگی خاطر رای بدهیم!
راه سومی هم هست که تا حدودی شرط های خاتمی را شامل می شود؛ از موضع قدرت وارد شویم! اصلاح طلبان فقط بعد پذیرفتن تمام شروط شان –آنهم پذیرفتن بی قید شرط- حاضر به بازگشت به صحنه ی سیاست باشند. این گزینه آخر تقریبن محال است که عملی شود!

بازگشت نصفه نیمه و کم جان به سیاست و امید به گسترش تدریجی این جریان درون نظام و البته عواقب آن یا خانه نشینی دائمی سیاسی به امید یک 22 خرداد دیگر یا ... . در هر حال، ما باید کاری کنیم که هیچوقت و در هیچ مکان و زمانی ناصر الجوهر نباشیم. همین.

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

I’m Not Who I’m

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه
این جمله را در نظر داشته باشید و ادامه ی متن را بخوانید "ملاک، حالِ فعلی افراد است."
بنظرتان نقطه ی اشتراک این افراد چیست؟

ناصر خسرو
جلال آل احمد
عبدالکریم سروش
محسن مخملباف
سید مهدی شجاعی
[این فهرست می تواند خیلی خیلی طولانی تر باشد! ]

تعجب نکنید! اینها در یک نقطه کاملا مشترک هستند؛ تغییر 180 درجه از اصول سابق خود. ما فعلا به خوب و بد بودن این تغییر کاری نداریم.
ناصر خسرو سیاح معروف، یک شب خواب می بیند که باید متحول بشود و می شود و سفر و ...
جلال آل احمد نویسنده ی توده ای و روشنفکر دهه های سی و چهل که سفرهایی به اسرائیل، روسیه و امریکا داشته است، بعد از سفر به عربستان و خانه ی خدا دچار تحول عمیقی می شود و به اصل خویش باز می گردد. خسی در میقات و غربزدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران بعد از این سفر نوشته شده اند.
عبدالکریم سروش عضو کمیته ی فرهنگی در جریان انقلاب فرهنگی بود و طی یک پاکسازی فرهنگی، اساتید دانشگاهی را که عقاید و خط فکری شان با اصول روحانیتِ حاکم در تناقض بود، اخراج کردند. [حالا هی ایشان بگوید نه من آن زمان نبوده ام و آن کارها را نکرده ام!] ایشان بعدها در دوره ی اصلاحات کتاب های "صراط های مستقیم" و "پلورالیسم دینی" و ... را نوشت.
محسن مخملباف چریک ِ فیلمساز و نویسنده و از سینه چاکان انقلاب 57 ، آن زمان برای خودش اسطوره ای انقلابی محسوب می شد. بیشتر فیلم های مخملباف با آیه ای از قرآن و تشکر از پایگاه مقاومت منطقه و برادران سپاهی شروع می شد. موضوع فیلم ها هم داستان های مذهبی و تحولات اخلاقی بود. داستان "جراحی یک روح"، فیلم های "دو چشم بی سو" ، "استعاذه" ، "توبه ی نصوح" و "بایکوت" محصول این دوره هستند. ایشان بعد از تحولات سینمایی و هنری، فیلم هایی مانند عروسی خوبان ، شب های زایند ه رود ، نوبت عاشقی ، هنرپیشه و... را ساخت. مخملباف آنقدر مهم بود که بعد از توقیف دو فیلم شب های زایند رود و نوبت عاشقی برای اخذ مجوز، فیلم ها را برای مجلس به نمایش گذاشتند. آنقدر مهم بود که کیارستمی "کلوز-آپ" اش کند. و اما تحول مخملباف؛ فیلم های "فریاد مورچه ها" و " س..ک.س و فلسفه" ، حمایت از جنبش سبز ، ردِ تمامی عقاید پیشین خود و دشمنی آشکار با نظام حاکم. با ساخت فیلمِ مستند زندگی خا.من.ه.ا.ی. این تحول فکری عقیدتی اش را کامل کرد. البته در این تحول خانواده اش هم او را همراهی می کنند.
و اما آخرین فرد این فهرست :
سید مهدی شجاعی
جناب شجاعی چنان سابقه ی درخشان و مثبتی در حمایت از نظام حاکم دارد که هنوز قبول اینکه ایشان اصل و فرع نظام را کاملا زیر سوال برده، غیر قابل باور است. می شود فرض کرد سایر افراد مذکور این فهرست آدم های دمدمی مزاجی بودند که هیچگاه راه خود را نیافتند (یا خیلی دیر آن را پیدا کردند) اما در مورد سید مهدی شجاعی قضیه کاملا فرق می کند. نویسنده ی متعهد و انقلابی و چهره ی ماندگار سال، که هیچگاه حتی لطیفه ای در نقد نظام ننوشته ، ناگهان در یک چرخش 180 درجه ای [و شاید بیشتر!] تمام عملکرد نظام در سه دهه ی گذشته را نه فقط نقد، که کاملا زیر سوال می برد و از بیخ و بن آن را رد می کند!
برای یادآوری فهرست کوتاهی از آثار جناب شجاعی را از نظر بگذرانید: [
لینک کتاب های نیسان]
کتاب های شجاعی معمولا چندین بار تجدید چاپ می شوند و حتی تا چاپ بیست و ششم هم پیش رفته اند! البته در مورد فروش آثار او و کلا کتب مورد حمایت حکومت حرف و حدیث زیاد است؛ چاپ پانزدهم یعنی 12 چاپ اول را یکجا کتابخانه های عمومی خریده اند و دو چاپ بعدی هم نصیب مساجد و مدارس شده است و یک چاپ هم می ماند که پیشکش خودتان!
شجاعی در عرصه ی نویسندگی و به لطف همین حمایت حکومتی معروف شده و کیسه اش را حسابی پر کرده است [انتشارات نیستان متعلق به خود او است]. طنزهای اجتماعی اش ارزش یکبار خواندن را دارند اما وقتی می خواهد مسائل اخلاقی را اجتماعی کند فاجعه رخ می دهد. برای نمونه در کتاب "طوفان دیگری در راه است" [چاپ ششم!] ، یک فاحشه بعد از دیدن یک بچه ی نسبتا عقب افتاده ، متحول می شود؛ نامش را به زینب تغییر می دهد، درآمدش را تطهیر می کند و سرپرستی بچه را قبول می کند. بچه می رود خارجه درس می خواند و بر می گردد که به کشورش خدمت کند و بعد می رود جنگ، بشود همرزم چمران... و چقدر همه چیز آبکی اتفاق می افتد. جوری که می گویی خدایا فهمیه رحیمی ، همان ویرجینیا وولف نیست؟!! از اینها بگذریم.

احتمالا کتاب های مزرعه حیوانات و 1984 جورج اورول را خوانده اید. نقدی بر سیستم های حاکم در بسیاری کشورهای مارکسیستی ، توتالیتری ، جهان سومی و عقب مانده. در ایران هم یک طنز ملایم با عنوان "دو قطعه عکس 4*6" داریم و البته کتاب "بهشت خاکستری" عطاالله مهاجرانی که در دوره ی وزارتش آن را چاپ کرد.
حالا کتابی چاپ شده توی همین مایه ها! البته اگر از پیشینه ی شجاعی خبر داشته باشید ، این عنوان را نقدی بر اصلاحات و امپریالیسم و آزادی های غیر اخلاقی غربی فرض می کنید [من خودم همچین توهماتی داشتم!] اما همین که شروع به خواندن کتاب می کنید، متوجه می شوید که نه! ماجرا چیز دیگری است...

و اما شرحی بر کتاب "دموکراسی یا دموقراضه" :
پیش از هر چیز باید بدانید که این کتاب در حال حاضر جزو کتب ضاله محسوب می شود. این کتاب در تیرماه 1387 چاپ شد و چاپ ششم آن با تیراژ بیست هزار نسخه درست یکی دو ماه قبل از انتصابات ریاست جمهوری سال 1388 [موسوم به فتنه 88] وارد بازار نشر شد. همان زمان شجاعی به همراه گروهی از نویسندگان متعهد نامه ای به پرزیدنت! در اعتراض به سیاست های فرهنگی حکومت نوشتند. دیگر اینکه این کتاب در رده بندی سنی نوجوانان منتشر شده است! [و باور کردن یا نکردن تیراژ این کتاب را بگذارید برای بعد از خواندن کتاب!]
به دلیل بایکوت شدید خبری این کتاب در هیچ جا ، حتی اینترنت نقد و بررسی نشده است.

خلاصه داستان :
در سالیان دور پادشاهی به نام ممول می زیست که بعد مرگش بیست و پنج پسرش طی یک انتخابات مردمی به حکومت رسیدند. اما پسرها یکی از یکی بدتر و غارتگرتر و بی شرف تر بودند. داستان دوره ی حکومت آخرین پسر دمو کافیه ، معروف به دموقراضه را بررسی می کند. کتاب، دمو قراضه را فردی کریه ، قد کوتاه ، بسیار بد دهن و فحاش و دوستدار ابله ها و احمق ها معرفی کرده است [اگر اسم کسی در ذهن شما وول می خورد، بنده بی تقصیرم!]. او بعد از به قدرت رسیدن، تمام منصاب حکومتی را هم به کور و کچل ها و آدم های بی سواد و بی شعور می دهد و قس علی هذا...

اشارات و کنایه های کتاب آنقدر واضح و آشکار است که آدم – شاخ که چه عرض کنم – عاج در می آورد. مسخره کردن طرح های سهمیه بندی بنزین، هدفمندی یارانه ها (که آن زمان فقط حرفش بود) ، اشاره به توقف موقتی گشت های ارشاد پیش از انتخابات، مسخره کردن علنی انتخابات و تاکید بر تشریفاتی بودن آن، توهین مستقیم به پرزیدنت و تکرار فحاشی های ایشان، اشاره مستقیم به دزدی ها و اختلاس های دولتی، شوخی با جملاتی که در باب مستضعفین و محرومین گفته شده، مسخره کردن آن اصل معروف! و همچنین توهین به بالاترین مقاماتِ زنده و مرده ی حکومتی! و... . در یک کلام این کتاب می گوید اساسِ حکومت بر پایه ی دورغ و دغل بنا نهاده شده. اما همه ی اینها حتی بعد از دوبار خواندن کتاب غیر قابل باور و هضم است.

تکنیک و سبک نگارش کتاب :
جناب شجاعی در عرصه ی نویسندگی نویسنده چندان صاحب سبکی نیست. نثر این کتاب نیز روزنامه ای وار و ساده است؛ چیزی در حد و اندازه های کتاب خُنک و مزخرف ِ "کافه پیانو" و نوشته های مستور. مقدمه کتاب خیلی روده درازی دارد و پایان بندی کتاب هم که انگار ساعاتی قبل از حروفچینی نوشته شده است و البته دخالت های بیجای نویسنده در جای جای کتاب بشدت روی اعصاب است.
دیگر اینکه کتاب پر است از سطوری که از کتاب های دیگر به امانت گرفته شده اند: پاورقی های فرانسوی را به سبک ابراهیم رها و "دو قطعه..." نوشته شده است. روشنگران و شفاف سازی را در کتاب مهاجرانی خیلی کامل تر می بینیم. بیانیه ها و کم و زیاد شدن جملات، شبیه مزرعه ی حیواناتِ اورول است و ...

و اما ...
چیکده هایی از کتاب :
دشمن چیز مفیدی است ، اگر کم آوردید خودتان درست کنید
[برره و دشمن فرضی رو که یادتون هست ؟!]
مردم همه گوسفندند و ما چوپان... پادشاه بچه محل خداست.... ویرانی مقدمه آبادانی است..... دزدی کار زشتی است ، مگر برای اهداف متعالی... پادشاه در وصیت نامه اش به پسرانش توصیه کرد : "حتی الامکان با هم دعوا نکنید".... مردم باید حق انتخاب داشته باشند . باید در تعیین سرنوشت و اداره امور خود مشارکت داشته باشند...
پادشاه فقید! دستور العمل نسبتا جامع و روشنی را، از خود به جا گذاشته بود....انتخابات مطابق توصیه پادشاه فقید با حضور تقریبا تمامی مردم برگزار شد....اولین و سالم ترین انتخابات عالم همین انتخابات بوده است.... مردم به قدری مجذوب اولین انتخابات اند ، و گرم مشارکت بی سابقه و دموکراسی اهدایی، که مجال فکر کردن به مسائل سالم را هم ندارند چه رسد به ناسالم.... نامزد پیروز اولین کاری که انجام داد در آوردن شکلک برای بقیه برادران بود....
چرا مردم با وجود گرایش های مختلف و حمایت از سایر برادران ، در لحظه ی آخر بر روی یک نفر متمرکز شدند و به او رای دادند؟ باید بگوییم مردم به نحو شگفت انگیزی در غیر قابل پیش بینی اند و هیچ معیار و ضابطه مشخصی برای انتخاب ندارند... شب انتخابات همه ی نامزدها از پیروزی خورد را قطعی می دانستند... احتمال وقوع تقلب در انتخابات را برادر سوم مطرح کرد... غیر منتظره بودن نتیجه ی انتخابات... فرزند آخر از حداقل شرایط برای ادراه مملکت یعنی سلامت جسم و عقل برخوردار نبود... منصب ها و مقام های خطیر لشکری و کشوری را به افرادی داد که از حداقل شرایط و شایستگی نیز برخوردار نبودند... مثلا مقام دیوانی و مسئولیت مکاتبات پادشاه با پادشاهان ممالک دیگر به کسی سپرده شده که از سوادی در حد خواندن و نوشتن ابتدایی هم بی بهره بود...
"مردم عادت می کنند." یادتان باشد! این جمله؛ کلید اجرای همه برنامه ها، سیاست ها و تصمیمات ماست... باید مردم را به مرگ گرفت تا تب را بهترین سلامتی بدانند... شما به قدر کافی همراه و همدل نیستید. شما احمقید! شما بی شعورید! قاطرید! یابویید! الاغید!... همه گذشتگان همه جور فحش بوده اند... پادشاه خود را نماینده تام الاختیار خدا و واسطه میان خدا و مردم جا می زند....هر کس هر حرفی با خدا دارد، به پادشاه بگوید... اطاعت از پادشاه ، اطاعت از خدا است... فرمان خدا و پادشاه یکی است... خدمتگزار راستین مردم باشید...
دشمن را باید خلق کنیم. تولید کنیم. آن هم تولید متنوع و رنگارنگ و انبوه... دشمن یعنی کسی که همه ی ضعف ها و کم کاری هایتان را گردن او بیندازید... یعنی کسی که حواس مردم را پرتِ او کنید تا هوس نکنند چیزی از شما بخواهند... و همه خوبی است به این است که نباشد... برای نقص و کاستی هایتان فلسفه درست کنید و به مردم بخوارانید. مردم، استعداد غریبی دارند برای خر شدن... اصل برنامه ها و تدابیر دموقراضه ، مشغول کردن مردم به گونه بوده است که کسی حال و حوصله و انگیزه و فرصت انقلاب کردن نداشته باشد... مردم اظهار داشتند تا آخرین نفس و تا آخرین قطره ی خونشان مقاومت خواهند کرد... بی اغراق و کمترین مبالغه، مردم گوسفندند به همراه فراورده های غیر مأکول آن... ما آمده ایم که بمانیم...
....
و در آخر اینکه بازهم باید به فکر شاخ ها و عاج ها بود!!

فرضیه ی دریافت مجوز :
شجاعی شخصا کتاب را می برد ارشاد و بخش ممیزی. مسئول بخش بد از یک معانقه و مصافحه ی آبدار با جناب شجاعی ، مجوز کتاب را تقدیم ایشان می کند. نویسنده می گوید شما که هنوز کتابو نخوندید؟! مسئول مذکور می گوید: استاد! خواهش می کنم، این حرفی که شما می زنید از صدتا فحش هم بدتره!! مگه ممکنه کتابی رو شما بنویسید و زبونم لال نعوذبالله ایراد و اشکال ممیزی داشته باشه!؟ شجاعی هم بر می گردد و با لبخندی بر لب آنجا را ترک می کند.

حالا یک سوال می ماند؛ با عنایت به این جمله که "ملاک ، حالِ فعلی افراد است." آیا سردبیر روزنامه ی سنگین و قطورکیهان -مخصوص پاک کردن سبزی و شیشه- حاضر است ایشان را با این همه سابقه درخشان ، ضد انقلاب و وطن فروش و ... بنامد؟
اصلا خود شما جناب شجاعی ، شما که نه بند 209 رفته اید و نه که.ری.زک توی محله تان هست! شما دیگر چرا؟؟

پ.ن: برای دریافت کتاب ایمیل بزنید. در قسمت موضوع بنویسد "دموقراضه" .

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

Gen.ie In Bottle. Part II

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

[بخش اول این تحقیق انگشت حیرت به دهان بر!]
خواننده ای که امروز در مورد او می خوانید، به نوعی می تواند در هر چهار گروه قرار بگیرد. تعجب نکنید، او آفتاب پرست نیست! اما خب گاهی اوقات گند می زند به هنرش.او جمع اضداد است. بانو
کریستینا آگیولِرا.
یکی دو ماه پیش، قبل از پخش آخرین آلبوم استودیویی کریستینا ، می خواستم درموردش مطلبی بنویسم. اما بعد از شنیدن آلبوم فرا طبیعی "Bio-ni-c" [بای-آ-نیک تلفظ می شود] از نوشتن آن پشیمان شدم. دلیلش هم اظهر من الشمس است. این آلبوم به حدی مزخرف بود که از این خواننده نا امید شدم. اما مگر می شود با یک آلبوم در مورد این بانوی زیبای آمریکایی حق مطلب را ادا کرد. خب با این مقدمه ی ناجوانمردانه برویم سراغ گذری بر آثار او.
اگر بخواهیم از خواننده های امروزی کسی را در حد و اندازه های کلاسیک خوان های جَز، سول و بلوز یا حتی دیواها بدانیم، بدون شک او کسی نیست جز غول چراغ جادو؛ کریستینا آگیولرا. صدایی به معنی دقیق کلمه ششدانگ؛ "سو.پرانو". حجم فوق العاده بالای صدای او، هر شنونده ای را به تحیر وا می دارد. او براحتی می تواند رِنج صدایش را از یک خواننده ی پاپ به دیوا (کسی مثل بانو ماریا کالاس) یا به یک جَز و بلوز خوان و یا حتی به یک خواننده ی پاپ-دیجیتال آشغال تغییر بدهد. اگر کریستینا در ایران متولد می شد و موسیقی ایرانی تلاوت می کرد، شاید صدایش می توانست خیلی بالاتر از پریسا، الهه ، مرضیه و ... قرار بگیرد. حتی شاید می توانست نعوذ بالله با آوازهای جناب شجریان برابری کند!
یه چیزی میگم، یه چیزی می خونید! صدای این دختر فوق العاده است. اولین بار که صدایش را شنیدم، فکر کردم یکی از تبار خواهران فرانکلین و تنیا ترنر و ... ظهور کرده است. یک سیاهپوست اما خیلی زود به این گناه نابخشودنی پی بردم. او یک سفید بود. یک سفید کثیف!
کریستینا، یک صدا و سیمای به تمام معنا است [بقول خودم!]. زیبا، س.ک.سی و البته همراه با یک صدای ناب که اگر دو ویژگی اول را نداشت، مطمئنا بین منتقدان موسیقی بیشتر محبوب می شد. رولینگ استون هم به دو تا از آلبوم هایش "Stripped" و "Back To Basics" سه ستاره -خیلی خوب- داده است [البته خداییش حقشو خورده ن!].
این خانم ترانه های پاپ خیلی خوبی دارد اما قدرت صدای او را در همان دو آلبوم مذکور که پر از المان های بلوز و ... است، می توانید نیوش کنید. و البته موسیقی متن فیلم برلِسک، آخرین آلبوم او با همراهی شِر "
CHER" [انگلیسیش فقط برای رفع توهم گودر بازان بود!]. خودش نقش اول فیلم است که من ندیدم! داستان فیلم هم از این مرید و مرشدی های هالیوودی است؛ البته این بار رقاصه اند. کریستینا تا حدودی جوانی های شِر را تداعی می کند. بخصوص دامنه ی صوتی شان که تقریبا توی یک رِنج قرار می گیرد. توی این آلبوم برلِسک (یک نوع رقص همراه با استر.یپ.تیز و ادا اطوار در آوردن) دو تراک را شِر خوانده که انصافا زیبا خوانده است. به یاد موسیقی دهه های بیست تا چهل و دهه ی هفتاد شاید.
حرف ما را که قبول ندارید! صدای کریستینا اینقدر هواخواه دارد که کارگردان موسیقی شناسی مثل حضرت مارتین اسکورسیزی، او را برای مستند گروه رولینگ استونز "نوری بر افروز" دعوت کند.
یکی از نقاط ضعف آگویلرا [بنظر من] این است که گاهی اوقات دوست دارد خیلی س.ک.سی بخواند یعنی دقیقا انگار که فیلم پور.نو را از رادیو بشنوید. نمونه ی عینی این فاجعه، آلبوم "بای-آ-نیک" است. این آلبوم مشحون است از آخ و اوخ و اوووووه. یک پاپ-دیجیتال مزخرف. اگر هم خیلی علاقه دارید می توانید دفترچه آلبوم را دانلود کنید که دست کمی از مجله ی پل.ی.بو.ی ندارد![مملو از صور قبیحه و جمیله از کریستینا در پوزیشن های مختلف!] تازه اگر
ویدئوی "امشب خودم نیستم" رو ببینید... لا الله الا الله... .


این هم خلاصه زندگی اش توی چند خط :
کریستینا ماریا آگویلرا، متولد 1980، نیویورک. پدر اکوادری و مادر اسپانیولی- ایرلندی. مثل بلبل اسپانیایی حرف می زند و یک آلبوم به زبان لاتین دارد. عاشق خواننده ای بنام اِتا جیمز است [در حدی که به جونش قسم میخوره!]. بشدت فردین زمان خودش است؛ کلی انجمن خیریه را اداره می کند، برای زنان سرطانی ، برای حمایت از زنان، محافظت از حیات وحش ، مبارزه با خشونتِ درون خانواده ها، ایدز و ... . چند تا جایزه ی گرمی برده. آلبوم هایش بالای 40 میلیون نسخه فروش رفته اند. اولین آلبومش به اسم خودش بوده. با اجرای آهنگ "به سوی تو" از ویتنی هوستون معروف شد. با جاستین تیمبرلیک یک تور دو نفره برگزار کردند و دوتایی هم روی جلد رولینگ استون رفتند. با بچه اش روی جلد مجله ی پیپل هم رفتند. یکبار لخت روی جلد رولینگ استون رفته [البته گیتار روش بود!]. توی کلی تبلیغات هم بوده؛ ماشین، شورت، نوشیدنی، عطر، موبایل و ... . زن ها زیادی رو دیدم که از صداش خوششون نمیاد!.

آهنگ های نیوشیدنی :
Genie In Bottle "غول چراغ جادو"
U Can’t Hold Us Down "شما نمی تونید ما رو محدود کنید"
Oh Mother
Fighter
Hurt
آلبوم "Stripped"
آلبوم "Back To Basics"
آلبوم "Burlesque"

پ.ن1: حوصله ندارم تراک ها رو براتون دسته بندی و گلچین کنم... [بازهم تکرار می کنم] خداییش ملت تنبلی هستین. کل هُم اَجمعین گودر رو شخم می زنید، اونوقت حوصله ی گوش کردن چهارتا تراک رو ندارید!

Gen.ie In Bottle. Part I


ما یک تحقیقِ اساسا میدانی انجام دادیم که همگان انگشتِ حیرت به دهان، ندای "وا حسرتا! که چه آدمی را نادیده گرفتیم!"شان گوش فلک را کر کرد. گفتیم شما هم استفاده ببرید. در دو بخش که همزمان با هم آپ شده اند. بخش اول:
کلا خوانندگان زن در دنیا به چند دسته تقسیم می شوند که در زیر توضیحات مبسوطی درباره شان ذکر گردیده است :

1. سرگرمی سازان
چیزی به اسم آواز، تحریر ، نت موسیقی، پیچ، تنور، اوکتاو ، اوج، خارج خواندن و ... برای این دسته معنایی ندارد. اسم این ناخواننده ها در اصل، سرگرمی ساز است. ویژگی اصلی شان زیبایی (عملی هم قبوله!)، اندام فریبا (بخصوص بالا تنه و پشتِ تنه!) و یک اسم دهان پرکن است. می رقصند، فیلم بازی می کنند. معمولا عکس هایشان در گوگل و یاهو، خیلی خیلی جستجو می شود. همیشه اسم آلبوم اول، دوم ، سوم ...و اِنُم شان، به نام خودشان است. گاهی سمبل س.ک.س هستند، گاهی تین ایجر، گاهی هم مدل لباس، کر.س.ت.، عطر، کان.دوم و ... . به دست گرفتن وسیله ای به نام گیتار ، برای ایشان از اوجبِ واجبات است. جوانان سیستم دار (همراه با ماشین!) و سایت های دانلود موسیقی، نقش عمده را در معروفیت آنها به عهده داشته اند.
معروفه هایشان: جنیفر لوپز، بریتنی اسپیرز، کیتی پری، هیلاری داف، ماریا کری، گِونی استفانی، جوجو، خواهران سیمپسون (اشلی و جسی) ، لیلی آلن، جاستین بَی بر، کامران (از گروه بلک کتز) ، انریکه (پسر خولیو!) ،پوسی کت دالز، پینک، هنگامه ، سپیده ، گلی! و بیش از 98.2 درصد از خوانندگان زن زنده ی ایرانی!

2. مقبولینِ عام
این دسته صدای قابل قبولی دارند، اما با دسته ی اول هم اشتراکاتی دارند. گاهی اوقات آلبوم های فوق العاده ای دارند. معمولا جزو پرفروش ها هستند. گاهی اوقات به دسته ی اول سقوط می کنند و بندرت به دسته ی بالاتر می روند. شکیلا مدتی دچار توهم شده بود که جزو این دسته است. راننده های تریلی ، کافی شاپ ها ، قهوه خانه ها ، نیسان سواران، سواری های خطی و ... نقش بسزایی در معروفیت آنها داشته اند. داشتن سیمای مقبولِ عام! یکی از اصول اشتراکی این دسته است. سواد موسیقیایی قابل قبولی هم دارند.
معروف هایشان: مدونا نماد این دسته است. درست مانند گوگوش در ایران. ریحانا، آوریل لاوین [آخی! نازی!] ، آلیشیا کیز،شاکیرا، ماری جی. بلیج، لیدی گاگا، ماریا کری، نورا جونز، بیانسی، کایلی مینوگ، مهستی ، حمیرا ، سوسن و ... جزو این دسته هستند.

3. خوانندگان های-کلاس
این دسته با وجود سواد موسیقیایی خیلی خوب، معمولا در اولویت شنیدن قرار ندارند. به اندازه آلبوم می خوانند. همیشه پرفروش نیستند. در فهرست بهترین های تاریخ موسیقی جایگاهی برای خود رزرو کرده اند. بیش از 98.2 درصد مردها به این گروه کوچک ترین توجهی ندارند. اما اگر روزی دوست دختر/اجتماعی شان درباره ی یکی از این خوانندگان حرفی بزند، آن وقت است که بهتر از خود خواننده ویژگی های اخلاقی اش را برایتان بازگو می کنند. تراک به تراکِ آلبوم هایشان را نشنیده برایتان تفسیر می کنند و احتمالا در حین خواندن آهنگ "I Love You So Much" یا همچین چیزی، هجای آخر را خیلی ریتمیک و رومانتیک با شما تکرار می کنند. (من دیگه توضیحات و کانتکت های فیزیکی موقع شنیدن این آهنگ رو حذف کردم. پس نِسوان محترم! دیگه گول نخورید و برای اطمینان خاطر، اسم تهیه کننده ی آلبوم یا استودیویی رو که آهنگ توش ضبط شده، از مرد مورد نظرتون بپرسید!). منتقدان، اصحاب رسانه، فستیوال های تاریخی [و این مطلب!!!] نقش بسزایی در شهرت این گروه داشته اند.
بهترین هایشان: خواهران فرانکلین، ویتنی هوستون، جانی میچل، تینا ترنر،نینا سیمون، سلن دییون، باربارا استرایسند، جوان بائز، جانیس جاپلین، شِر، نیکو، پریسا، قمر الملوک، مرضیه و قس علی هذا.

4. هایده ؛ بدون شرح.

بخش دوم این تحقیق انگشت حیرت به دهان بر!

پ.ن: مرحوم زاک خیلی اصرار و توصیه کرده بود من اینجا بیشتر از موسیقی بنویسم!

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

Mr.Cow's Contemplation

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه
در بعد از ظهر یک ژانویه گاوی را دیدیم که روی بالکن ساختمان ریاست جمهوری متفکرانه به غروب خیره شده بود. تصور کن، یک گاو روی بالکن ملت، چه چیز مزخرفی، چه کشور گندی. همه جور حدس و گمان زده می شد که چگونه امکان دارد یک گاو به بالکن ملت راه یابد، تا جایی که همه می دانند تا کنون هیچ گاوی نتوانسته از پله ای بالا برود، حتی پله های غیر مفروش.
+++
پاییز پدر سالار - حضرت گابو

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز