۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

گریه در تاریکی

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

سرررددررددسس . سرم به شدت تیر می کشد ! شقیقه هایم را آرام فشار می دهم . چشمانم ترجیح می دهند خود را از خواندن ادامه کتاب به بهانه ی سردرد معاف کنند . حریفشان نمی شوم . چشمانم را می بندم و داستان را اینگونه تصور می کنم . آن جوری که جرات خواندنش را داشته باشم  : مردی موقر با ربدوشامبری گران قیمت در اتاقی آفتاب گیر و دنج روی صندلی راحتی لم داده است و دارد از پنجره ی اتاقش کوههای زیبای سوئیس را دید می زند . سردرد . سررردرد . سسسسرررردددرررددد . ریش چند روزه مرد به صورت او ظاهری متین و جاافتاده داده است . دختری جوان و فریبا در کنار مرد میان سالی کنار او هستند . سسسرررردددددررد  . دختر , زن برادر اوست و مرد پزشک مخصوصش. معلوم است که از او به خوبی مراقبت می کنند و حفظ سکوت خانه برایشان اهمیت دارد چرا که به نجوا و به اشاره با هم حرف می زنند و پزشک مواظب است کوچک ترین صدائی از خود در نیاورد . سسسردددررددسسررددد . بی فایده است . حقیقت کتاب فراموش نشدنی است . آن قدر تلخ , که این سردرد لعنتی هم نمی تواند حریفش شود . حریف سرنوشت آلبینوس . سردرررردددسسردد

خنده در تاریکی
ولادمیر ناباکوف . امید نیکفرجام
نشر مروارید
247 صفحه
.

5 comments:

چاقانه ها گفت...

کتاب را به گمانم دو سال پیش خواندم . پی رنگی از آن به یاد ندارم ا شرح دقیقی بدهم اما کتاب مرا تا آنجا که یادم می آید دریگر نکرد و توانستم راحت از کنارش رد شوم .

کتایون گفت...

" ماریِ " ناباکوف را بیشتر پسندیدم... گرچه این اثرش هم واقعا زیبا بود.

سبا گفت...

آپ مي‌كنيد يا مي‌خواهيد مرا دق بدهيد؟

ناشناس گفت...

http://mrssmith361.wordpress.com/

Saba Fall گفت...

این جا کم کم دارد بوی نا می‌گیرد. کسی هست؟

ارسال یک نظر

لطفا پیغام های خارج از بحث پست رو به این آدرس ها بفرستین :
زکریا kaboe.tanha@gmail.com
میم walldivar@gmail.com

معتادان دیازپام ده

جستجو در دیآزپام 10

دیآزپام خورندگان امروز